آه! ای کاش زندگیام همیشه همین بود:
روز، سراسر درخشش خورشید، یا پر ز لطافت باران،
یا توفانی چنانکه گویی جهان است رو به پایان،
و شامگاهان آرام باشد و در عبورْ مردمان،
به اشتیاق از پنجره تماشا کنند
با آن نگاه صمیمانه آخرین که نثار سکون درختان میکنند،
و سپس، پنجره بسته و گردسوز افروخته شود،
نه چیزی بخوانم، نه در اندیشهٔ چیزی باشم، نه خوابیده باشم،
زندگی را احساس کنم که همچون رودی جاری در بسترش
جریان داشته باشد بر رویم،
و بیرون از خانه سکوتی باشد
همچون سکوت خدایی خفته.