جملات زیبا از متن کتاب بیش از یک روح است مرا | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب بیش از یک روح است مراsubscriptionAvailable

کتاب بیش از یک روح است مرا

۳.۵(از ۸ رأی)
نوع کتاب
publisherانتشارات:
نشر سیفتال
categoryدسته‌بندی:
شعر جهان

قیمت:

۱۲,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

من خسته‌ام و واضح است، چراکه در برهه‌ای به‌خصوص، آدم‌ها خسته می‌شوند. از چه خسته‌ام، نمی‌دانم
Mohammad
۲۹
جهان از آن کسی‌ست که برای فتحش زاده شده و نه برای کسی‌که گمان کند می‌تواند فتحش کند
Mohammad
۲۴
آه! ای کاش زندگی‌ام همیشه همین بود: روز، سراسر درخشش خورشید، یا پر ز لطافت باران، یا توفانی چنان‌که گویی جهان است رو به پایان، و شام‌گاهان آرام باشد و در عبورْ مردمان، به اشتیاق از پنجره تماشا کنند با آن نگاه صمیمانه آخرین که نثار سکون درختان می‌کنند، و سپس، پنجره بسته و گردسوز افروخته شود، نه چیزی بخوانم، نه در اندیشهٔ چیزی باشم، نه خوابیده باشم، زندگی را احساس کنم که هم‌چون رودی جاری در بسترش جریان داشته باشد بر رویم، و بیرون از خانه سکوتی باشد هم‌چون سکوت خدایی خفته.
بی‌نا
۷
من خسته‌ام و واضح است، چراکه در برهه‌ای به‌خصوص، آدم‌ها خسته می‌شوند. از چه خسته‌ام، نمی‌دانم
pejman
۵
من هیچ نیستم هیچ‌گاه نباید چیزی شوم. نمی‌توانم بخواهم چیزی باشم فارغ از این، تمام رویاهای جهان در منند.
پویا پانا
۴
تمام خود را وقف بی‌مقدارترین کاری کن که انجام می‌دهی هم‌چون ماه که در هر جایی می‌درخشد چرا که در اوج آسمان است.
zeinabb
۴
خواهان ناشناخته‌هایم خواهان آرامش به خاطر ناشناختگی‌اش خواهان خویشتنم به خاطر آرامشش و خواهان آنم که روزهایم را سرشار از خواستن کنم.
zeinabb
۴
امروز، من سرم سبک است، انگار که وقت مردنم باشد
پویا پانا
۳
اندیشیدن دشوار است هم‌چون قدم‌زدن در باران آن‌هنگام، که باد وزیدن می‌گیرد و باران تندتر به‌نظر می‌آید. من هیچ خواسته و آرزویی ندارم،
پویا پانا
۳
اندیشیدن دشوار است هم‌چون قدم‌زدن در باران آن‌هنگام، که باد وزیدن می‌گیرد و باران تندتر به‌نظر می‌آید.
بی‌نا
۲
من از دهکده‌ام می‌بینم تا آن حد از کائنات را که کسی می‌تواند از زمین ببیند... از این‌سان، دهکده‌ام به بزرگی هر کرهٔ خاکی دیگری‌ست چراکه من هم‌اندازهٔ آنم که می‌نگرمش
fatemeh
۲
من خسته‌ام و واضح است، چراکه در برهه‌ای به‌خصوص، آدم‌ها خسته می‌شوند. از چه خسته‌ام، نمی‌دانم: هرگز فایده‌ای برایم نخواهد داشت که بدانم از آن‌سان که خستگی باقی می‌ماند چنان‌که هست. جراحت به‌خودی خود آزار می‌دهد، و نه از روی آن‌چه باعثش شده آری من خسته‌ام، و به خستگی این چنین که در بدن، تمنای خواب و در روح، تمایل نیندیشیدن است
zeinabb
۲
آری من خسته‌ام، و به خستگی این چنین که در بدن، تمنای خواب و در روح، تمایل نیندیشیدن است
سیدآرمین عقیلی
۲
زندگی در شهر کوچک‌تر از زندگی در خانهٔ من بر فراز یک تپه است. خانه‌ها در شهر چشم‌انداز را پوشانده و مسدود می‌کنند، پنهان می‌سازند افق را، و دور می‌کنند نگاه‌مان از آسمان را، کوچک‌مان می‌دارند چرا که دریغ می‌کنند از ما، آن‌چه چشمان می‌توانند نشان‌مان دهند و تهی‌دست می‌کنندمان چرا که تنها ثروت‌مان دیدن است
