من به بصیره که به من چشم دوخته بود، اشاره کردم و گفتم: «قصه زندگی تو چیست؟»
پاسخ او را مری ترجمه کرد: «این خانم جوان هشت سال سابقه آرایشگری دارد. حتی در دوران تسلط طالبان کارش را قطع نکرده است.»
در واقع، چون با آمدن طالبان شوهر بصیره کار دولتی خود را از دست داده بود، بصیره تنها نان آور خانواده شده بود. او در خانه مشتریهایش را میدید. با آنکه طالبان آرایش زنان را ممنوع کرده بود، برخی از مشتریان او زنان طالبان بودند. خود شوهرها آنها را به خانه او میرساندند اما تظاهر میکردند که آنها را به مهمانی به خانه بصیره آوردهاند. بعد با صورتها و موهای آرایش کرده پنهان زیر برقع و مانیکورهای پوشیده در دستکش آنها را میبردند. یکبار هشداری به او رسید که طالبان در صدد است به خانه او حمله کند. او تمام نشانه کارش را از بین برد. لوازم کارو آیینههای بزرگ را خرد و تکه تکه کرد و در باغچه چال کرد.