جملات زیبای کتاب بیش از یک روح است مرا | طاقچه
تصویر جلد کتاب بیش از یک روح است مراsubscriptionAvailable

کتاب بیش از یک روح است مرا

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۶ رأی)
انتشارات: 
نشر سیفتال

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohammad
۲۸
من خسته‌ام و واضح است، چراکه در برهه‌ای به‌خصوص، آدم‌ها خسته می‌شوند. از چه خسته‌ام، نمی‌دانم
Mohammad
۲۴
جهان از آن کسی‌ست که برای فتحش زاده شده و نه برای کسی‌که گمان کند می‌تواند فتحش کند
بی‌نا
۷
آه! ای کاش زندگی‌ام همیشه همین بود: روز، سراسر درخشش خورشید، یا پر ز لطافت باران، یا توفانی چنان‌که گویی جهان است رو به پایان، و شام‌گاهان آرام باشد و در عبورْ مردمان، به اشتیاق از پنجره تماشا کنند با آن نگاه صمیمانه آخرین که نثار سکون درختان می‌کنند، و سپس، پنجره بسته و گردسوز افروخته شود، نه چیزی بخوانم، نه در اندیشهٔ چیزی باشم، نه خوابیده باشم، زندگی را احساس کنم که هم‌چون رودی جاری در بسترش جریان داشته باشد بر رویم، و بیرون از خانه سکوتی باشد هم‌چون سکوت خدایی خفته.
pejman
۵
من خسته‌ام و واضح است، چراکه در برهه‌ای به‌خصوص، آدم‌ها خسته می‌شوند. از چه خسته‌ام، نمی‌دانم
پویا پانا
۴
من هیچ نیستم هیچ‌گاه نباید چیزی شوم. نمی‌توانم بخواهم چیزی باشم فارغ از این، تمام رویاهای جهان در منند.
zeinabb
۳
خواهان ناشناخته‌هایم خواهان آرامش به خاطر ناشناختگی‌اش خواهان خویشتنم به خاطر آرامشش و خواهان آنم که روزهایم را سرشار از خواستن کنم.
بی‌نا
۲
اندیشیدن دشوار است هم‌چون قدم‌زدن در باران آن‌هنگام، که باد وزیدن می‌گیرد و باران تندتر به‌نظر می‌آید.
پویا پانا
۲
امروز، من سرم سبک است، انگار که وقت مردنم باشد
پویا پانا
۲
اندیشیدن دشوار است هم‌چون قدم‌زدن در باران آن‌هنگام، که باد وزیدن می‌گیرد و باران تندتر به‌نظر می‌آید. من هیچ خواسته و آرزویی ندارم،
fatemeh
۲
من از دهکده‌ام می‌بینم تا آن حد از کائنات را که کسی می‌تواند از زمین ببیند... از این‌سان، دهکده‌ام به بزرگی هر کرهٔ خاکی دیگری‌ست چراکه من هم‌اندازهٔ آنم که می‌نگرمش
zeinabb
۲
تمام خود را وقف بی‌مقدارترین کاری کن که انجام می‌دهی هم‌چون ماه که در هر جایی می‌درخشد چرا که در اوج آسمان است.
zeinabb
۲
من خسته‌ام و واضح است، چراکه در برهه‌ای به‌خصوص، آدم‌ها خسته می‌شوند. از چه خسته‌ام، نمی‌دانم: هرگز فایده‌ای برایم نخواهد داشت که بدانم از آن‌سان که خستگی باقی می‌ماند چنان‌که هست. جراحت به‌خودی خود آزار می‌دهد، و نه از روی آن‌چه باعثش شده آری من خسته‌ام، و به خستگی این چنین که در بدن، تمنای خواب و در روح، تمایل نیندیشیدن است
سیدآرمین عقیلی
۲
آری من خسته‌ام، و به خستگی این چنین که در بدن، تمنای خواب و در روح، تمایل نیندیشیدن است
fatemeh
۱
زندگی در شهر کوچک‌تر از زندگی در خانهٔ من بر فراز یک تپه است. خانه‌ها در شهر چشم‌انداز را پوشانده و مسدود می‌کنند، پنهان می‌سازند افق را، و دور می‌کنند نگاه‌مان از آسمان را، کوچک‌مان می‌دارند چرا که دریغ می‌کنند از ما، آن‌چه چشمان می‌توانند نشان‌مان دهند و تهی‌دست می‌کنندمان چرا که تنها ثروت‌مان دیدن است
