جملات زیبا از متن کتاب آنته کریستا | طاقچه
تصویر جلد کتاب آنته کریستا
off
٪۶۰
subscriptionAvailable

کتاب آنته کریستا

۳.۳(از ۲۶ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر چشمه

۶۶,۰۰۰

۶۰٪

قیمت:

۲۶,۴۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

پدر و مادرم به نحوی رفتار می‌کردند که انگار ما فقط وظیفه داریم و بقیه هم فقط حق دارند؛ حتا در مورد عذرخواهی کردن.
کاربر ۱۲۸۷۷۱۷
۶
اگه تو زندگی رنج می‌کشی، به این دلیله که همیشه زندگی رو پس می‌زنی. وقتی که واقعیت زندگی رو بپذیری، دیگه رنج نمی‌بری.»
Ali Samouti
۵
«من از کسانی هستم که دیگران را دوست دارند، نه از کسانی که از دیگران متنفرند.»
Ali Samouti
۴
خواندن، لذتی است که جایگزینی ندارد. ظاهر من استخوانی بود؛ درون من فقط با یک کتابخانهٔ باشکوه و پُر از کتاب جان می‌گرفت.
کاربر غم
۴
«حقارت، یعنی احساس بی‌تفاوتی در شرایط خوب و بد.»
مهرنوش
۴
آنان که تصور می‌کنند مطالعه به‌منزلهٔ گریز از دیگران است، سخت در اشتباه‌اند؛ خواندن، حضور داشتن در جهان واقعیت در منسجم‌ترین شکل آن است.
szahra75
۳
آنان که تصور می‌کنند مطالعه به‌منزلهٔ گریز از دیگران است، سخت در اشتباه‌اند؛ خواندن، حضور داشتن در جهان واقعیت در منسجم‌ترین شکل آن است. میزان آسیب‌پذیری کسانی که مطالعه می‌کنند به‌وضوح کمتر از کسانی است که مطالعه نمی‌کنند.
zahrabook
۳
من شانزده‌ساله بودم و هیچ‌چیزی نداشتم. نه سرمایه‌ای، نه آرامشِ روحی‌ای، نه دوستی، نه عشقی و نه ایده‌ای. حتا مطمئن نبودم روح دارم. خودم بودم و همین کمد لباس و کتاب‌هایم.
نازنین بنایی
۲
اون همیشه حرفی برای گفتن داره. ولی تو برای هیچ‌کس، حرفی برای گفتن نداری، حتا برای خودت. تو پوچی. شاید کریستا کمی کارهای عجیب انجام بده، ولی لااقل وجود داره و این خیلی بهتر از اینه که شبیه تو باشه.
نازنین بنایی
۲
تیری که از قلب او بیرون می‌آید و به سمت خود او بازمی‌گردد. کوچک‌ترین بُرد جهان
آپاراتی
۲
«خُب حالا! مگه کسی شکایتی از من شنیده؟ من از تنها بودن راضی‌ام. تنهایی رو به دوستیِ عذاب‌آور ترجیح می‌دم. این حق منه.» انگار صدای قاه‌قاه خنده‌ای در گوشم پیچید و ذهنم را مشغول کرد؛ «ای دروغ‌گو! خودت هم می‌دونی که دروغ‌گویی. همیشه آرزو داشتی با بقیه دوست بشی. بااین‌حال هیچ‌وقت به این آرزوت نرسیدی! کریستا، شانس زندگی توئه. تو با این رفتارت، این فرصت رو از دست می‌دی. دخترِ بیچاره، کودن...»
آتیلا
۲
«حقارت، یعنی احساس بی‌تفاوتی در شرایط خوب و بد.»
zahrabook
۲
آنان که تصور می‌کنند مطالعه به‌منزلهٔ گریز از دیگران است، سخت در اشتباه‌اند؛ خواندن، حضور داشتن در جهان واقعیت در منسجم‌ترین شکل آن است. میزان آسیب‌پذیری کسانی که مطالعه می‌کنند به‌وضوح کمتر از کسانی است که مطالعه نمی‌کنند.
آبیِ آسمونی
۲
چرا که هر کسی حق دارد خوشحالی کوچکی ولو احمقانه داشته باشد.
فرناز حقیقی
۱
