جملات زیبای کتاب دیدن دختر صددرصد دل‌خواه در صبح زیبای ماه آوریل | طاقچه
تصویر جلد کتاب دیدن دختر صددرصد دل‌خواه در صبح زیبای ماه آوریل
off
٪۲۰
subscriptionAvailable

کتاب دیدن دختر صددرصد دل‌خواه در صبح زیبای ماه آوریل

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۶۲ رأی)
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
da☾
۹۲
چقدر عجیب است که فرد مورد علاقه‌ات را پیدا کنی و فرد مورد علاقه‌ات پیدایت کند. معجزه است. یک معجزه آسمانی.
mahsa
۴۱
در یک صبح زیبای ماه آوریل در یکی از خیابان‌های فرعی محله معروف هارویوکوی توکیو دختر صددرصد دلخواهم را دیدم. راستش را بخواهید آن قدرها هم زیبا نیست. آدم خیلی مهمی هم نیست. لباس پوشیدنش هم چیز خاصی ندارد. پشت موهایش در خواب شکسته و بی‌ریخت شده. جوان نیست. باید سی سالی داشته باشد. درست‌ترش این است که بگویم اصلا شبیه دخترها نیست. اما هنوز هم از پنجاه قدمی می‌توانم بفهمم او دختر صددرصد دلخواه من است. وقتی او را می‌بینم، دل در سینه‌ام شروع به تپیدن می‌کند و دهانم مثل کویر خشک می‌شود.
Book
۳۱
ترس خیلی چیز بدیه. دردی که توی فکرمه خیلی بدتر از درد واقعیه.
Mary gholami
۲۶
خیلی‌ها هستن که از من خوشبخت‌ترن. اما این دلیل نمی‌شه من به اونا حسودی کنم. به نظر من هرکسی زندگی خاص خودشو داره.
pejman
۲۲
آن دو دیگر تنها نبودند. هر کدام فرد صددرصد دلخواهشان را یافته بودند و یافته شده بودند. چقدر عجیب است که فرد مورد علاقه‌ات را پیدا کنی و فرد مورد علاقه‌ات پیدایت کند. معجزه است. یک معجزه آسمانی.
(:Ne´gar:)
۲۱
گفت: «ترس خیلی چیز بدیه. دردی که توی فکرمه خیلی بدتر از درد واقعیه.
رها
۲۰
زندگی کردن با حسادت خیلی سخته. مثل این می‌مونه که جهنم کوچکت رو هی با خودت این‌طرف و اون‌طرف ببری.
iman.gity
۱۳
پسر به دختر گفت: «بیا خودمونو امتحان کنیم. فقط یک‌بار. اگه ما واقعآ عاشق همدیگه باشیم، یه وقتی، یه جایی، حتمآ دوباره همدیگه رو می‌بینیم و وقتی این اتفاق افتاد و فهمیدیم که واقعآ عاشق همدیگه هستیم، بلافاصله ازدواج می‌کنیم. تو چی فکر می‌کنی؟» دختر گفت: «آره. همین کارو باید بکنیم.» بنابراین آن دو جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب. اما امتحانی که آن‌ها در مورد آن توافق کرده بودند، اصلا لزومی نداشت. آنان عشاق دلخواه صادق و راستین همدیگر بودند و هیچ‌وقت نباید چنین می‌کردند. همین که همدیگر را دیده بودند، خودش یک معجزه بود. اما آن‌ها آن قدر جوان بودند که فهمیدن چنین چیزهایی برایشان ممکن نبود و امواج سرد و بی‌احساس سرنوشت آنان را بی‌رحمانه در خود فرو برد.
(:Ne´gar:)
۱۰
بعضی وقتا چیزایی اتفاق می‌افته که آدم انتظارشو نداره.»
میم ___ لام
۸
به یک نفر می‌گویم: «دیروز در خیابان دختر صددرصد دلخواهم را دیدم.» می‌گوید: «خب؟ خوشگل بود؟» «نه خیلی.» «دختر مورد علاقه‌ات بوده، خب.» «نمی‌دونم. چیزی درباره‌اش خاطرم نیست.» «عجیبه.» «آره. عجیبه.» با حالت کسلی می‌گوید: «خب. ولش کن. چی‌کار کردی؟ باهاش حرف زدی؟ دنبالش رفتی؟» «نه. فقط از کنارش گذشتم. اون از سمت شرق به غرب می‌رفت و من از سمت غرب به شرق.
(:Ne´gar:)
۵
دوستم گفت: «وای خدا، بید نابینا دیگه چیه؟» «یه درختیه که خیلی شبیه بیده.» گفتم: «من هیچ‌وقت چیزی ازش نشنیدم.» دخترک لبخندی زد و گفت: «برای این‌که من خودم اونا رو خلق کردم. درخت‌های بید نابینا گرده خیلی زیادی دارن و مگس‌های ریزی که آغشته به این گرده‌ها هستن داخل گوش دختره می‌خزن و اونو به خواب می‌برن.»
da☾
۵
به نظر من هرکسی زندگی خاص خودشو داره.
