
بریدههایی از کتاب تهوع
۴٫۲
(۴۱)
«پس اصلاً عوض نشدهای؟! هنوز همانطور احمقی؟!»
محمد دانشجو
عمهبیژوآ میگفت: «اگر زیاد خودت را توی آینه نگاه کنی، یک میمون خواهی دید.»
sam b
هر چه راجعبه زندگیام میدانم انگار از کتابها یاد گرفتهام.
sam b
«میدانم. میدانم که دیگر هیچوقت به کسی یا چیزی برنمیخورم که هوس به دلم بیندازد. میدانی، وقتی شروع میکنی به دوست داشتنِ کسی، وارد معرکه شدهای. باید انرژی داشته باشی، دستودلباز باشی، کور باشی... اولش حتا لحظهای هست که باید از روی یک پرتگاه بپری؛ اگر فکر کنی، نمیپری. میدانم دیگر هیچوقت نخواهم پرید.»
atoosa
راستش مدتهاست که کسی به امور روزمرهٔ من اهمیت نمیدهد.
Hamid Adibzadeh
شاید درک چهرهٔ هر کس برای خودش ناممکن باشد. شاید هم به این خاطر است که من تنهایم؟ کسانی که با جامعه زندگی میکنند یاد گرفتهاند همانطوری که مقابل دوستانشان ظاهر میشوند، خودشان را در آینه ببینند.
seyed ali mirferdos
تهوع در درونم نیست آنجاست: حسش میکنم، روی دیوار، روی بندکها، همهجای اطرافم. با کافه یکی است. منم که درونش هستم.
فی. ا
بهندرت پیش میآید یک آدمِ تنها میلی به خندیدن داشته باشد
محمد
آیا چند ماه دیگر، یا چند سال دیگر، کوفته و سَرخورده میان ویرانههای دیگری بیدار خواهم شد؟ میخواهم پیش از آنکه خیلی دیر شود واضحْ درونم را ببینم.
Ati
خردمندی آنها فرمان میدهد که تا حد امکان کمتر سروصدا کنیم، کمتر زندگی کنیم و خودمان را به فراموشی بسپریم. بهترین داستانهای آنها داستان آدمهای بیاحتیاط و عجیبوغریبی است که مجازات شدهاند.
فی. ا
پوچی نه تصوری بود در سرم، نه آوایی در صدایم، بلکه آن مارِ مُردهٔ دراز زیر پاهایم بود، آن مارِ چوبی. مار یا چنگال یا ریشه یا پنجهٔ کرکس، اهمیتی ندارد. بدون آنکه دستور روشنی ارائه کنم میفهمیدم که کلیدِ وجود را یافتهام، کلید تهوعهایم را، کلید زندگیام را. از اینرو، تمام آنچه توانستم بعداً درک کنم به این پوچیِ بنیادی برمیگردد. پوچی: یک واژهٔ دیگر؛ من با واژهها میجنگم؛ آنجا، آن چیز را لمس میکردم. و
Hamed
وقتی زندگی میکنی هیچچیز پیش نمیآید. شکل محیط عوض میشود، آدمها میآیند و میروند، همین. هرگز آغازی در کار نیست. روزها بیهوده و بیجهت روی هم اضافه میشوند و صورتحسابی دورودراز و یکنواخت میسازند.
sam b
فقط کمی دقت میخواستم، همین: زندگی کنونیام هیچچیز درخشانی ندارد
Ati
خیلی خوابم میآید و بهشدت کمبود خواب دارم. یک شبِ آرام، فقط یک شب، برای پاک شدن تمام این چیزها از ذهنم کافی است.
da☾
«در ۱۷۸۷ در مسافرخانهای نزدیک مولن، پیرمردی که دوستِ دیدرو و از پرورشیافتگان عصر فلاسفه بود، نفسهای آخرش را میکشید. کشیشهای آن حوالی جانبهلب شده بودند: هر کاری از دستشان برمیآمد کردند، ولی فایدهای نداشت که نداشت. مرد پانتئیست بود و زیر بار مراسم مذهبیِ پیش از مرگ نمیرفت. موسیو دو رولبون که از آنجا میگذشت و به چیزی هم اعتقاد نداشت، با کشیشِ مولن شرط بست دو ساعتنشده، شوروحال مسیحیت را در بیمار زنده کند. کشیش شرط بست و باخت: رولبون ساعت سهٔ صبح کارش را شروع کرد، ساعت پنج بیمار اعتراف کرد و ساعت هفت مُرد. کشیش پرسید “شما در موعظه اینقدر استادید؟ ما باید بیاییم شاگردیتان را بکنیم!” موسیو دو رولبون در جواب گفت “موعظه نخواندم، فقط از جهنم ترساندمش.”»
