
نورا
۰
«این تو هیچی ندارم، برونو، چی میگن بهش، هیچی. نه فکر میکنه و نه چیزی میفهمه. راستش رو بگم هیچوقت عقلی نبوده که از دستش بدم. من از چشم به پایین تازه شروع میکنم به فهمیدن و هر چی پایینتر میره بهتر میفهمم. اما اینکه دیگه فهمیدن نیست، آره، حق کاملاً با توئه.»
ali73
۰
تکان دادن سینی روابط و مناسبات کل خانه را بههم میریزد، رابطهٔ هر شی با شی دیگر و هر لحظه از روحشان را با روح خانه و ساکن غایبش. و من تا میخواهم انگشتانم را به کتابی نزدیک کنم، نور چراغی را کموزیاد کنم، یا نیمکت پیانو را باز کنم حس رقابت و حمله همچون دستهای پرستو پیشِ چشمانم به نوسان درمیآید.