
بریدههایی از کتاب آنته کریستا
۳٫۲
(۱۷)
پدر و مادرم به نحوی رفتار میکردند که انگار ما فقط وظیفه داریم و بقیه هم فقط حق دارند؛ حتا در مورد عذرخواهی کردن.
کاربر ۱۲۸۷۷۱۷
اگه تو زندگی رنج میکشی، به این دلیله که همیشه زندگی رو پس میزنی. وقتی که واقعیت زندگی رو بپذیری، دیگه رنج نمیبری.»
Ali Samouti
«من از کسانی هستم که دیگران را دوست دارند، نه از کسانی که از دیگران متنفرند.»
Ali Samouti
آنان که تصور میکنند مطالعه بهمنزلهٔ گریز از دیگران است، سخت در اشتباهاند؛ خواندن، حضور داشتن در جهان واقعیت در منسجمترین شکل آن است.
szahra
آنان که تصور میکنند مطالعه بهمنزلهٔ گریز از دیگران است، سخت در اشتباهاند؛ خواندن، حضور داشتن در جهان واقعیت در منسجمترین شکل آن است. میزان آسیبپذیری کسانی که مطالعه میکنند بهوضوح کمتر از کسانی است که مطالعه نمیکنند.
zahrabook
من شانزدهساله بودم و هیچچیزی نداشتم. نه سرمایهای، نه آرامشِ روحیای، نه دوستی، نه عشقی و نه ایدهای. حتا مطمئن نبودم روح دارم. خودم بودم و همین کمد لباس و کتابهایم.
نازنین بنایی
اون همیشه حرفی برای گفتن داره. ولی تو برای هیچکس، حرفی برای گفتن نداری، حتا برای خودت. تو پوچی. شاید کریستا کمی کارهای عجیب انجام بده، ولی لااقل وجود داره و این خیلی بهتر از اینه که شبیه تو باشه.
نازنین بنایی
تیری که از قلب او بیرون میآید و به سمت خود او بازمیگردد. کوچکترین بُرد جهان
آپاراتی
«خُب حالا! مگه کسی شکایتی از من شنیده؟ من از تنها بودن راضیام. تنهایی رو به دوستیِ عذابآور ترجیح میدم. این حق منه.»
انگار صدای قاهقاه خندهای در گوشم پیچید و ذهنم را مشغول کرد؛ «ای دروغگو! خودت هم میدونی که دروغگویی. همیشه آرزو داشتی با بقیه دوست بشی. بااینحال هیچوقت به این آرزوت نرسیدی! کریستا، شانس زندگی توئه. تو با این رفتارت، این فرصت رو از دست میدی. دخترِ بیچاره، کودن...»
آتیلا
«حقارت، یعنی احساس بیتفاوتی در شرایط خوب و بد.»
zahrabook
این سادگی، چنین ذهنیتی را در آدمها ایجاد نمیکرد که من از سنم جلوتر هستم. من از سنم جلوتر نبودم.
کتابهایم اینطرف و آنطرف روی هم جمع شده بودند؛ آنها بیانگر هویت من بودند.
هانیه
نوتومب با نگاهی موشکافانه و رویکردی روانشناختی، فرازوفرودها و جلوههای پنهان شخصیتهای داستانی خود را واکاوی میکند.
آنتهکریستا یکی از آثار پُرمخاطب اوست.
در این رمان که اثری اتوبیوگرافیک به شمار میآید، نویسنده سرنوشت خود را در قالبِ رمان و تخیل بیان میکند.
Tuberosa
دوران دانشجویی دو دختر را به تصویر میکشد که روحیاتی بسیار متفاوت از یکدیگر دارند. بلانش سالها از تنهایی رنج میبرد و به دنیای کتابهای خود پناه برده بود. ولی با دیدن کریستا که دختری جذاب، زیبا و اجتماعی است، ترغیب میشود باب دوستی با او را بگشاید. در این اثنا، سلسلهاتفاقاتی رخ میدهد که باعث تحولاتی در زندگی و افکار او میشود.
Tuberosa
دلم میخواست به او سیلی بزنم و این حس را به حسابِ بدذاتی خودم میگذاشتم.