غیر از یک کار اساسی، هیچ‌چیز آرامم نمی‌کرد، من با دفاع کلامی موافق نبودم. حرف زدن به حمله جهت می‌دهد. لالی، من را به دام خود انداخته بود؛ و همچنان تهمت‌های زیادی به من نسبت داده می‌شد. ‫افسوس، انفعال من، او را ناامید نمی‌کرد. لجاجت او پایانی نداشت. می‌بایستی آن کار اساسی را پیدا می‌کردم. هیچ فکری به ذهنم نمی‌رسید. ‫کاش حداقل منظور طرفِ حسابم را فهمیده بودم!
مهرنوش
۱
هیچ‌وقت نفهمیدم چرا این‌همه دروغ به ما گفته بود. به اندازهٔ کافی جذابیت داشت و نیازی نبود دروغ بگوید و سر ما را کلاه بگذارد. او باز هم دروغ می‌گفت، حتماً به خودش شک داشت. شاید هم فکر می‌کرد فقط با دروغ‌گویی می‌تواند خوشایند دیگران واقع شود.
مهرنوش
۱
از این‌که به‌آسانی من را فریب داده بود، از خودم خجالت می‌کشیدم. ‫با وجود این غرور خاصی در خود احساس می‌کردم. اگر کسی من را فریب داده بود، به این دلیل بود که در آن لحظه من، کسی را دوست داشتم. همان‌طور که آنتیگونه۴۵ در اثر سوفوکل می‌گوید «من از کسانی هستم که دیگران را دوست دارند، نه از کسانی که از دیگران متنفرند.» و هرگز کسی زیباتر از این نگفته است.
مهرنوش
۱
آنان که تصور می‌کنند مطالعه به‌منزلهٔ گریز از دیگران است، سخت در اشتباه‌اند؛ خواندن، حضور داشتن در جهان واقعیت در منسجم‌ترین شکل آن است. میزان آسیب‌پذیری کسانی که مطالعه می‌کنند به‌وضوح کمتر از کسانی است که مطالعه نمی‌کنند.
مهرنوش
۱
این سادگی، چنین ذهنیتی را در آدم‌ها ایجاد نمی‌کرد که من از سنم جلوتر هستم. من از سنم جلوتر نبودم. کتاب‌هایم این‌طرف و آن‌طرف روی هم جمع شده بودند؛ آن‌ها بیانگر هویت من بودند.
هانیه
۰
نوتومب با نگاهی موشکافانه و رویکردی روان‌شناختی، فرازوفرودها و جلوه‌های پنهان شخصیت‌های داستانی خود را واکاوی می‌کند. آنته‌کریستا یکی از آثار پُرمخاطب اوست. در این رمان که اثری اتوبیوگرافیک به شمار می‌آید، نویسنده سرنوشت خود را در قالبِ رمان و تخیل بیان می‌کند.
سُهاد
۰
دوران دانشجویی دو دختر را به تصویر می‌کشد که روحیاتی بسیار متفاوت از یکدیگر دارند. بلانش سال‌ها از تنهایی رنج می‌برد و به دنیای کتاب‌های خود پناه برده بود. ولی با دیدن کریستا که دختری جذاب، زیبا و اجتماعی است، ترغیب می‌شود باب دوستی با او را بگشاید. در این اثنا، سلسله‌اتفاقاتی رخ می‌دهد که باعث تحولاتی در زندگی و افکار او می‌شود.
سُهاد
۰
دلم می‌خواست به او سیلی بزنم و این حس را به حسابِ بدذاتی خودم می‌گذاشتم. کریستا با خوش‌رویی ادامه داد «می‌دونید چی من رو خوشحال می‌کنه؟ این‌که من رو تو خطاب کنید و اگه اجازه بدید، من هم شما رو تو خطاب کنم. چون شما جوونید. احساس می‌کنم وقتی شما خطاب‌تون می‌کنم، خنگم.» پدرم درحالی‌که لبخند تمام صورتش را پوشانده بود، گفت «هر طور که راحتی ما رو صدا کن.» او به طرز عجیبی بی‌ملاحظه بود و من از این‌که پدر و مادرم فریبش را خورده بودند، حسابی عصبانی بودم.
سُهاد
۰
