
بریدههایی از کتاب قلبی به این سپیدی
۳٫۳
(۳۹)
فکر میکنیم آدمهای نزدیکمان را میشناسیم، اما زمان با خودش چیزهایی میآورد که میفهمیم کمتر از آنچه فکر میکردیم میدانیم، یعنی تقریباً هیچ.
farez
وقتی در عمق تاریکی کبریت روشن میکنید به خاطر این نیست که بهتر ببینید، میخواهید متوجه شوید چهقدر دورتان تاریک است.
Mary gholami
«هیچکس تابهحال به من نگفته بود غم چهقدر شبیه ترس است.»
aaslani96
کمترین توقعت باید بیتوقعی باشد.
Mary gholami
«منظورت چیست؟ هر حرفی را میشود گفت. فقط شروعش مهم است، اولین کلمه را که بگویی باقیاش میآید.»
aaslani96
بیشتر آدمها به این قصد دست به تغییر میزنند که از جای خودشان در دنیا خلاص شوند و جای دیگری را غصب کنند، و فقط به همین دلیل خودشان را فراموش و آنچه را بودند مدفون میکنند، همهٔ ما گاه بهشدت از چیزی که هستیم و چیزی که بودیم خسته میشویم.
Benji
وقتهایی که کسی دستی بر شانهمان میگذارد تا مایهٔ تسلی و آرامشمان باشد. همان حالتی که زنوشوهرها و بیشتر زوجها میخوابند یا فکر میکنند میخوابند، بههم شببهخیر میگویند و هر دو به یک طرف میچرخند، یعنی یکی در تمام مدت شب پشتش به دیگری است و حس میکند کسی هست که هوایش را دارد، در نیمههای شب، وقتی زن یا مرد بر اثر کابوس یا بیخوابی یا تب یا احساس تنهایی و رهاشدگی از خواب میپرد، میچرخد و صورت کسی را میبیند که مراقبش است،
کاربر ۲۰۲۰۴۵۹
و حقیقت این است، تنها چیزهایی که هرگز ترجمه نشد آنهایی است که هرگز گفته نشده یا به زبان نیامده است.
منیره
هر نجوایی که درک یا دریافت نشود، برای همیشه از دست رفته است. این همان نکتهای نامیمون وقایعی است که برای ما رخ میدهد و ثبتنشده یا حتا بدتر از آن ناشناخته، نادیده یا ناشنیده میماند و بعدتر دیگر راهی برای بازیابیاش وجود ندارد. روزی که باهم نگذراندیم هیچوقت باهم نخواهیم گذراند، مطلبی که کسی میخواهد تلفنی به ما بگوید و تماس میگیرد اما جوابش را نمیدهیم ناگفته باقی میماند،
کاربر ۲۰۲۰۴۵۹
«هیچکس تابهحال به من نگفته بود غم چهقدر شبیه ترس است.»
Mary gholami
همهٔ ما گاه بهشدت از چیزی که هستیم و چیزی که بودیم خسته میشویم.
من و مبل بنفشم
این یکی از فواید تکرار است، همهچیز را وارونه جلوه میدهد و آشنا مینماید
Farnaz
هیچچیزی تا ابد ادامه یا دوام ندارد یا برای همیشه به یاد نمیماند
Farnaz
من که میدانم چرا فردا ازدواج میکنم، به خاطر همین زندگی روزمره، برای اینکه منطقی است و چون تابهحال این کار را نکردهام، مهمترین رویدادهای زندگی همیشه به دلایل منطقی یا میل به تجربه کردن آنها یا هر دو رخ میدهد، چون گریزناپذیرند.