کریستا با خوشرویی ادامه داد «میدونید چی من رو خوشحال میکنه؟ اینکه من رو تو خطاب کنید و اگه اجازه بدید، من هم شما رو تو خطاب کنم. چون شما جوونید. احساس میکنم وقتی شما خطابتون میکنم، خنگم.»
پدرم درحالیکه لبخند تمام صورتش را پوشانده بود، گفت «هر طور که راحتی ما رو صدا کن.»
او به طرز عجیبی بیملاحظه بود و من از اینکه پدر و مادرم فریبش را خورده بودند، حسابی عصبانی بودم.
Tuberosa
در مسیر دانشگاه حتا یک کلمه هم با من حرف نزد. احساس کردم شبْ خوب نخوابیده است.
بهمحض اینکه وارد آمفیتئاتر شدیم دیگر اهمیتی به او ندادم و روز را در تنهاییِ همیشگیام سپری کردم.
گاهی صدای خندهٔ کریستا از دور به گوش میرسید. چندان مطمئن نبودم که او همان کسی است که دیشب در اتاق من خوابیده بود.
شب مادرم گفت «دوستت، کریستا، اعجوبهایه ها! عجیب، بامزه، ظریف و سرشار از زندگی.»
پدرم هم بهتقلید از او گفت «چهقدر پختهست! چه جسارتی! چه هوشی! چهقدر هم اجتماعی!»
درحالیکه ذهنیتم را در مورد آنچه کریستا با صدای بلند گفته بود مرور میکردم، گفتم «آره! دقیقاً اینطوریه.»
Tuberosa
آیا نبودن او برای من بهتر نبود؟
افسوس، مطمئن نبودم. نبودن او به معنای تنها ماندنم بود. از زمان آشنایی با کریستا تنهاییِ من بیشتر شده بود؛ این دختر به من توجهی نمیکرد و مسئلهای که آزارم میداد، دیگر تنهایی نبود، بلکه بیتوجهی به من بود. من طرد شده بودم.
Tuberosa
استاد وارد آمفیتئاتر شد. دانشجویان سرِ جایشان نشستند. کریستا از کنارم رد شد و آرام درِ گوشم گفت «هوی! من خودم رو به خاطر تو به زحمت انداختم، اون وقت تو با کسی حرف نزدی و خودت رو کنار کشیدی.»
او دو ردیف آنطرفتر نشست و من را بهتزده و دلشکسته رها کرد.
Tuberosa
من آنجا بودم، بین آنها. ولی با شنیدن این جمله انگار خنجر توی قلبم فرو کرده بودند. این حقیقت تلخ را درک کردم؛ من وجود نداشتم. هیچوقت وجود نداشتم.
هرگز من را در جمع سهنفرهشان نپذیرفته بودند. بودونبودم برایشان فرقی نداشت. نامرئی بودم و مشکلِ من همین بود.
مشکل نامرئی بودن یا مشکل وجود نداشتن؟ هر دو یک معنا داشتند؛ من آنجا نبودم
Tuberosa
درست میگفت اتاقم شبیه خودم بود. روی دیوارهایش، نه عکس خوانندهای وجود داشت، نه پوستر هنرمندان معمولی و ناشناس؛ آنها مثل درونِ من خالی بودند. این سادگی، چنین ذهنیتی را در آدمها ایجاد نمیکرد که من از سنم جلوتر هستم. من از سنم جلوتر نبودم.
کتابهایم اینطرف و آنطرف روی هم جمع شده بودند؛ آنها بیانگر هویت من بودند.
این مکانِ محقر که برایم خیلی ارزشمند بود، اِشغال شده بود.
Tuberosa
تا قبل از ملاقات با کریستا، یکی از لذتهای زندگیام مطالعه بود. روی تختم دراز میکشیدم و غرق کتاب میشدم. اگر رمان خوبی بود، در فضای آن فرو میرفتم. اگر هم رمان ضعیفی بود، وقت زیادی برایش نمیگذاشتم.
خواندن، لذتی است که جایگزینی ندارد. ظاهر من استخوانی بود؛ درون من فقط با یک کتابخانهٔ باشکوه و پُر از کتاب جان میگرفت.
Tuberosa
اگر با نگاهِ واقعی من را میدیدند، میفهمیدند من یک باتری اتمی بودم، مثل کمانی بودم که فقط کشیده شده و منتظر یک تیر و نشانه است.