در مسیر دانشگاه حتا یک کلمه هم با من حرف نزد. احساس کردم شبْ خوب نخوابیده است. به‌محض این‌که وارد آمفی‌تئاتر شدیم دیگر اهمیتی به او ندادم و روز را در تنهاییِ همیشگی‌ام سپری کردم. گاهی صدای خندهٔ کریستا از دور به گوش می‌رسید. چندان مطمئن نبودم که او همان کسی است که دیشب در اتاق من خوابیده بود. شب مادرم گفت «دوستت، کریستا، اعجوبه‌ایه ها! عجیب، بامزه، ظریف و سرشار از زندگی.» پدرم هم به‌تقلید از او گفت «چه‌قدر پخته‌ست! چه جسارتی! چه هوشی! چه‌قدر هم اجتماعی!» درحالی‌که ذهنیتم را در مورد آن‌چه کریستا با صدای بلند گفته بود مرور می‌کردم، گفتم «آره! دقیقاً این‌طوریه.»
سُهاد
۰
آیا نبودن او برای من بهتر نبود؟ افسوس، مطمئن نبودم. نبودن او به معنای تنها ماندنم بود. از زمان آشنایی با کریستا تنهاییِ من بیشتر شده بود؛ این دختر به من توجهی نمی‌کرد و مسئله‌ای که آزارم می‌داد، دیگر تنهایی نبود، بلکه بی‌توجهی به من بود. من طرد شده بودم.
سُهاد
۰
استاد وارد آمفی‌تئاتر شد. دانشجویان سرِ جای‌شان نشستند. کریستا از کنارم رد شد و آرام درِ گوشم گفت «هوی! من خودم رو به خاطر تو به زحمت انداختم، اون وقت تو با کسی حرف نزدی و خودت رو کنار کشیدی.» او دو ردیف آن‌طرف‌تر نشست و من را بهت‌زده و دل‌شکسته رها کرد.
سُهاد
۰
من آن‌جا بودم، بین آن‌ها. ولی با شنیدن این جمله انگار خنجر توی قلبم فرو کرده بودند. این حقیقت تلخ را درک کردم؛ من وجود نداشتم. هیچ‌وقت وجود نداشتم. هرگز من را در جمع سه‌نفره‌شان نپذیرفته بودند. بودونبودم برای‌شان فرقی نداشت. نامرئی بودم و مشکلِ من همین بود. مشکل نامرئی بودن یا مشکل وجود نداشتن؟ هر دو یک معنا داشتند؛ من آن‌جا نبودم
سُهاد
۰
درست می‌گفت اتاقم شبیه خودم بود. روی دیوارهایش، نه عکس خواننده‌ای وجود داشت، نه پوستر هنرمندان معمولی و ناشناس؛ آن‌ها مثل درونِ من خالی بودند. این سادگی، چنین ذهنیتی را در آدم‌ها ایجاد نمی‌کرد که من از سنم جلوتر هستم. من از سنم جلوتر نبودم. کتاب‌هایم این‌طرف و آن‌طرف روی هم جمع شده بودند؛ آن‌ها بیانگر هویت من بودند. این مکانِ محقر که برایم خیلی ارزشمند بود، اِشغال شده بود.
سُهاد
۰
تا قبل از ملاقات با کریستا، یکی از لذت‌های زندگی‌ام مطالعه بود. روی تختم دراز می‌کشیدم و غرق کتاب می‌شدم. اگر رمان خوبی بود، در فضای آن فرو می‌رفتم. اگر هم رمان ضعیفی بود، وقت زیادی برایش نمی‌گذاشتم. خواندن، لذتی است که جایگزینی ندارد. ظاهر من استخوانی بود؛ درون من فقط با یک کتابخانهٔ باشکوه و پُر از کتاب جان می‌گرفت.
سُهاد
۰
اگر با نگاهِ واقعی من را می‌دیدند، می‌فهمیدند من یک باتری اتمی بودم، مثل کمانی بودم که فقط کشیده شده و منتظر یک تیر و نشانه است. کسی من را با نگاهِ واقعی نمی‌دید، ولی این امر باعث نمی‌شد تا احساس محرومیت کنم و به دنیای کتاب‌هایم پناه ببرم.
سُهاد
۰
به این نتیجه رسیدم که کریستا از حسادتی بیمارگونه رنج می‌برد. وقتی من را با کتاب خوشحال می‌دید، چون نمی‌توانست مالک آن کتاب شود، باید شادی و خوشبختی‌ام را خراب می‌کرد. او موفق شده بود پدر و مادرم و اتاقم را صاحب شود، و باید شادی‌هایم را هم قبضه کند. البته من هم آماده بودم تا شادی‌هایم را با او قسمت کنم.
سُهاد
۰