۴٫۵
(۹۸)
«جای غلط، با آدمِ غلط سوار شدم.
هر کجا پیاده شوم درست است.»
آفتاب
میخندم
همینطور میخندم اما
دلم شاد نمیشود
چون شب
که اینهمه ستاره روشنش نمیکند
sama
لبخند بزن
و امیدوار بمان
به روزی که نخواهد آمد
کاربر mhmd.merikhi
از دفن ما
سالهاست که میگذرد،
فقط
کاش کسی میدانست
چرا نمیمیریم؟
AmirHossein
چگونه بمانم؟
وقتی هر که مرا در آغوش گرفت،
کارد به پهلویم زد
(moji)
نترس
هرگز نترس قایقِ من!
موجی که غرق نکند
بالاترمان میبرد
•Nastaran•
دوست دارم همین حالا گریه کنم
برای همهچیز
برای همین حالا
اما
رنجْ رمقی برای ابراز ندارد
Nargess Ansarivand
تو دوباره سبز خواهی شد
و من شاهد رقصیدنت در باد خواهم بود
Razi Pouri
دلم گرفته
و روی شانههای خودم گریه میکنم
Raya
خیرهام به قاصدک
این گیاه غریب
که پس از مرگ به راه میافتد
مرضیه سادات هاشمي
گریستم
برای ما
که پاییز نیامده ریختیم
گریستم
برای بیدهای خسته
بیدهای مجنون
که هر چه سبز شوند،
سرو
نمیشوند
حــــــــنا🌼
چیزی بگو
حرفی بزن از فردا
اما نه آنقدر تلخ که دلم بلرزد
و نه آنچنان زیبا
که باورم نشود
khazar
لبخند بزن
و امیدوار بمان
به روزی که نخواهد آمد
AmirHossein
تنها نگرانِ این بودم
که به جستوجوی تو
در دورترین کوچهٔ دنیا به خانهات برسم
و تو به جستوجویم رفته باشی
چه غمبار
وقتی نمیدانی
گم کردهای
یا گم شدهای
sama
وقتی
مُردنم
هیچکس را
تنها نمیکند،
زندگی غمانگیزتر است
(♡•♡)Faeze
شعری که دوست دارم،
چرا مرا میگریاند؟
نه، منصفانه نیست
که در برابر هر آنچه دوست داریم،
آسیبپذیرتریم
~نگار
احساس میکنم همهچیز میخواهد بمیرد
کوه روی صورت خودش گدازه میپاشد
قطار روی ریل دراز کشیده
درخت رشد میکند
تا فاصلهاش با زمین
سالها باشد
با ریشهها چه خواهد کرد؟
آفتاب
خستهایم و باد نمیخواهد بفهمد
ما قاصدک نیستیم...
𝙛𝙯𝙞𝙖𝙖𝙙𝙙𝙞𝙣𝙞
میخندم
همینطور میخندم اما
دلم شاد نمیشود
چون شب
که اینهمه ستاره روشنش نمیکند
بهراد
چیزی بگو
حرفی بزن از فردا
اما نه آنقدر تلخ که دلم بلرزد
و نه آنچنان زیبا
که باورم نشود
حــــــــنا🌼
به احترامِ در سکوتماندگان
به احترامِ در سکوتمُردگان
به احترامِ سکوت...
یک دقیقه بایستید
و بیندیشید
قدری اندوه
بههرحال
AmirHossein
از دفن ما
سالهاست که میگذرد،
فقط
کاش کسی میدانست
چرا نمیمیریم؟
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
از رسیدن میترسم؛
میترسم
کسی منتظرم نباشد
سید علیرضا سیدی
از دفن ما
سالهاست که میگذرد،
فقط
کاش کسی میدانست
چرا نمیمیریم؟
مهتاب اقدم
لبخند بزن
و امیدوار بمان
به روزی که نخواهد آمد
عسل
تنها نگرانِ این بودم
که به جستوجوی تو
در دورترین کوچهٔ دنیا به خانهات برسم
و تو به جستوجویم رفته باشی
چه غمبار
وقتی نمیدانی
گم کردهای
یا گم شدهای
•Nastaran•
در غمی بزرگ ریشه پراکندهایم
و از اندوه،
آب میخوریم
کتابها مرا صدا میزنند...
دوست دارم همین حالا گریه کنم
برای همهچیز
برای همین حالا
اما
رنجْ رمقی برای ابراز ندارد
mah
ناراحتم،
چهقدر ناراحتم مادر
احساس میکنم هر دیوار
به کوچهاش پشت کرده
احساس میکنم همهچیز میخواهد بمیرد
کوه روی صورت خودش گدازه میپاشد
قطار روی ریل دراز کشیده
درخت رشد میکند
تا فاصلهاش با زمین
سالها باشد
با ریشهها چه خواهد کرد؟
شیلا در جستجوی خوشبختی
عقابی که ما را
تا ابرها آورده
عاقبت رهایمان میکند
این
تمام سهم ماست
از رهایی
serenay3-3