کلوپ ۲۷
برای اینکه پیشپاافتادهترین رویداد تبدیل شود به ماجرا، لازم است شروع کنید به تعریف کردنش؛ آدم با این کار گول میخورد: انسان همیشه راوی داستان است، در حصار داستانهای خودش و دیگران زندگی میکند و از خلال آنها میبیند چه اتفاقی برایش میافتد؛ او دنبال این است که زندگیاش را طوری پیش ببرد انگار دارد تعریفش میکند.
seyed ali mirferdos
من غموغصهای ندارم، درآمد سالیانه دارم، نه رئیسی دارم، نه همسری و نه بچهای. وجود دارم، همین. این غصه آنقدر مبهم و آنقدر فراطبیعی است که ازش شرم دارم.
sam b
هرگز یک موجود نمیتواند وجود یک موجودِ دیگر را توجیه کند.
sam b
آینده را میبینم. آنجاست، توی خیابان، بفهمینفهمی رنگپریدهتر از حال. چه لزومی دارد تحقق پیدا کند؟ با این کار چه عایدش خواهد شد؟
nobady nonn
حالا دیگر به هیچکس فکر نمیکنم و حتا زحمت جستوجوی کلمهها را به خودم نمیدهم. خودشان با سرعتی کموزیاد در ذهنم جاری میشوند؛ چیزی را ثبت نمیکنم، اجازه میدهم راه خودشان را بروند.
Sara Keshavarz
بهندرت پیش میآید یک آدمِ تنها میلی به خندیدن داشته باشد
Fatemeh
به گلویش دست میکشد و میگوید: «این بغض دستبردار نیست.»
Fatemeh
آنها طور دیگری پیر شدهاند. بین ارثیهها و هدیهها زندگی میکنند و هر یک از وسیلههای خانهشان خاطرهای است. ساعتهای آونگدار، مدالها، عکسها، صدفها، وزنههای کاغذ، پردههای حصیری، شالها. گنجههایی دارند پُر از بطری، پارچه، لباسهای قدیمی و روزنامه؛ همهچیز را نگه داشتهاند. گذشته برای صاحبخانهها یک چیز تجملی است.
پس من گذشتهام را کجا نگه دارم؟ کسی گذشتهاش را توی جیبش نمیگذارد؛ برای جا دادنش باید خانهای داشت. من فقط بدنم را دارم و بس. مردی تنها که از دارِ دنیا یک بدن دارد و نمیتواند جلوِ خاطرههایش را بگیرد. آنها از وسطش رد میشوند. نباید گلهای داشته باشم، چون فقط خواستهام آزاد باشم.
mjsafarzadeh
وقتی کسی تنهاست، حتا نمیداند تعریف کردن یعنی چه: حقیقتنمایی و دوستها همزمان باهم ناپدید میشوند.
sam b
اشیا نباید تأثیرگذار باشند، چون زنده نیستند. از آنها استفاده میکنیم، دوباره سرجایشان میگذاریم و بینشان زندگی میکنیم: فقط مفیدند، همین. ولی روی من یکی تأثیر میگذارند و این غیرقابلتحمل است. میترسم با آنها رابطه برقرار کنم، انگار جانوران زندهای هستند.
sam b
هر چیزی برای تمام شدن شروع میشود: ماجرا کِشوقوس ندارد؛ فقط با مرگش معنا پیدا میکند.
sam b
او برای بودن به من نیاز داشت و من به او نیاز داشتم تا بودنم را حس نکنم.
sam b
هر موجودی بیدلیل زاده میشود، زندگیاش را از سرِ ضعف کِش میدهد و تصادفی میمیر
atoosa
مانند کسانی که هرگز سفر نرفتهاند و فقط براساس خواندههاشان تصویرسازی میکنند: من با کلمهها خیالبافی میکنم، همین.
sam b
راست میگویند سفر بهترین مدرسه است.
sam b
حجم
۲۵۹٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۲۵۱ صفحه
حجم
۲۵۹٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۲۵۱ صفحه
قیمت:
۱۸۰,۰۰۰
تومان