Benji
«گوش کردن خطرناکترین چیزهاست، گوش کردن به معنی دانستن، فهمیدن، آگاهی از هر چیزی است که باید بدانی، گوشها درپوش ندارند که بتوانی در برابر حرف آن را ببندی، نمیتوانند از آنچه حس میکنند قرار است بشنوند پنهان شوند، همیشه خیلی دیر است. حالا میدانیم و این شاید قلبهای به این سپیدیمان را حسابی لکهدار کند یا اینکه قلبهایمان فقط رنگپریده، مخوف یا نفرتانگیز است؟
Benji
گاه دقیقاً همان کسانی که نکات خاصی را به ما هشدار میدهند باعث میشوند آن فکرها توی سرمان بیفتد، ما را به فکر کردن در مورد آن موضوع وا میدارند چون ما را از وجودش آگاه کردهاند و مجبورمان میکنند به چیزهایی فکر کنیم که در غیر از آن صورت هرگز به آن فکر نمیکردیم.
Ailin_y
عجیب است اتفاقاتی که برای دیگران میافتد بدون اینکه ما دخالت مستقیمی در آن داشته باشیم اینقدر مهم بهنظر میرسد، بسیار مهمتر از اتفاقاتی که به دست خود رقم زدهایم.
Ailin_y
یک ویدیوِ حالبههمزن میفرستد، بااینحال بارها تماشایش میکنم، تا خودم را به او عادت بدهم، تا آنقدرها به چشمم وحشتناک نیاید و حتا نقصهایش برایم به جذابیت بدل شود، این یکی از فواید تکرار است، همهچیز را وارونه جلوه میدهد و آشنا مینماید، چیزی که در زندگی واقعی تو را منزجر میکند اگر چندبار آن را در صفحهٔ تلویزیون ببینی برایت جذاب میشود.
افسون
وقتی داشت گریه میکرد انتظار داشت کسی بیاید در را باز کند و جلوِ او را بگیرد، نه بهزور، فقط با حضورش، با نگاه کردن به بدن زنده و عریان او یا با گذاشتن دستی بر شانهاش.
da☾
دنیا پُر از شگفتیها و رازهاست. فکر میکنیم آدمهای نزدیکمان را میشناسیم، اما زمان با خودش چیزهایی میآورد که میفهمیم کمتر از آنچه فکر میکردیم میدانیم، یعنی تقریباً هیچ. همیشه بخش بزرگتر حقیقت در سایه قرار دارد.
کاربر حسن ملائی شاعر
راستش دنیا همواره در معرض مصایب حرفهایی است که از دهان ما بیرون آمده.
کاربر حسن ملائی شاعر
برای همین باید کاری کنم لوییزا دوباره بخوابد، جسمانی و همیشگی نشود، خودش را بردارد و دور شود، من هم آرام بنشینم تا بتوانم از دل دیواری که رویش آینه نصب شده یا از درهای بازِ بالکن یا به صورت استریو از طریق هر دو اینها صحبتهایشان را بشنوم.
من و مبل بنفشم
و بعد داد زد «میریام!»
من و مبل بنفشم
او هم مرا وا نمیدارد از نظرش باخبر شوم. این برآمده از بیاعتمادی یا نبودِ رفاقت یا میل به پنهانکاری نبود. صرفاً پذیرش این باور یا پندار بود که چیزی که فرد از آن حرف نمیزند وجود ندارد.
من و مبل بنفشم
گوشهای ما درپوش ندارند که بنا به غریزه در مقابل کلمات بسته شوند، نمیتوانند خود را از چیزی که دارند میشنوند بازدارند
Farnaz
کمترین توقعت باید بیتوقعی باشد
Farnaz
«هیچکس تابهحال به من نگفته بود غم چهقدر شبیه ترس است
Farnaz
هیچ رازی بین آدمهایی که کنار هم میخوابند وجود ندارد، تخت مثل جایگاه اعتراف در کلیساست.
Farnaz
خب که چه؟» تنها راه فرار از چنین سؤالی تکرارش نیست، اصلاً نباید بگذاری چنین سؤالی مطرح شود، نباید اجازه بدهی کسی آن را از تو بپرسد.
Farnaz
آدمهایی که ساکت هستند آنهاییاند که چیزی یافتهاند که ممکن است از دست بدهند، نه آنها که چیزی را از دست دادهاند یا دارند به دست میآورند.
Farnaz
حجم
۳۱۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
حجم
۳۱۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
قیمت:
۱۴۳,۰۰۰
تومان