درست وقتی انتظارش را نداری
به سراغت میآید
در پارک
در کتابفروشی
یا همین جا که حالا من ایستادهام
عشق به همین راحتی
از پیراهنت بالا میآید
و همچون شالگردنی
زمستان را کوتاه میکند.
یك رهگذر
۱۰
دلتنگی درمان قطعی ندارد
تنها باید به قرص ماه نگاه کرد
و درد را کاهش داد
Nuage
۹
باد آشفته بود
و روز از شیب خیابان میگذشت
به خانه رفتم و خودم را در آغوش گرفتم
باید رفتن پروانهها را باور میکردم.
بانو نیک
۷
دوست داشتم ماه باشم
هر شب عبور کنم
از روی پرده
گوشهٔ اتاق را روشن کنم
در شبهای زمستان
اما هنوز همین درخت پرتقالم
AmirHossein
۴
دیگر حرفی نیست
حالا میتوانی از خوابهایم بروی
و بیداریِ زنی دیگر را شیرین کنی
بانو نیک
۴
در رمانی محبوب
عطرِ شالیِ شمال بودم
آفتابِ اندوهگین جنوب
تنها سرم را کمی چرخاندم
تا درختی باشم
روبهروی پنجرهات.
sogand
۴
سکوت بین ما
رازیست در لبخند مونالیزا
یك رهگذر
۳
نیامدی
عصر چترش را روی حیاط باز کرد
و من گلوبندم را
کنار شیرِ آب جا گذاشتم
نگرانِ حال من باش
زنی که جواهراتش را فراموش میکند
درختها را نمیبیند
میم
۳
زنان، عصرهای جمعهای هستند
با اندوهی مشترک
باید برایشان گلی چید
پیش از آنکه بر درگاه خانه بنشینند
دریا♡کویر
۳
مرگ نامهای مختلفی دارد
مثلاً تصادف
مثلاً سکته
مثلاً جدایی
lia
۲
زنی بودم شاد در کوبا
و معشوقهٔ یک دلقک
در رمانی محبوب
عطرِ شالیِ شمال بودم
آفتابِ اندوهگین جنوب
تنها سرم را کمی چرخاندم
تا درختی باشم
روبهروی پنجرهات.
یك رهگذر
۲
سرم را که روی شانهات میگذارم
با هیچکس اختلافی ندارم
رادیو ترانههای خوب پخش میکند
هوا خوب است
و کسی که بیوقت در میزند
مأمور مالیات نیست.
میم
۲
اگر تو بودی
امروز شنبه بود
تا ما عصر را بنفشه بخوانیم
حالا سنگینتر از زنان باردار
به خانه بازمیگردم
تا چای بنوشم
و ترانههای غمگین گوش کنم
AmirHossein
۱
باران که ببارد
کسی فکر من به سرش میزند
سراسیمه به گورستان میرود
و چون پروانهای گوشهٔ سنگقبر مینشیند
AmirHossein
۱
داشتم برمیگشتم
و شهرها از کنارم رد میشدند
مثل سربازانی که از جنگ برمیگردند
از یک جنگ طولانی
آنقدر که دوست داشتند
اولین زنی را که میبینند
در آغوش بگیرند!
lia
۱
تو را به یادم میآورد
دهکدهای که آفتاب را غمگین میکند
و پُلی در مه
که صدای زنگولهها را از خود عبور میدهد
زنی تنها رمه را بازمیگرداند
و سگها پارس میکنند
بیآنکه غریبهای را دیده باشند.
sogand
۱
اگر تو بودی
امروز شنبه بود
تا ما عصر را بنفشه بخوانیم
حالا سنگینتر از زنان باردار
به خانه بازمیگردم
تا چای بنوشم
و ترانههای غمگین گوش کنم
آزادی
۱
تنها سرم را کمی چرخاندم
تا درختی باشم
روبهروی پنجرهات.
lia
۰
ماه، نیمی از گلدان را روشن کرده
من در نیمهٔ تاریکم
و به حرفهایی فکر میکنم
که حتا به خودم
نمیتوانم بگویم!
sogand
۰
مرا زیر همین آفتاب داغ ببوس
آزادی
۰
نگرانِ حال من باش
زنی که جواهراتش را فراموش میکند
درختها را نمیبیند
آزادی
۰
به خانه رفتم و خودم را در آغوش گرفتم
باید رفتن پروانهها را باور میکردم.
zahrajafarian
۰
زنی که جواهراتش را فراموش میکند
درختها را نمیبیند