از آن کتابفروشها بود که در بحبوحهٔ سالهای اول اصلاحات کارشان را شروع کردند. انگار توی قطار، دختر دانشجویی کنارش بوده که گفته ممنوعهها و نایابها را هم دوسهروزه مثل آب خوردن جور میکند. پای کارش هم میایستد و هر چند وقت یکبار میرود زندان. بعد از چند ماه دوباره آزاد میشود و باز روز از نو و روزی از نو. حسابی پیر شده بود ولی سیگار از دستش نمیافتاد. پشتسرهم میکشید. آنقدر توی مغازه دود کرده بود که بوی سیگار رفته بود توی جان تمام کتابها، لای همهٔ برگهها.