دستهایش را روی بخاری گرفت و به مرتضی نگاه کرد. هیچچیز خاصی در ظاهر این کودک نبود؛ جز اینکه مردمکهایش حرکات اضافهای داشتند. اما سرهنگ با چشمهایش او را میکاوید. گویی به دنبال یک چیز عجیب، یک رفتار یا یک تظاهر خاص بود. چای را با جرعههای کوچک نوشید و دید باز هم همان طعم زهرماری را میدهد. چیزهای ترسناکی که پسربچه تعریف کرده بود نمیگذاشت ظاهرش برای سرهنگ عادی به نظر برسد. حرکتهای تند و کوچک مردمکهایش مثل جستوجوی بیتابانهای برای کشف حقیقت بود.