fatemeh
۱
اما اندوه من آرام است چرا که فطری و به‌جاست و همان است که می‌باید در روح آدمی باشد آن‌هنگام که می‌پندارد وجود دارد و دست‌ها گل‌ها را می‌چینند بی‌آن‌که بدانند کدام‌شان را.
fatemeh
۱
بیایید از زندگی برویم آرام بی‌هیچ حسرت زیستن.
fatemeh
۱
اما آن‌را که در آرزوی هیچ نیست هرچه پیش آید خوشایند است.
fatemeh
۱
جهان از آن کسی‌ست که برای فتحش زاده شده و نه برای کسی‌که گمان کند می‌تواند فتحش کند، اگر حتا به‌حق باشد
fatemeh
۱
انسان چیست بدون دیوانگی جز دیوی پس از رسیدن به خوراکش جسدی که به تعویق افتاده باشد [پوسیدنش] و پروراندن ناقص فرزندی.
fatemeh
۱
بیا هم‌چون این گل‌های سرخ، تنها یک روز زندگی کنیم لیدیا به ارادهٔ خویش و بی‌خبر از آن‌که پیش و پس از دوام کوتاه ما شبی بر جای است.
zeinabb
۱
من هیچ نیستم هیچ‌گاه نباید چیزی شوم. نمی‌توانم بخواهم چیزی باشم فارغ از این، تمام رویاهای جهان در منند.
zeinabb
۱
من خسته‌ام و واضح است، چراکه در برهه‌ای به‌خصوص، آدم‌ها خسته می‌شوند. از چه خسته‌ام، نمی‌دانم: هرگز فایده‌ای برایم نخواهد داشت که بدانم از آن‌سان که خستگی باقی می‌ماند چنان‌که هست.
roozbeh ariana
۱
اما نه او خیالی‌ست پرنده‌ای با صدایی رها در هوایی اوج‌گیرنده، روحش نغمه سر می‌دهد آزادانه به این‌خاطر که نغمه خود به آوازش در می‌آورد
nasrin_mnd
۰
حباب‌های صابونی که این کودک می‌دمدشان از یک نی آشکارا فلسفه‌ای کاملند روشن، بیهوده و زوال‌پذیر هم‌چون طبیعت. همراه دیدگانند هم‌چون دیگر چیزها آنند که هستند با ظرافتی مدور و شناور درهوا و هیچ‌کسی نه حتا کودکی که می‌رهاندشان در هوا تظاهر نمی‌کند که چیزی بیش از آن هستند که می‌نمایند.
fatemeh
۰
باد آرام به نرمی در دشت‌های متروک سرک می‌کشد تو گویی علف با رعشه‌ای که نه از جانب باد که از خود آن است تکان می‌خورد و اگرچه ابرهای مرتفع و آرام به‌تندی در حرکتند چنین می‌نماید که زمین می‌چرخد به‌سرعت و آن‌ها می‌گذرند این‌جا در فراخی این آرامش می‌توانم همه چیز را فراموش کنم حتا زندگی که به‌یاد نمی‌آورمش جای‌گاهی نخواهد داشت میان آن‌چه بازمی‌شناسم روزهایم این گونه راستین و واقعی در مسیر اشتباه‌شان از خوشی‌ها بهره‌مند خواهند گشت.
fatemeh
۰
گدایی نیست که به او حسد نورزم تنها به این‌خاطر که من نیست
fatemeh
۰
زندگی در شهر کوچک‌تر از زندگی در خانهٔ من بر فراز یک تپه است. خانه‌ها در شهر چشم‌انداز را پوشانده و مسدود می‌کنند، پنهان می‌سازند افق را، و دور می‌کنند نگاه‌مان از آسمان را، کوچک‌مان می‌دارند چرا که دریغ می‌کنند از ما، آن‌چه چشمان می‌توانند نشان‌مان دهند و تهی‌دست می‌کنندمان چرا که تنها ثروت‌مان دیدن است
zeinabb
۰
آنی باشم که می‌اندیشم؟ اما در اندیشهٔ بسیار چیزهایم و بسیاری از آدم‌ها رویای بودن آن چیزهایی را در سر دارند که نمی‌توانند بسیاری از آن‌ها باشند
zeinabb
۰
بگذاریم کودکان آموزگاران‌مان باشند و آکنده شود دیدگان‌مان از طبیعت.
سیدآرمین عقیلی
۰
بیا هم‌چون این گل‌های سرخ، تنها یک روز زندگی کنیم لیدیا به ارادهٔ خویش و بی‌خبر از آن‌که پیش و پس از دوام کوتاه ما شبی بر جای است.
سیدآرمین عقیلی
۰