جملات زیبا از متن کتاب نیایش دریا | طاقچه
تصویر جلد کتاب نیایش دریاsubscriptionAvailable

کتاب نیایش دریا

۴.۹(از ۱۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
خالد حسینی، شهرزاد ضیایی
انتشارات: 
انتشارات شمشاد
categoryدسته‌بندی: 
داستان خارجی

قیمت:

۵۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

دعا کنم که پروردگار کشتی را به درستی هدایت کند، زمانی‌که خشکی‌ها از نظر پنهان می‌شوند و ما همچون بال مگس در میان موج‌های خیزان بالا و پایین و این‌سو و آن‌سو می‌شویم و به راحتی در کام آن کشیده می‌شویم.
📖
۷
"آه، اما عزیز دلم اگر می‌دیدند. حتی نیمی از آنچه تو دیده بودی. اگر می‌دیدند. حتماً حرف‌های پر مهرتری به زبان می‌آوردند."
serendipity
۶
افغان‌ها و سومالی‌ها و عراقی‌ها و مردم اریتره و سوریه. همه‌مان بی‌قرار طلوع خورشید، همه‌مان نگران. همه‌مان در جستجوی خانه. شنیده‌ام که گفته‌اند ما مهمان ناخوانده‌ایم. که پذیرای ما نیستند. که باید بدبختی‌هایمان را جای دیگری ببریم.
serendipity
۴
تو یاد گرفته‌ای که مادرها، خواهران و هم‌کلاسی‌ها را می‌توان بین شکاف‌های باریک سیمان، آجرها و تیرآهن‌های برهنه پیدا کرد، همچون وصله پینه‌های کوچک پوست‌های آفتاب سوخته که در میان تاریکی می‌درخشند.
serendipity
۱
تو می‌دانی می‌شود از حفرهٔ بمب، چاله‌ای ساخت برای شنا. تو یاد گرفته‌ای که خون تیره بهتر از روشن است.
Melikathe3D
۱
ای کاش کوچه‌های شلوغی که بوی کوبه‌های سرخ‌شده می‌دادند و پیاده‌روی‌های عصرانهٔ من و مادرت دور میدان ساعت را به یاد می‌آوردی.
🍓nargesess
۱
تو می‌دانی می‌شود از حفرهٔ بمب، چاله‌ای ساخت برای شنا. تو یاد گرفته‌ای که خون تیره بهتر از روشن است.
masoome
۱
آه، اما عزیز دلم اگر می‌دیدند. حتی نیمی از آنچه تو دیده بودی. اگر می‌دیدند. حتماً حرف‌های پر مهرتری به زبان می‌آوردند.
F.Z
۱
تو می‌دانی می‌شود از حفرهٔ بمب، چاله‌ای ساخت برای شنا. تو یاد گرفته‌ای که خون تیره بهتر از روشن است.
رُقَيِة
۱
تو یاد گرفته‌ای که مادرها، خواهران و هم‌کلاسی‌ها را می‌توان بین شکاف‌های باریک سیمان، آجرها و تیرآهن‌های برهنه پیدا کرد، همچون وصله پینه‌های کوچک پوست‌های آفتاب سوخته که در میان تاریکی می‌درخشند.
رُقَيِة
۱
"آه، اما عزیز دلم اگر می‌دیدند. حتی نیمی از آنچه تو دیده بودی. اگر می‌دیدند. حتماً حرف‌های پر مهرتری به زبان می‌آوردند."
فرزاد یعقوبی
۱
مروان! مادرت امشب اینجاست، کنار ما، در این ساحل مهتابی و سرد، میان کودکان گریان و زنانی که با زبانی بی‌قراری می‌کنند که ما آن را نمی‌فهمیم. افغان‌ها و سومالی‌ها و عراقی‌ها و مردم اریتره و سوریه. همه‌مان بی‌قرار طلوع خورشید، همه‌مان نگران. همه‌مان در جستجوی خانه. شنیده‌ام که گفته‌اند ما مهمان ناخوانده‌ایم. که پذیرای ما نیستند. که باید بدبختی‌هایمان را جای دیگری ببریم.
maryam.baakhtari
۱
آسمانی که از آن بمب می‌بارید. گرسنگی. خاکسپاری‌ها.
HeroLimoo
۰
تو می‌دانی می‌شود از حفرهٔ بمب، چاله‌ای ساخت برای شنا. تو یاد گرفته‌ای که خون تیره بهتر از روشن است.
HeroLimoo
۰
تو یاد گرفته‌ای که مادرها، خواهران و هم‌کلاسی‌ها را می‌توان بین شکاف‌های باریک سیمان، آجرها و تیرآهن‌های برهنه پیدا کرد، همچون وصله پینه‌های کوچک پوست‌های آفتاب سوخته که در میان تاریکی می‌درخشند.
HeroLimoo
۰
اما صدای مادرت را از میان جزر و مد می‌شنوم که در گوشم زمزمه می‌کند، "آه، اما عزیز دلم اگر می‌دیدند. حتی نیمی از آنچه تو دیده بودی. اگر می‌دیدند. حتماً حرف‌های پر مهرتری به زبان می‌آوردند."
HeroLimoo
۰
این‌ها فقط حرف است. حقه‌های پدرانه. پدرت را هر لحظه می‌میراند، ایمان تو به او. چرا که تنها چیزی که امشب می‌توانم به آن فکر کنم این است که دریا چقدر ژرف است، چقدر بی‌کران، چقدر بی‌اعتنا. و من چقدر در حفاظت از تو در برابر آن ناتوان‌ام.
HeroLimoo
۰