جملات زیبای کتاب در دنیای تو ساعت چند است؟ | طاقچه
تصویر جلد کتاب در دنیای تو ساعت چند است؟subscriptionAvailable

کتاب در دنیای تو ساعت چند است؟

نوع کتاب
۴.۶(از ۲۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
صفی یزدانیان
انتشارات: 
نشر گیلگمش

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Elle
۱۴
«راستش من همیشه هر چی از خودم یادم می‌آد شما هم توش بودین.
Elle
۱۰
خانم می‌پرسید هر کی از چی تو زمستون خوشش می‌آد. همایون‌خله گفت: از شیر سرد. آندره گفت: از برف. من گفتم: از تعطیلی مدرسه، به خاطر برف. تو گفتی: از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری، وسط روز برفی. می‌دونستم تو یه چیزی می‌گی که شبیه بقیه نیست... تو فرق داشتی گلی.
da☾
۸
«آدم‌های تنها حافظه‌شون قوی‌تره.»
محمدرضا
۶
«بلا روزگاریه عاشقیت»، زندگی برای عاشق یعنی انتظار. انتظار آمدن «او»، او که می‌آید، که «آینده» است، که قطعی است،‌ که آمدنش معنای زندگی است، دلیل بودن است. آن که می‌آید، باید بیاید، که اگر نیاید، که اگر آینده نباشد، زندگی به مقصود نرسیده است.
کاربر ۵۲۳۶۱۱۹
۶
«تو فرق داشتی گلی.» گلی می‌بایست با همه فرق داشته باشد. باید طعم‌ها و بوهای خاص، رنگ‌ها و موسیقی‌های ویژه را دوست داشته باشد. باید خودش تکه‌های رنگِ روی شیشه را بتراشد. باید هر وقت دلش خواست بی‌آن‌که خبر دهد به زادگاه بازگردد و آن زمان که همه انتظار دارند نباشد. او می‌داند هیچ‌چیزی تنها یک دلیل ندارد. معشوق باید متفاوت باشد. باید از نگاه عاشقْ بی‌پروا، بی‌پرده و حتا گاهی اغراق‌آمیز جلوه کند.
da☾
۵
صبر می‌کنم دیگه... نکنم چه کنم!
زهرآ
۵
همهٔ عمر ترسیدم. همیشه حواسم پرت بود؛ اما نه از تو؛ همیشه حواسم جمعِ تو بود
کاربر ۵۲۳۶۱۱۹
۴
پدر نمی‌گفت چراغ را خاموش کنند. می‌گفت چراغ را راحت کنند. چراغ را از عذابِ خورشید بودن، از رنجِ منبع انرژی بودن، از دردِ نور بخشیدن خلاص کنند.
سمانه :)
۴
شما آقای مهربان نیستین مگه؟ آقای مهربان: مهربان کدوم سگ‌پدریه؟ من مهربان بودم...
کاربر ۷۵۹۹۴۷۸
۴
آدم‌ها در حین انجام یک تجربه فقط در فکر ثبتش هستند، عکس ازش می‌گیرند و بعد از تماشای عکس لذت می‌برند. خود تجربه ممکن است خیلی یخ و بی‌مزه باشد ولی عکس‌هاش تصویری را ارائه می‌دهد که به نظر خیلی پُرحس‌وحال می‌آید.
Moti
۳
«بالاخره در دنیای شما ساعت چند است؟»
SomayehFatemi
۳
«خدا به کام دل رساند ما را خدا ز قید غم رهاند ما را...»
da☾
۳
صدای خودشه... اسم من، گلوی گلی.
kudli
۳
«رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست / می‌کشد هر جا که خاطرخواه اوست
سُهاد
۳
پدر نمی‌گفت چراغ را خاموش کنند. می‌گفت چراغ را راحت کنند.
کاربر ۹۱۳۸۴۷۸
۳
فرهاد: خب خواستم نری...
کاربر ۹۱۳۸۴۷۸
۳
«مجال من همین باشد که پنهان مهر او ورزم»... پنهان بورز چه‌کارت کنم!
من عاشق خاله دیبام هستم
۲
