
کتاب شرح رسالهی فی حقیقةالعشق
مونس العشاق شیخ شهابالدین سهروردی
انتشارات:
نشر علم٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Dexter
۸
«این از اوصاف عشق است که براق سالکان و مرکب روندگان حقیقت است. هرچه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند. عاشق در یک طرفه العین طی مسیر میکند و نظر عاقل در سیر به قدم عاشق نرسد.»
Dexter
۵
سهروردی با آوردن آیه «نحن علیک احسن القصص» در ابتدای رساله، نوید میدهد که بهترین داستان را بیان میکند و آنگاه با آوردن ابیات:
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخنی نغز که گفتی که شنودی؟
ور باد نبودی که سر زلف ر بودی
رخساره معشوق به عاشق که نمودی؟
میفهماند که احسن القصص، داستان عشق است.
Dexter
۳
عشق همواره سرگشته و دنبالهروِ حُسن است و در هر کنجی و به هر نشانی او را میجوید.
مسلم عباسپور
۳
«وجود، نور است، چه اگر او نبود، اعیان عالم درکتم عدم بود»
mmd :)
۳
مولوی میگوید:
«عشق جوشد بحر را مانند دیگ
عشق ساید کوه را مانند ریگ
عشق بشکافد فلک را صد شکاف
عشق لرزاند زمین را از گزاف...
گر نبودی بهر عشق پاک را
کی وجودی دادمی افلاک را»
Kasra Kopite
۳
«هرچه موجودند از روحانی و جسمانی طالب کمالند و هیچ کس نبینی که او را به جان میلی نباشد. پس چون نیک اندیشه کنی همه طالب حسناند و در آن میکوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن که مطلوب همه است دشوار میتوان رسیدن زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود الا به واسطهٔ عشق...»
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
مسلم عباسپور
۲
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخنی نغز که گفتی که شنودی؟
ور باد نبودی که سر زلف ر بودی
رخساره معشوق به عاشق که نمودی؟
مسلم عباسپور
۲
«درخود نگریست، خود را عظیم خوب دید، بشاشتی در وی پیدا شد، تبسمی کرد، چندین هزار ملک مقرب از آن تبسم پدید آمدند
Dexter
۱
پس موجودی باید با دو حیثیت: اول تن و چشم، یعنی بعد جسمانی و خاکی و چشم برای دیدن جمال داشته باشد و دوم روحی از عالم بالا که با حُسن آشناست. فرشته، معنای حُسن را میفهمد اما تاب دیدن آن را در زمین ندارد:
فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
Dexter
۱
هرچه موجودند از روحانی و جسمانی طالب کمالند و هیچ کس نبینی که او را به جان میلی نباشد. پس چون نیک اندیشه کنی همه طالب حسناند و در آن میکوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن که مطلوب همه است دشوار میتوان رسیدن زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود الا به واسطهٔ عشق...»
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
کاربر ۵۱۱۱۱۴۸
۰
«عشق به بازار روزگار برآمد
دمدمه حُسن آن نگار برآمد
عقل که باشد کنون چو عشق خرامید
صبر که باشد کنون چو یار برآمد
نام دلم بعد چند سال که گم بود
از خم آن زلف مشکبار برآمد»
بوف کنجکاو
۰
«هرچه موجودند از روحانی و جسمانی طالب کمالند و هیچ کس نبینی که او را به جان میلی نباشد. پس چون نیک اندیشه کنی همه طالب حسناند و در آن میکوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن که مطلوب همه است دشوار میتوان رسیدن زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود الا به واسطهٔ عشق...»
بوف کنجکاو
۰
دیگر آن که حُسن به هر کس به قدر استعداد و صلاحیت او تجلی میکند. هر که این استعداد را یافت، عاشق میشود واگرنه در خودپرستی باقی میماند.
بوف کنجکاو
۰
عشق را از زبان عشق این گونه توصیف میکند: «من از بیت المقدسم از محلهٔ روح آباد از درب حسن. خانهای در همسایگی حزن دارم، پیشهٔ من سیاحتست، صوفی مجردم، هر وقتی روی به طرفی آورم، هر روز به منزلی باشم و هر شب جایی مقام سازم. چون در عرب باشم، عشقم خوانند و چون در عجم آیم، مهرم خوانند. در آسمان به محرک مشهورم و در زمین به مسکن معروفم. اگرچه دیرینهام، هنوز جوانم و اگرچه بیبرگم، از خاندان بزرگم.»
عشق خود را از مکانی مقدس و عالم ارواح پاک، خانه زاد حُسن و مجاور حزن معرفی میکند که پیوسته در سفر است از تنی به تنی و از روحی به روحی تا جایی را لایق مقام کردن بیابد. آزادوار و بیتعلق است. شورانگیز آسمانها و آرامشبخش زمین است.
بوف کنجکاو
۰
سهروردی در فصل دهم به تفصیل درباره عشق سخن میراند: «محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند، «العشق محبه مفرطه». و عشق خاصتر از محبت است، زیرا که همه عشقی محبت باشد اما همه محبتی عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زیرا که همه محبتی معرفت باشد اما همه معرفتی محبت نباشد.»
بوف کنجکاو
۰
عشق آن شعله است کو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت.
بوف کنجکاو
۰
سهرودی معرفت را پایه محبت و محبت را اساس عشق میداند و میگوید: «به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دو پایه نردبان نسازد و معنی «خطوطین و قد وصلت» اینست و همچنان که عالم عشق، منتهای عالم معرفت و محبت است، واصل او منتهای علمای راسخ و حکمای متأله باشد و از اینجا گفتهاند:
عشق هیچ آفریده را نبود
عاشقی جز رسیده را نبود.»