کسی من را با نگاهِ واقعی نمیدید، ولی این امر باعث نمیشد تا احساس محرومیت کنم و به دنیای کتابهایم پناه ببرم.
Tuberosa
به این نتیجه رسیدم که کریستا از حسادتی بیمارگونه رنج میبرد. وقتی من را با کتاب خوشحال میدید، چون نمیتوانست مالک آن کتاب شود، باید شادی و خوشبختیام را خراب میکرد. او موفق شده بود پدر و مادرم و اتاقم را صاحب شود، و باید شادیهایم را هم قبضه کند. البته من هم آماده بودم تا شادیهایم را با او قسمت کنم.
Tuberosa
به این راحتی نمیتونی از دست اون خلاص شی. و موردی که نمیتونی انکارش کنی، اینه که اون سرشار از زندگیه؛ به هنر زندگی کردن آشناست ولی تو نه. همیشه باید سراغ معنای زندگی رفت، نباید با اون مخالفت کرد. اگه تو زندگی رنج میکشی، به این دلیله که همیشه زندگی رو پس میزنی. وقتی که واقعیت زندگی رو بپذیری، دیگه رنج نمیبری.»
چون نمیتوانستم به کشمکش صداهای درونم پایان بدهم خودم را مجبور کردم که به چیز دیگری فکر کنم.
Tuberosa
تختم را که کریستا صاحبش شده بود، جوری گذاشتم تا آسمان را ببینم. ساعتها دراز کشیدم و ابرها و اُفق را تماشا کردم. این مزاحمی که جای خوابم را غصب کرده بود، هرگز پنجره را نگاه نمیکرد. او ارزشمندترین نعمت را از من ربوده بود.
کریستا با محروم کردن من از اتاقم، ارزش داشتههایم را بهتر به من فهماند و من ناسپاس بودم که این قضیه را نادیده میگرفتم؛ تنهایی، سکوت، خواندن کتاب، بدون شنیدن صدای کریستا که از ماریرز و ژانمیشل صحبت میکند، شادیِ گوش دادن به سکوت و غیاب آهنگ راک آلمانی.
Tuberosa
«ما هم فقط همین رو پرسیدیم. برای همینه که میخوایم بدونیم چرا دروغ گفتی.»
از کوره دررفت و گفت «شما هیچی نمیفهمید! اطمینان داشتن به کسی، دقیقاً یعنی اینکه مجبورش نکنی کارهاش رو توضیح بده.»
«خوشحالیم که تو آثار کلیست رو خوندی. ولی ما مثل تو دقیق نیستیم و به اطلاعات بیشتر نیاز داریم.»
از خونسردی پدرم تعجب کرده بودم. هرگز ندیده بودم اینجور صحبت کند.
طفلکِ بیچاره باز هم گفت «این درست نیست! شما سه نفرید و من تنهام!»
من وارد بحث شدم و گفتم «این دقیقاً همون چیزیه که از روزی که تو اینجایی، من دارم تحمل میکنم.»
Tuberosa
ناگهان کریستا در اوج عصبانیت به ما گفت «بهجهنم. شما احمقید و لیاقت من رو ندارید! هر کی من رو دوست داره، دنبال من میآد!»
و به اتاق من رفت. هیچکس هم دنبالش نرفت.
نیمساعت بعد با چمدانهایش از اتاق بیرون آمد. ما هم از جایمان تکان نخوردیم.
او آرام شده بود و گفت «شما من رو از دست دادید!»
و درِ آپارتمان را پشتسرش محکم کوبید.
Tuberosa
مادرم روی حرفش مُصر شد و گفت «جلوِ باباش، تو رو مجرم جلوه داده، برات فرقی نمیکنه؟»
«میفهمم، ولی مهم نیست؛ من کاری نکردم که خودم رو سرزنش کنم.»
Tuberosa
آنان که تصور میکنند مطالعه بهمنزلهٔ گریز از دیگران است، سخت در اشتباهاند؛ خواندن، حضور داشتن در جهان واقعیت در منسجمترین شکل آن است. میزان آسیبپذیری کسانی که مطالعه میکنند بهوضوح کمتر از کسانی است که مطالعه نمیکنند.
Tuberosa
حجم
۸۲٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۰۲ صفحه
حجم
۸۲٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۰۲ صفحه
قیمت:
۶۶,۰۰۰
تومان