fatemeh
۱
اما اندوه من آرام است چرا که فطری و به‌جاست و همان است که می‌باید در روح آدمی باشد آن‌هنگام که می‌پندارد وجود دارد و دست‌ها گل‌ها را می‌چینند بی‌آن‌که بدانند کدام‌شان را.
fatemeh
۱
بیایید از زندگی برویم آرام بی‌هیچ حسرت زیستن.
fatemeh
۱
اما آن‌را که در آرزوی هیچ نیست هرچه پیش آید خوشایند است.
fatemeh
۱
گدایی نیست که به او حسد نورزم تنها به این‌خاطر که من نیست
fatemeh
۱
انسان چیست بدون دیوانگی جز دیوی پس از رسیدن به خوراکش جسدی که به تعویق افتاده باشد [پوسیدنش] و پروراندن ناقص فرزندی.
zeinabb
۱
بیا هم‌چون این گل‌های سرخ، تنها یک روز زندگی کنیم لیدیا به ارادهٔ خویش و بی‌خبر از آن‌که پیش و پس از دوام کوتاه ما شبی بر جای است.
zeinabb
۱
من هیچ نیستم هیچ‌گاه نباید چیزی شوم. نمی‌توانم بخواهم چیزی باشم فارغ از این، تمام رویاهای جهان در منند.
roozbeh ariana
۱
من خسته‌ام و واضح است، چراکه در برهه‌ای به‌خصوص، آدم‌ها خسته می‌شوند. از چه خسته‌ام، نمی‌دانم: هرگز فایده‌ای برایم نخواهد داشت که بدانم از آن‌سان که خستگی باقی می‌ماند چنان‌که هست.
سوفی
۰
اما نه او خیالی‌ست پرنده‌ای با صدایی رها در هوایی اوج‌گیرنده، روحش نغمه سر می‌دهد آزادانه به این‌خاطر که نغمه خود به آوازش در می‌آورد
fatemeh
۰
حباب‌های صابونی که این کودک می‌دمدشان از یک نی آشکارا فلسفه‌ای کاملند روشن، بیهوده و زوال‌پذیر هم‌چون طبیعت. همراه دیدگانند هم‌چون دیگر چیزها آنند که هستند با ظرافتی مدور و شناور درهوا و هیچ‌کسی نه حتا کودکی که می‌رهاندشان در هوا تظاهر نمی‌کند که چیزی بیش از آن هستند که می‌نمایند.
fatemeh
۰
باد آرام به نرمی در دشت‌های متروک سرک می‌کشد تو گویی علف با رعشه‌ای که نه از جانب باد که از خود آن است تکان می‌خورد و اگرچه ابرهای مرتفع و آرام به‌تندی در حرکتند چنین می‌نماید که زمین می‌چرخد به‌سرعت و آن‌ها می‌گذرند این‌جا در فراخی این آرامش می‌توانم همه چیز را فراموش کنم حتا زندگی که به‌یاد نمی‌آورمش جای‌گاهی نخواهد داشت میان آن‌چه بازمی‌شناسم روزهایم این گونه راستین و واقعی در مسیر اشتباه‌شان از خوشی‌ها بهره‌مند خواهند گشت.
fatemeh
۰
جهان از آن کسی‌ست که برای فتحش زاده شده و نه برای کسی‌که گمان کند می‌تواند فتحش کند، اگر حتا به‌حق باشد
zeinabb
۰
زندگی در شهر کوچک‌تر از زندگی در خانهٔ من بر فراز یک تپه است. خانه‌ها در شهر چشم‌انداز را پوشانده و مسدود می‌کنند، پنهان می‌سازند افق را، و دور می‌کنند نگاه‌مان از آسمان را، کوچک‌مان می‌دارند چرا که دریغ می‌کنند از ما، آن‌چه چشمان می‌توانند نشان‌مان دهند و تهی‌دست می‌کنندمان چرا که تنها ثروت‌مان دیدن است
zeinabb
۰
آنی باشم که می‌اندیشم؟ اما در اندیشهٔ بسیار چیزهایم و بسیاری از آدم‌ها رویای بودن آن چیزهایی را در سر دارند که نمی‌توانند بسیاری از آن‌ها باشند
سیدآرمین عقیلی
۰
بگذاریم کودکان آموزگاران‌مان باشند و آکنده شود دیدگان‌مان از طبیعت.
سیدآرمین عقیلی
۰
بیا هم‌چون این گل‌های سرخ، تنها یک روز زندگی کنیم لیدیا به ارادهٔ خویش و بی‌خبر از آن‌که پیش و پس از دوام کوتاه ما شبی بر جای است.