در این زمان صدای نالهٔ ضعیفی را شنیدم و فهمیدم که این صدا، نالهٔ ترس از مرگ است. این ناله از روی درد یا رنج نبود. آه نه، صدای آرام و خفهای بود که وقتی همهجا مملو از ترس باشد از اعماق روح برمیخیزد، این صدا را خوب میشناختم. برخی شبها، درست نیمهشب که همهٔ دنیا در خواب بود، این صدا از درون وجودم برمیخاست و با پژواکِ ترسناکش، وحشت پایانناپذیری که مرا عذاب میداد، تشدید میکرد. برای همین است که میگویم، این صدا را بهخوبی میشناختم.