رها
۵
حسادت مثل یه غده است که توی وجود آدم رشد می‌کنه و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه. فرقی هم نمی‌کنه چه دلیلی داشته باشه. حتی اگه از وجودش باخبر باشی هم کاری از دستت برنمی‌آد.
Sollious
۵
آهی کشید و گفت: «ترس خیلی چیز بدیه. دردی که توی فکرمه خیلی بدتر از درد واقعیه. منظورمو می‌فهمی؟»
pejman
۴
می‌توانید فکرش را بکنید که ایتالیایی‌ها چقدر متحیر می‌شوند اگر بدانند چیزی که در سال ۱۹۷۱ صادر می‌کرده‌اند، تنهایی محض بوده است؟
فاطمه :)
۴
کابوس‌ها از گذشته می‌آن نه از آینده. تو دیگه با اون ارتباطی نداری. این تویی که اونا رو به طرف خودت می‌کشی، می‌فهمی؟»
مریم اژدری
۴
«ترس خیلی چیز بدیه. دردی که توی فکرمه خیلی بدتر از درد واقعیه.
شهرزاد
۴
«می‌دونی یون‌پی هر چیزی توی دنیا دلایل خودش رو برای کاری که می‌کنه داره.»
da☾
۴
به تنهایی روی صندلی نشسته بود و به آرامی کتاب می‌خواند.
فاطمه :)
۳
. مرد یخی هم مرا همان‌طور که بودم دوست داشت، در زمان حال و بی‌هیچ آینده‌ای. من هم او را همان‌طور که بود در زمان حال و بی‌هیچ آینده و گذشته‌ای دوست داشتم.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۳
دردی که توی فکرمه خیلی بدتر از درد واقعیه. منظورمو می‌فهمی؟
رها
۳
می‌گوید: «ببین چقدر دوستت دارم.» او راست می‌گوید. اما بادی که از ناکجاآباد می‌آید، حرف‌های او را دورتر و دورتر به سمت گذشته‌ها می‌برد.
realmahs
۳
«ترس خیلی چیز بدیه. دردی که توی فکرمه خیلی بدتر از درد واقعیه. منظورمو می‌فهمی؟»
realmahs
۳
چقدر عجیب است که فرد مورد علاقه‌ات را پیدا کنی و فرد مورد علاقه‌ات پیدایت کند. معجزه است. یک معجزه آسمانی.
mahsa
۲
می‌توانید فکرش را بکنید که ایتالیایی‌ها چقدر متحیر می‌شوند اگر بدانند چیزی که در سال ۱۹۷۱ صادر می‌کرده‌اند، تنهایی محض بوده است؟
mahsa
۲
به یک نفر می‌گویم: «دیروز در خیابان دختر صددرصد دلخواهم را دیدم.» می‌گوید: «خب؟ خوشگل بود؟» «نه خیلی.» «دختر مورد علاقه‌ات بوده، خب.» «نمی‌دونم. چیزی درباره‌اش خاطرم نیست.» «عجیبه.» «آره. عجیبه.» با حالت کسلی می‌گوید: «خب. ولش کن. چی‌کار کردی؟ باهاش حرف زدی؟ دنبالش رفتی؟» «نه. فقط از کنارش گذشتم. اون از سمت شرق به غرب می‌رفت و من از سمت غرب به شرق. صبح بهاری واقعآ قشنگی بود.»
فاطمه :)
۲
خیلی آرام گفت: «من نمی‌تونم آینده رو ببینم. اصلا علاقه‌ای به آینده ندارم. اگه بخوام دقیق‌تر بگم هیچ تصوری از آینده ندارم. برای این‌که یخ هیچ آینده‌ای نداره. تنها چیزی که یخ داره گذشته‌ایه که درون اون به دام افتاده. این‌طوریه که یخ می‌تونه همه‌چیزو حفظ کنه. اون‌قدر روشن و متمایز و واضح که انگار هنوز جریان داره. این ذات یخه.»
zahra
۲
«ترس خیلی چیز بدیه. دردی که توی فکرمه خیلی بدتر از درد واقعیه. منظورمو می‌فهمی؟»
da☾
۲
من هم فکر می‌کردم که جدا زندگی کردن از پدر و مادرم خیلی خوب باشه.
da☾
۲
ما فقط دو نفره تصمیم گرفته بودیم ازدواج کنیم. کیک کوچکی گرفتیم و آن را با هم خوردیم. تمام عروسی محقر ما همین بود.