جملات زیبای کتاب بند محکومین | طاقچه
تصویر جلد کتاب بند محکومین

بریده‌هایی از کتاب بند محکومین

انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۴.۰از ۲۶ رأی
۴٫۰
(۲۶)
دنیا دیوانه‌خانه است، بندِ محکومین که جای خود دارد.
محسن
گیلانی ورشکست بشود قهوه‌خانه واز می‌کند.
محسن
می‌گویند آدمیزاد دوازده ثانیه در روز دیوانه می‌شود، لیلاج دوازده ساعت دیوانه بود، باقی‌اش خواب.
محسن
دنیا دیوانه‌خانه است، بندِ محکومین که جای خود دارد.
سونیک
وقتی اردک می‌خری سَر بِبُری، چه فرقی می‌کند سرخی و سفیدیِ پرش.
محسن
همیشهٔ خدا سیگار از گوشهٔ لبش آویزان بود، تو بگیر سهره کرمِ ابریشم به نوک گرفته.
محسن
قدْ به وجب نمی‌رسید، مثل گندمِ برشته سبز نمی‌شد؛ اندام مثل اولین لقمهٔ کبابِ سرِ سیخ سوخته و جمع‌شده؛ پوست رنگِ ماهی‌دودی؛ قیافه ژوکرِ برگ؛ چشم نخود؛ پشت دوقوز؛ مو پشم؛ راه رفتن کوتاه‌کوتاه، تنداتند، مثل ژاپونی‌های کیمونوپوشِ صندل‌به‌پا؛ لباس کیسهٔ ماست.
محسن
تو تیزی؟ سوزن هم که باشی ازت نخ رد می‌کنیم؛ زرنگی؟ زرنگ زنبور است، می‌ریند می‌خوری؛ بلدِ کاری؟ بلدِ کار نعلبکی است که لب‌به‌لبت چای می‌دهد؛ اهلِ خلافی؟ گچِ دانشگاه را دزدیدی آوردندت این‌جا؛ اهل بساطی؟ عملت اسمارتیس و کارمِلا و پفک‌نمکی است؛ اگر تو شنبه‌ای، ما چارشنبه‌ایم؛ اگر تو چِلی، ما چِل‌ویک‌ایم؛ باقلا می‌خوری، برای ما آروغ بوقلمون می‌زنی؟
atefeh mohammadi
کف‌گیر درون اجاق بگذاری، بُزِ چلاق پاش را راست می‌کند که نعل بشود.
محسن
هیچ‌کی درست‌وحسابی نمی‌داند بالا کجاست، به نصفِ مملکت می‌گویند بالا.
محسن
حبسِ اول حیران بودم لانتوری دیگر چه صیغه‌ای است که به بعضی‌ها می‌گویند. تا فهم کردم یعنی رگ‌وپِی و آت‌وآشغالِ قصابی که حیوان هم لب نمی‌زند. هر هفتادتا لاشی می‌شوند یک لانتوری. درون کُریدور آدم بود که به‌تنهایی هفتادتا لانتوری بود.
محسن
آدم را دو جور باید شناخت، یا در سفر یا در سفره.
محسن
نام‌برده، ملقب به وزیر نیرو، ابتدا رانندهٔ لندرورِ ادارهٔ برق بودند. سارق نبودند اما شاهد اختلاس بودند. وجدان‌شان طاقت نیاورد، به مقامات بالا گزارش دادند اما به‌اشتباه وی را اخراج کردند.
سمانه ابراهیمی
خان کاروبار داشت با او صلاح‌مشورت می‌کرد؛ عمو نگو، بگو وزیر اعظم. البته به خاطر جُرمش، قدیمی‌ها صداش می‌زدند وزیر نیرو. اول‌بار اگر کسی نامش را در زندان می‌شنید گمان می‌کرد وزیری، وکیلی، رئیسی باشد ــ البته هیچ‌چیز بعید نیست، جای آن‌ها هم همین جاهاست. می‌توانست برقِ تمامِ لاکان را از تیر چراغِ کنار جاده بگیرد، حتا می‌توانست برقِ گیلان را از روسیه بگیرد. چنین کسی وزیر نباشد، کی باشد؟ اهل‌بیتِ ادارهٔ برق که هیچ، ناموسِ ادیسون را گچی کرد.
نسترن
ولی قصهٔ من قصهٔ آدمی است که یک خروار دندان دارد، همه روی لبش. هر چه‌قدر درد بکشد، ناله بزند، گریه کند، هیچ‌کس باور نمی‌کند. چرا؟ چون دارد می‌خندد. هر چه بگویم، می‌گویند توهّم است. هر چه قسم بخورم، هر چه گِرو بگذارم، باورشان نمی‌شود.
سونیک
پیِ این بند را با دعوا ریخته بودند. بندی که نوشتهٔ دیوارهاش می‌گوید «قتل هم شد جُرم؟»، آخرِ خط است؛ بندی که زندانیانش می‌گویند حبسِ زیرِ پنج سال وقت تلف کردن است، بندی که نگهبانانش می‌گویند ورودی دارد خروجی ندارد.
سونیک
نخودنخود، هر کی برود سیِ ساقیِ خود.
سونیک