تقریباً دو سه ماه بعد زنی جوان او را دوباره به یادم آورد و داستانش را برایم ادامه داد. من در جاهایی که قبلاً مرد را میدیدم آن زن را دیدم. زیبا و مغرور بود و درست مشابه مرد رفتار میکرد.
مثل او در بارانها راه میرفت و در شیشهها و آینهها تکرار میشد.
مثل او روی پلها میایستاد و مغموم به نقطههای نامعلوم مینگریست.
انگار او همان زنی بود که مرد دوستش داشت و حالا برای دیدن مرد بازگشته بود؛ اما نمیدانست مرد در جستجوی او از شهر رفته است.