دیدن دختر صددرصد دل‌خواه در صبح زیبای ماه آوریل

دانلود و خرید دیدن دختر صددرصد دل‌خواه در صبح زیبای ماه آوریل

۳٫۶ از ۱۵ نظر
۳٫۶ از ۱۵ نظر

برای خرید و دانلود   دیدن دختر صددرصد دل‌خواه در صبح زیبای ماه آوریل  نوشته  هاروکی موراکامی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
در یک صبح زیبای ماه آوریل در یکی از خیابان‌های فرعی محله معروف هارویوکوی توکیو دختر صددرصد دلخواهم را دیدم. راستش را بخواهید آن قدرها هم زیبا نیست. آدم خیلی مهمی هم نیست. لباس پوشیدنش هم چیز خاصی ندارد. پشت موهایش در خواب شکسته و بی‌ریخت شده. جوان نیست. باید سی سالی داشته باشد. درست‌ترش این است که بگویم اصلا شبیه دخترها نیست. اما هنوز هم از پنجاه قدمی می‌توانم بفهمم او دختر صددرصد دلخواه من است. وقتی او را می‌بینم، دل در سینه‌ام شروع به تپیدن می‌کند و دهانم مثل کویر خشک می‌شود.
mahsa
«فکر می‌کنم یعنی چیزی که همه بتونن ببیننش، نمی‌تونه چیز خیلی مهمی باشه... البته حدس می‌زنم.»
(:Ne´gar:)
گفت: «ترس خیلی چیز بدیه. دردی که توی فکرمه خیلی بدتر از درد واقعیه.
(:Ne´gar:)
«چون آدما با هم فرق دارن، نمی‌شه اونا رو با هم مقایسه کرد؟» «من این‌طوری فکر می‌کنم.»
(:Ne´gar:)
حالا دیگر قلبی برایم باقی نمانده است. گرما از وجودم رخت بربسته. گاهی وقت‌ها فراموش می‌کنم هیچ‌وقت گرمایی در وجودم بوده یا نه. این‌جا تنهاتر از هرکس دیگری در زمین هستم.
(:Ne´gar:)
پسر به دختر گفت: «بیا خودمونو امتحان کنیم. فقط یک‌بار. اگه ما واقعآ عاشق همدیگه باشیم، یه وقتی، یه جایی، حتمآ دوباره همدیگه رو می‌بینیم و وقتی این اتفاق افتاد و فهمیدیم که واقعآ عاشق همدیگه هستیم، بلافاصله ازدواج می‌کنیم. تو چی فکر می‌کنی؟» دختر گفت: «آره. همین کارو باید بکنیم.» بنابراین آن دو جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب. اما امتحانی که آن‌ها در مورد آن توافق کرده بودند، اصلا لزومی نداشت. آنان عشاق دلخواه صادق و راستین همدیگر بودند و هیچ‌وقت نباید چنین می‌کردند. همین که همدیگر را دیده بودند، خودش یک معجزه بود. اما آن‌ها آن قدر جوان بودند که فهمیدن چنین چیزهایی برایشان ممکن نبود و امواج سرد و بی‌احساس سرنوشت آنان را بی‌رحمانه در خود فرو برد.
iman.gity
بعضی وقتا چیزایی اتفاق می‌افته که آدم انتظارشو نداره.»
(:Ne´gar:)
«اما شاید کمی ناامیدتون کنم. یه پیانیست می‌تونه براتون آهنگ بزنه، یه نقاش می‌تونه براتون نقاشی بکشه و یه شعبده‌باز می‌تونه براتون تردستی بکنه اما یه نویسنده نمی‌تونه کار چندانی انجام بده.»
(:Ne´gar:)
خیلی‌ها هستن که از من خوشبخت‌ترن. اما این دلیل نمی‌شه من به اونا حسودی کنم. به نظر من هرکسی زندگی خاص خودشو داره.
mary
دوستم گفت: «وای خدا، بید نابینا دیگه چیه؟» «یه درختیه که خیلی شبیه بیده.» گفتم: «من هیچ‌وقت چیزی ازش نشنیدم.» دخترک لبخندی زد و گفت: «برای این‌که من خودم اونا رو خلق کردم. درخت‌های بید نابینا گرده خیلی زیادی دارن و مگس‌های ریزی که آغشته به این گرده‌ها هستن داخل گوش دختره می‌خزن و اونو به خواب می‌برن.»
(:Ne´gar:)
صفحه قبل۱۲صفحه بعد