
Mohammad
۲۸
من خستهام و واضح است،
چراکه در برههای بهخصوص، آدمها خسته میشوند.
از چه خستهام، نمیدانم
Mohammad
۲۴
جهان از آن کسیست که برای فتحش زاده شده
و نه برای کسیکه گمان کند میتواند فتحش کند
بینا
۷
آه! ای کاش زندگیام همیشه همین بود:
روز، سراسر درخشش خورشید، یا پر ز لطافت باران،
یا توفانی چنانکه گویی جهان است رو به پایان،
و شامگاهان آرام باشد و در عبورْ مردمان،
به اشتیاق از پنجره تماشا کنند
با آن نگاه صمیمانه آخرین که نثار سکون درختان میکنند،
و سپس، پنجره بسته و گردسوز افروخته شود،
نه چیزی بخوانم، نه در اندیشهٔ چیزی باشم، نه خوابیده باشم،
زندگی را احساس کنم که همچون رودی جاری در بسترش
جریان داشته باشد بر رویم،
و بیرون از خانه سکوتی باشد
همچون سکوت خدایی خفته.
pejman
۵
من خستهام و واضح است،
چراکه در برههای بهخصوص، آدمها خسته میشوند.
از چه خستهام، نمیدانم
پویا پانا
۴
من هیچ نیستم
هیچگاه نباید چیزی شوم.
نمیتوانم بخواهم چیزی باشم
فارغ از این، تمام رویاهای جهان در منند.
zeinabb
۳
خواهان ناشناختههایم
خواهان آرامش به خاطر ناشناختگیاش
خواهان خویشتنم به خاطر آرامشش
و خواهان آنم که روزهایم را سرشار از خواستن کنم.
بینا
۲
اندیشیدن دشوار است همچون قدمزدن در باران
آنهنگام، که باد وزیدن میگیرد و باران تندتر بهنظر میآید.
پویا پانا
۲
امروز، من سرم سبک است، انگار که وقت مردنم باشد
پویا پانا
۲
اندیشیدن دشوار است همچون قدمزدن در باران
آنهنگام، که باد وزیدن میگیرد و باران تندتر بهنظر میآید.
من هیچ خواسته و آرزویی ندارم،
fatemeh
۲
من از دهکدهام میبینم
تا آن حد از کائنات را که کسی میتواند از زمین ببیند...
از اینسان، دهکدهام به بزرگی هر کرهٔ خاکی دیگریست
چراکه من هماندازهٔ آنم که مینگرمش
zeinabb
۲
تمام خود را وقف بیمقدارترین کاری کن که انجام میدهی
همچون ماه که در هر جایی میدرخشد
چرا که در اوج آسمان است.
zeinabb
۲
من خستهام و واضح است،
چراکه در برههای بهخصوص، آدمها خسته میشوند.
از چه خستهام، نمیدانم:
هرگز فایدهای برایم نخواهد داشت که بدانم
از آنسان که خستگی باقی میماند چنانکه هست.
جراحت بهخودی خود آزار میدهد،
و نه از روی آنچه باعثش شده
آری من خستهام،
و به خستگی این چنین
که در بدن، تمنای خواب
و در روح، تمایل نیندیشیدن است
سیدآرمین عقیلی
۲
آری من خستهام،
و به خستگی این چنین
که در بدن، تمنای خواب
و در روح، تمایل نیندیشیدن است
fatemeh
۱
زندگی در شهر
کوچکتر از زندگی در خانهٔ من بر فراز یک تپه است.
