
کاربر
۵۰
امید، هر چهقدر هم که بیهوده باشد باز امید است.
باران
۴
با گفتن هر راز یک فشنگ از خشابت کم میشود و دیگر هم جایش پُر نمیشود.
کاربر
۳
بدون قلب زیستن راحتتره.
کاربر
۳
چرا باید به چیزهایی بچسبم که مال من نیست؟
باران
۳
آدم همیشه عاشق چیزی میشود که حسرتش را داشته.
کاربر
۲
سیسالگی در ایران سن مهمی است؛ خصوصاً اگر زن باشی. مامان که میگوید آدم باید تا سیسالگی راه و مسیر زندگیاش مشخص شده باشد.
کاربر
۲
از این آتوآشغالها درست میکنن و میدن دست بچههای مردم، اسمش رو هم گذاشتهن تولید ملی
کاربر
۲
از آن کتابفروشها بود که در بحبوحهٔ سالهای اول اصلاحات کارشان را شروع کردند. انگار توی قطار، دختر دانشجویی کنارش بوده که گفته ممنوعهها و نایابها را هم دوسهروزه مثل آب خوردن جور میکند. پای کارش هم میایستد و هر چند وقت یکبار میرود زندان. بعد از چند ماه دوباره آزاد میشود و باز روز از نو و روزی از نو. حسابی پیر شده بود ولی سیگار از دستش نمیافتاد. پشتسرهم میکشید. آنقدر توی مغازه دود کرده بود که بوی سیگار رفته بود توی جان تمام کتابها، لای همهٔ برگهها.
باران
۲
«او برای من شمال بود، جنوب بود، شرق و غرب من بود. هفتهٔ کاری و فراغت آخر هفتهٔ من؛ ظهر و نیمهشب، حرف و آهنگ من بود.»
باران
۲
چرا باید به چیزهایی بچسبم که مال من نیست؟
کاربر
۱
نمیدانم از تنهایی خسته بودم یا عاشقت شده بودم. کلافه بودم.
کاربر
۱
کلمهها به چه دردی میخورند وقتی خودش اینجا نیست.
کاربر
۱
آنقدر گل چیده بودم که هر جا را نگاه میکردم چشمهایم گلهای بنفش میدید.
کاربر
۱
حمید، ما جا ماندیم توی تاریخ. توی تمام موزههایی که باهم چرخ زدیم و آنقدر غرقشان شدیم که یادمان رفت خودمان هم داریم بخشی از آن میشویم.
کاربر
۱
کاش به همون تنهایی لعنتیم ادامه داده بودم و واسه تو هم اِنقدر ناراحتی ایجاد نمیکردم.
کاربر
۱
«وقتی میفهمی عاشق شدهای که دوست نداری بخوابی، چون واقعیت شیرینتر از رؤیاهایت شده است.»
کاربر
۱
شخصیت هر کسی موقع تولد، مثل گاز است که هیچ شکل خاصی ندارد. از دو تا هشتسالگی، شخصیت ما شکل مایع به خود میگیرد و توی هر ظرفی که ریخته بشود شکل همان میشود. برای همین است که دو تا هشتسالگی مهمترین سالهای زندگی آدمهاست. تا هشتسالگی، حدود هشتاد درصد شخصیت شکل گرفته است. بعد از آن شخصیت ما جامد میشود و تنها آن بیست درصد باقیمانده را آن هم با خواست خودِ فرد میتوان تغییر داد.
کاربر
۱
آدمها از مادر یتیم میشوند.
کاربر
۱
از تو یاد گرفته بودم به جای اینکه کنار آدمها بایستم، بروم بالا و از آنجا بهشان نگاه کنم، نه اینکه خودم بِبُرم و بدوزم. عصبانی که میشدم و دلم میخواست زمینوزمان را بههم بریزم، دلداری نمیدادی ولی میگفتی قبلِ قضاوت کردن بروم بالا تا راحتتر همهچیز را ببینم؛ اما چرا نوبت من که شد یک قدم هم بالاتر از زمین نرفتی؟
کاربر
۱
با گفتن هر راز یک فشنگ از خشابت کم میشود و دیگر هم جایش پُر نمیشود.
Faran
۱
به قول بابا، با گفتن هر راز یک فشنگ از خشابت کم میشود و دیگر هم جایش پُر نمیشود. کجاست که ببیند تفنگم پیش تو خالی از فشنگ شده است؟
Faran
۱
ایستگاه نقاب نگه میدارند برای نماز. بلند میشوم. چیزی از محبوبه نمیپرسم. با اینکه چادری است، لاک صورتی کمرنگ ناخنهایش نشان میدهد که نمازخوان نیست.
Faran
۱
آخرین حرفت هم این بود «من از قبیلهٔ لیلی، تو از قبیلهٔ مجنون...»
پرسیدم «حرف آخرت همینه؟»
جواب ندادی. بغض کردی ولی جواب معلوم بود. راستی چرا هر وقت این بیت را میخواندی خودت را میگفتی لیلی و من میشدم مجنون؟ حالا میفهمم. واقعاً لیلیِ ماجرا تو بودی، مجنونش من.
باران
۱
میدانم که امید بیهودهای بود اما امید، هر چهقدر هم که بیهوده باشد باز امید است.
باران
۱
فرقی میکند؟ مگر ادامه دادن، موافقت با شروع کردن نیست؟
باران
۱
تو دلت میخواست همهچیز کامل و بینقص باشد ولی همهاش را خراب کردی. قبول کن.
کاربر
۰
چرا زنها هیچوقت فراموش نمیکنند و مردها هیچوقت به یاد نمیآورند
کاربر
۰
«همهٔ ما در مواقعی از یکدیگر دلگیر میشویم زیرا این حقیقت مهم را فراموش کردهایم که متفاوتایم. انتظار داریم آنچه را ما میخواهیم او نیز بخواهد و آنچه را احساس میکنیم او نیز احساس کند.»
کاربر
۰
دیدن او به معنای عاشق او شدن است
کاربر
۰
«چهل درصد مردم دنیا درونگرا هستند و اتفاقاً بیشتر آدمحسابیها از همین گروهاند. برونگراها بیشترند اما اغلبشان آدمهای معمولی و دمدستتری هستند.»