«زندگی جاودانه را باور داری؟»
قورباغهٔ کور و معیوب، غمگینانه میگوید: «من نه.»
«پس چرا به حلزون سفید گفتیم
که باور داشته باشد؟»
قورباغهٔ کور میگوید:
«چون که... نمیدانم چرا،»
«وقتی اعتمادی را که فرزندانم
به آن صدا میزنند خدا را
میشنوم
آکنده میشوم از شور و شوق...»