
farez
۱۰۵
فکر میکنیم آدمهای نزدیکمان را میشناسیم، اما زمان با خودش چیزهایی میآورد که میفهمیم کمتر از آنچه فکر میکردیم میدانیم، یعنی تقریباً هیچ.
Mary gholami
۲۰
وقتی در عمق تاریکی کبریت روشن میکنید به خاطر این نیست که بهتر ببینید، میخواهید متوجه شوید چهقدر دورتان تاریک است.
aaslani96
۱۴
«هیچکس تابهحال به من نگفته بود غم چهقدر شبیه ترس است.»
Mary gholami
۱۰
کمترین توقعت باید بیتوقعی باشد.
aaslani96
۹
«منظورت چیست؟ هر حرفی را میشود گفت. فقط شروعش مهم است، اولین کلمه را که بگویی باقیاش میآید.»
Benji
۵
بیشتر آدمها به این قصد دست به تغییر میزنند که از جای خودشان در دنیا خلاص شوند و جای دیگری را غصب کنند، و فقط به همین دلیل خودشان را فراموش و آنچه را بودند مدفون میکنند، همهٔ ما گاه بهشدت از چیزی که هستیم و چیزی که بودیم خسته میشویم.
کاربر ۲۰۲۰۴۵۹
۴
وقتهایی که کسی دستی بر شانهمان میگذارد تا مایهٔ تسلی و آرامشمان باشد. همان حالتی که زنوشوهرها و بیشتر زوجها میخوابند یا فکر میکنند میخوابند، بههم شببهخیر میگویند و هر دو به یک طرف میچرخند، یعنی یکی در تمام مدت شب پشتش به دیگری است و حس میکند کسی هست که هوایش را دارد، در نیمههای شب، وقتی زن یا مرد بر اثر کابوس یا بیخوابی یا تب یا احساس تنهایی و رهاشدگی از خواب میپرد، میچرخد و صورت کسی را میبیند که مراقبش است،
Farnaz
۴
این یکی از فواید تکرار است، همهچیز را وارونه جلوه میدهد و آشنا مینماید
Farnaz
۴
آدمهایی که ساکت هستند آنهاییاند که چیزی یافتهاند که ممکن است از دست بدهند، نه آنها که چیزی را از دست دادهاند یا دارند به دست میآورند.
منیره
۳
و حقیقت این است، تنها چیزهایی که هرگز ترجمه نشد آنهایی است که هرگز گفته نشده یا به زبان نیامده است.
کاربر ۲۰۲۰۴۵۹
۳
هر نجوایی که درک یا دریافت نشود، برای همیشه از دست رفته است. این همان نکتهای نامیمون وقایعی است که برای ما رخ میدهد و ثبتنشده یا حتا بدتر از آن ناشناخته، نادیده یا ناشنیده میماند و بعدتر دیگر راهی برای بازیابیاش وجود ندارد. روزی که باهم نگذراندیم هیچوقت باهم نخواهیم گذراند، مطلبی که کسی میخواهد تلفنی به ما بگوید و تماس میگیرد اما جوابش را نمیدهیم ناگفته باقی میماند،
Mary gholami
۳
«هیچکس تابهحال به من نگفته بود غم چهقدر شبیه ترس است.»
من و مبل بنفشم
۳
همهٔ ما گاه بهشدت از چیزی که هستیم و چیزی که بودیم خسته میشویم.
Farnaz
۳
هیچچیزی تا ابد ادامه یا دوام ندارد یا برای همیشه به یاد نمیماند
Farnaz
۲
گوشهای ما درپوش ندارند که بنا به غریزه در مقابل کلمات بسته شوند، نمیتوانند خود را از چیزی که دارند میشنوند بازدارند
Farnaz
۲
کمترین توقعت باید بیتوقعی باشد
Farnaz
۲
«هیچکس تابهحال به من نگفته بود غم چهقدر شبیه ترس است
Farnaz
۲
هیچ رازی بین آدمهایی که کنار هم میخوابند وجود ندارد، تخت مثل جایگاه اعتراف در کلیساست.
