
عادل تنها 📙📖
۳
«مثل ماریه که داره پوست میاندازه. وقتی سیستم عوض میشه، ظاهر تغییر میکنه، اما باطن همیشه یهجوره.»
عادل تنها 📙📖
۳
وقتیکه شیشهٔ شیر و حبههای کوچک زغال را روی میز میگذارم، میگوید: «فقط همین؟» کلماتش را میکشد تا بینمان معلق بمانند و من باید آنها را ترجمه کنم تا بفهمم با آن لهجه چه میخواهد بگوید. به جلو خم میشوم. یک گام به عقب برمیدارد. به یاد میآورم که من قهوهایام و یک گام هم من عقب میروم.
میگویم: «آره.» و پول را روی پیشخان میگذارم.