خانهها در شهر
چشمانداز را پوشانده و مسدود میکنند،
پنهان میسازند افق را، و دور میکنند نگاهمان از آسمان را،
کوچکمان میدارند
چرا که دریغ میکنند از ما،
آنچه چشمان میتوانند نشانمان دهند
و تهیدست میکنندمان
چرا که تنها ثروتمان دیدن است
fatemeh
۱
اما اندوه من آرام است
چرا که فطری و بهجاست
و همان است که میباید در روح آدمی باشد
آنهنگام که میپندارد وجود دارد
و دستها گلها را میچینند
بیآنکه بدانند کدامشان را.
fatemeh
۱
بیایید از زندگی برویم
آرام
بیهیچ حسرت زیستن.
fatemeh
۱
اما آنرا که در آرزوی هیچ نیست
هرچه پیش آید خوشایند است.
fatemeh
۱
گدایی نیست که به او حسد نورزم
تنها به اینخاطر که من نیست
fatemeh
۱
انسان چیست بدون دیوانگی
جز دیوی پس از رسیدن به خوراکش
جسدی که به تعویق افتاده باشد [پوسیدنش]
و پروراندن ناقص فرزندی.
zeinabb
۱
بیا همچون این گلهای سرخ،
تنها یک روز زندگی کنیم لیدیا
به ارادهٔ خویش
و بیخبر از آنکه پیش و پس از دوام کوتاه ما
شبی بر جای است.
zeinabb
۱
من هیچ نیستم
هیچگاه نباید چیزی شوم.
نمیتوانم بخواهم چیزی باشم
فارغ از این، تمام رویاهای جهان در منند.
roozbeh ariana
۱
من خستهام و واضح است،
چراکه در برههای بهخصوص، آدمها خسته میشوند.
از چه خستهام، نمیدانم:
هرگز فایدهای برایم نخواهد داشت که بدانم
از آنسان که خستگی باقی میماند چنانکه هست.
سوفی
۰
اما نه
او خیالیست
پرندهای با صدایی رها در هوایی اوجگیرنده،
روحش نغمه سر میدهد آزادانه
به اینخاطر که نغمه
خود به آوازش در میآورد
fatemeh
۰
حبابهای صابونی که این کودک
میدمدشان از یک نی
آشکارا فلسفهای کاملند
روشن، بیهوده و زوالپذیر همچون طبیعت.
همراه دیدگانند همچون دیگر چیزها
آنند که هستند
با ظرافتی مدور و شناور درهوا
و هیچکسی
نه حتا کودکی که میرهاندشان در هوا
تظاهر نمیکند که چیزی بیش از آن هستند که مینمایند.
fatemeh
۰
باد آرام
به نرمی در دشتهای متروک سرک میکشد
تو گویی علف با رعشهای که نه از جانب باد
که از خود آن است تکان میخورد
و اگرچه ابرهای مرتفع و آرام بهتندی در حرکتند
چنین مینماید که زمین میچرخد بهسرعت و آنها میگذرند
اینجا در فراخی این آرامش
میتوانم همه چیز را فراموش کنم
حتا زندگی که بهیاد نمیآورمش
جایگاهی نخواهد داشت میان آنچه بازمیشناسم
روزهایم این گونه راستین و واقعی
در مسیر اشتباهشان از خوشیها بهرهمند خواهند گشت.
fatemeh
۰
جهان از آن کسیست که برای فتحش زاده شده
و نه برای کسیکه گمان کند میتواند فتحش کند، اگر حتا بهحق باشد
zeinabb
۰
زندگی در شهر
کوچکتر از زندگی در خانهٔ من بر فراز یک تپه است.
خانهها در شهر
چشمانداز را پوشانده و مسدود میکنند،
پنهان میسازند افق را، و دور میکنند نگاهمان از آسمان را،
کوچکمان میدارند
چرا که دریغ میکنند از ما،
آنچه چشمان میتوانند نشانمان دهند
و تهیدست میکنندمان
چرا که تنها ثروتمان دیدن است
zeinabb
۰
آنی باشم که میاندیشم؟
اما در اندیشهٔ بسیار چیزهایم
و بسیاری از آدمها رویای بودن آن چیزهایی را در سر دارند
که نمیتوانند بسیاری از آنها باشند
سیدآرمین عقیلی
۰
بگذاریم کودکان
آموزگارانمان باشند
و آکنده شود دیدگانمان از طبیعت.
سیدآرمین عقیلی
۰
بیا همچون این گلهای سرخ،
تنها یک روز زندگی کنیم لیدیا
به ارادهٔ خویش
و بیخبر از آنکه پیش و پس از دوام کوتاه ما
شبی بر جای است.
