«خُب حالا! مگه کسی شکایتی از من شنیده؟ من از تنها بودن راضیام. تنهایی رو به دوستیِ عذابآور ترجیح میدم. این حق منه.»
انگار صدای قاهقاه خندهای در گوشم پیچید و ذهنم را مشغول کرد؛ «ای دروغگو! خودت هم میدونی که دروغگویی. همیشه آرزو داشتی با بقیه دوست بشی. بااینحال هیچوقت به این آرزوت نرسیدی! کریستا، شانس زندگی توئه. تو با این رفتارت، این فرصت رو از دست میدی. دخترِ بیچاره، کودن...»