فیلمی است که اگر وقایعش در تهران می‌گذشت می‌شد؛ اگر دانشکده وجودش محتمل بود و هیچ‌کدام از این تعارض‌ها هم وجود نداشت؛ در آن صورت فیلم می‌شد حکایت واقعی یک‌جور حس نوستالژیک نسبت به گذشته. گذشته‌ای ملموس و واقعی، و نوستالژی نسبت به آن. و این تم که گذشته چه‌قدر خوب بود و چه‌قدر داریم آن گذشتهٔ خوب را فراموش می‌کنیم. تمی که در فیلم‌های علی حاتمی خیلی قابل‌احترام است، ولی برای من در داستان‌های پرویز دوایی رقت‌انگیز است. توی گلی ترقی هیجان‌انگیز است، ولی در نود درصد ادبیات نوستالژیک سانتی‌مانتال است.
من عاشق خاله دیبام هستم
۲
کسانی که فیلم را به دلیل نوستالژیک بودن نمی‌پسندند حواس‌شان به ناهمواری‌های فیلم است. یعنی فکر می‌کنند فیلم قرار بوده هموار باشد و نیست. و کسانی که فیلم را به شکل نوستالژیک دوست دارند، ناهمواری‌ها را توجیه می‌کنند یا چشم‌شان را به آن‌ها می‌بندند. می‌گویند همین هم که هست خیلی خوب است. من جزء هیچ‌کدام از این دو دسته نیستم چون فکر می‌کنم فیلم چیزی که آن‌ها فکر می‌کنند نیست، شاید فیلم‌نامه به تصور آن‌ها نزدیک‌تر بود.
da☾
۲
او در تنهایی خودش غوطه‌ور است!
da☾
۲
آن‌ها از هم دورِ دورند و این عشق هر چند ابدی است اما تا ابد یک‌طرفه و بی‌پاسخ خواهد ماند.
کاربر ۸۵۵۰۹۲۰
۲
و جهان فیلم فقط و فقط برای خودش است و آدم را به گشت زدن در دنیاهایی میل می‌دهد که اگر هم پیش از این دیده، درست ندیده است. از چگونه دم کردن چای تا نداشتن نعناداغ آش محلی، از تفاوت باران و وارش
Yalda
۲
اصولاً آدم‌های نوستالژیک ناتوانی‌شان از لذت بردن از زمان حال است که به گذشته روی می‌آورند.
kudli
۲
چی شاعرانه است؟ چیزی که با منطق کارکردی زبان فاصله دارد. شاعرانگی یعنی فاصله گرفتن از زبانی که ادای واقعیت را درمی‌آورد.
kudli
۲
فرهاد قاب‌ساز است. شاید همین برای معرفی‌اش کافی باشد، که کارش قاب گرفتن لحظه است؛ فراموش نکردنش؛ حفظ آن، چنان که بوده است.
kudli
۲
می‌دونستم تو یه چیزی می‌گی که شبیه بقیه نیست... تو فرق داشتی گلی.
سُهاد
۲
من اصولاً به دیالوگ‌نویسیِ لورکا علاقه دارم چون شخصیت‌ها جواب همدیگر را نمی‌دهند. هر کدام یک چیز می‌گویند. ولی وقتی صحنه تمام می‌شود حس منتقل می‌شود.
سُهاد
۲
معشوق باید متفاوت باشد. باید از نگاه عاشقْ بی‌پروا، بی‌پرده و حتا گاهی اغراق‌آمیز جلوه کند.
سُهاد
۲
گلی از پله‌ها پایین می‌رود. گلی: سلام... می‌دونی همهٔ رشت تو رو می‌شناسن جز من؟ فرهاد بسته‌ای را به طرف گلی می‌برد. فرهاد: بفرمایین. گلی جا می‌خورد. گلی: مال منه؟ چه‌قدر کادو می‌دین!... اون نقاشی رو هم که اون روز دادین همهٔ عمرم دوست داشتم، ممنون. فرهاد: خیر مقدمه فقط، اون خیر مقدمِ رشت بود، این مال انزلی! من کارم قاب‌سازیه، اون زن رو همیشه فکر می‌کردم شمایین اگه سرش رو بگردونه. این هم قابیه واسه خودش، قاب قالب پنیر.
nor5
۲
خبر ندارد که فرهاد آدمِ تسخیر و تصاحب نیست؛ که فرهاد مریضِ او نیست، عاشقِ اوست؛ کوه‌کنی است که چشم‌داشتی به «پاداشِ» تیشه زدن و دریدن دلِ کوه ندارد. با وامی از فروغ می‌شود گفت برای این فرهاد «همین کوه کندن» است که «زیباست».