Farnaz
۲
خب که چه؟» تنها راه فرار از چنین سؤالی تکرارش نیست، اصلاً نباید بگذاری چنین سؤالی مطرح شود، نباید اجازه بدهی کسی آن را از تو بپرسد.
Farnaz
۲
انگار هر قدر کسی را بیشتر دوست داریم، رازهای بیشتری را باید به او بگوییم، اغلب همین گفتن یک هدیه است، بزرگترین هدیهای که آدم میتواند به کسی بدهد، بزرگترین حس وفاداری است، بزرگترین دلیل عشق و تعهد به رابطه.
Benji
۱
من که میدانم چرا فردا ازدواج میکنم، به خاطر همین زندگی روزمره، برای اینکه منطقی است و چون تابهحال این کار را نکردهام، مهمترین رویدادهای زندگی همیشه به دلایل منطقی یا میل به تجربه کردن آنها یا هر دو رخ میدهد، چون گریزناپذیرند.
Benji
۱
«گوش کردن خطرناکترین چیزهاست، گوش کردن به معنی دانستن، فهمیدن، آگاهی از هر چیزی است که باید بدانی، گوشها درپوش ندارند که بتوانی در برابر حرف آن را ببندی، نمیتوانند از آنچه حس میکنند قرار است بشنوند پنهان شوند، همیشه خیلی دیر است. حالا میدانیم و این شاید قلبهای به این سپیدیمان را حسابی لکهدار کند یا اینکه قلبهایمان فقط رنگپریده، مخوف یا نفرتانگیز است؟
Ailin_y
۱
گاه دقیقاً همان کسانی که نکات خاصی را به ما هشدار میدهند باعث میشوند آن فکرها توی سرمان بیفتد، ما را به فکر کردن در مورد آن موضوع وا میدارند چون ما را از وجودش آگاه کردهاند و مجبورمان میکنند به چیزهایی فکر کنیم که در غیر از آن صورت هرگز به آن فکر نمیکردیم.
Ailin_y
۱
عجیب است اتفاقاتی که برای دیگران میافتد بدون اینکه ما دخالت مستقیمی در آن داشته باشیم اینقدر مهم بهنظر میرسد، بسیار مهمتر از اتفاقاتی که به دست خود رقم زدهایم.
افسون
۱
یک ویدیوِ حالبههمزن میفرستد، بااینحال بارها تماشایش میکنم، تا خودم را به او عادت بدهم، تا آنقدرها به چشمم وحشتناک نیاید و حتا نقصهایش برایم به جذابیت بدل شود، این یکی از فواید تکرار است، همهچیز را وارونه جلوه میدهد و آشنا مینماید، چیزی که در زندگی واقعی تو را منزجر میکند اگر چندبار آن را در صفحهٔ تلویزیون ببینی برایت جذاب میشود.
da☾
۱
وقتی داشت گریه میکرد انتظار داشت کسی بیاید در را باز کند و جلوِ او را بگیرد، نه بهزور، فقط با حضورش، با نگاه کردن به بدن زنده و عریان او یا با گذاشتن دستی بر شانهاش.
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
دنیا پُر از شگفتیها و رازهاست. فکر میکنیم آدمهای نزدیکمان را میشناسیم، اما زمان با خودش چیزهایی میآورد که میفهمیم کمتر از آنچه فکر میکردیم میدانیم، یعنی تقریباً هیچ. همیشه بخش بزرگتر حقیقت در سایه قرار دارد.
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
راستش دنیا همواره در معرض مصایب حرفهایی است که از دهان ما بیرون آمده.
من و مبل بنفشم
۱
برای همین باید کاری کنم لوییزا دوباره بخوابد، جسمانی و همیشگی نشود، خودش را بردارد و دور شود، من هم آرام بنشینم تا بتوانم از دل دیواری که رویش آینه نصب شده یا از درهای بازِ بالکن یا به صورت استریو از طریق هر دو اینها صحبتهایشان را بشنوم.
من و مبل بنفشم
۱
و بعد داد زد «میریام!»