
٪۲۰
کتاب احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد
پدیدآورندگان:
رسول یونانانتشارات:
نشر ثالث٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
sarahoosh
۱۱
اگر مجبور باشی
به آنها بگویی چه کسی هستی
هیچکس نیستی!
Gloria
۸
ترسهای واقعی تمام میشن اما ترسهای بیهوده تا آخر عمر با آدم میمونن!
sama
۷
«امیدتو از دست نده! امید تنها چیزیه که آدمارو از سختیها عبور میده!»
you3fi@
۳
ما آدمها اینجوری هستیم؛ وقتی کسی میمیرد سعی میکنیم فراموشش کنیم بعد که فراموش کردیم دوباره سعی میکنیم به یادش بیاوریم. کلاً موجوات عجیبی هستیم یا سعی میکنیم فراموش کنیم یا سعی میکنیم به یاد بیاوریم.
Raana
۳
هیچ چیز بدتر از ترس بیهوده نیست! ترسهای واقعی تمام میشن اما ترسهای بیهوده تا آخر عمر با آدم میمونن!
دمنوش
۳
اغلب نیز گریه کرده بود اما تظاهر میکرد قطرههای باران گونههایش را خیس کردهاند.
پاییز بانو
۳
اگر مجبور باشی
به آنها بگویی چه کسی هستی
هیچکس نیستی!
«گریگوری پک»
sama
۲
ترسهای واقعی تمام میشن اما ترسهای بیهوده تا آخر عمر با آدم میمونن!
ایران آزاد
۲
شطرنجبازان سرگرم بازیاند. طبق معمول سربازانشان را به جان هم انداختهاند تا شاههایشان مات نشوند.
ایران آزاد
۱
تقریباً دو سه ماه بعد زنی جوان او را دوباره به یادم آورد و داستانش را برایم ادامه داد. من در جاهایی که قبلاً مرد را میدیدم آن زن را دیدم. زیبا و مغرور بود و درست مشابه مرد رفتار میکرد.
مثل او در بارانها راه میرفت و در شیشهها و آینهها تکرار میشد.
مثل او روی پلها میایستاد و مغموم به نقطههای نامعلوم مینگریست.
انگار او همان زنی بود که مرد دوستش داشت و حالا برای دیدن مرد بازگشته بود؛ اما نمیدانست مرد در جستجوی او از شهر رفته است.
ahiaanaa
۱
«تو بیهوده میترسی ابراهیم و هیچ چیز بدتر از ترس بیهوده نیست! ترسهای واقعی تمام میشن اما ترسهای بیهوده تا آخر عمر با آدم میمونن!»
ahiaanaa
۱
اصلاً هیچی رو نمیشه تکرار کرد تو باید اینو بفهمی! تو باید مثل خودت زندگی کنی یعنی هرکس باید مثل خودش زندگی کنه.
دمنوش
۱
اگر مجبور باشی
به آنها بگویی چه کسی هستی
هیچکس نیستی!
دمنوش
۱
بعد پرسید: «چرا یکی مجبور میشه بره؟»
گفتم: «لابد نمیتونه بمونه!»
کمی مکث کرد و پرسید: «پس چرا برمیگرده؟»
گفتم: «چون مجبور شده بود بره!»
دمنوش
۱
کنار آدمها زندگی میکرد اما دور از آنها. در آن سوی سکوت و تنهایی بود و آدمها در این سو، و این مرز را او خود کشیده بود. زندگی در آنسوی سکوت و تنهایی آسان نیست. چه بسا ممکن است آدم هرگز نتواند دوباره به صداها و رنگها برگردد. اما او انگار اهل آن قلمرو بود.
ایران آزاد
۰
زن گفت: «یه چهارپایه با پایههای بلند میخوام!»
نجار گفت: «چشم، میسازمش!»
زن پرسید: «اندازه دقیقشو نمیخوای؟»
نجار با بیتفاوتی گفت: «نه. اندازهشو میدونم!»
زن پرسید: «آخه از کجا میدونی؟»
نجار پرسید: «مگه نمیخوای پشت در بشینی و از چشمی در راهرو رو دید بزنی؟»
زن تعجب کرد و ناچار گفت: «آره!»
نجار گفت: «خب اندازهشو میدونم چون همسایههاتونم از این چهارپایهها سفارش دادن.»
زن ترسید. اضطراب سراسر وجودش را گرفت. تا به حال فکر میکرد فقط خودش رفت و آمدها را زیر نظر میگیرد.
