
٪۵۰
کاربر ۳۶۰۰۸۹۱
۲
«بیا ببین چه خانهای ساختیم. این هم خانهای که به دریا میرود.» بعد بچهها گفتند «خانهاش هنوز سالم است؛ اما جاده را آب برده.» بعد بچهها خانه را با لگد ریختند و خندیدند و پدرشان را صدا کردند. «بابا، قول دادی فردا بادبادک بخری.»
چندتا چراغ بود
کاربر ۱۹۹۲۲۳۷
۰
میخواهم تو را به کودکستان ببرم. اما یکی از دستها میلنگد. ول میشود. برای خودش چرخ میزند. خانهمان را دیدی دخترم؟ بمب افتاد و خراب شد.