قهوهای سَمی تروتازه بود که اگر تصادفی پا روی آنها میگذاشتی، بوی بسیار بدی میدادند.
یک چاه هم داشت. خانم اسپینک و خانم فورسیبل در همان روز اول که خانوادهی کورالاین به خانهی جدید آمدند، به او تأکید کردند که آن چاه خیلی خطرناک است و باید از آن دوری کند. کورالاین هم رفت تا در اطراف آن سروگوشی آب بدهد تا بداند دقیقاً کجاست و بتواند درستوحسابی از آن دوری کند.
روز سوم آن را پیدا کرد؛ در میان علفزار انبوهی که در کنار زمین تنیس روییده و پشت ردیفی از درختان بود؛ دایرهای آجری و کمارتفاع که تقریباً در میان علفهای بلند پنهان شده بود. دهانهی چاه را با تخته بسته بودند تا کسی در آن نیفتد. یکی از تختهها سوراخ کوچکی داشت و کورالاین یک بعدازظهر را به انداختن سنگریزه و بلوط به داخل