جملات زیبای کتاب تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش | طاقچه
تصویر جلد کتاب تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتشsubscriptionAvailable

کتاب تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۳۴ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نازبانو
۱۳
داشتن هدف‌های مشخص و از پیش تعیین‌شده، زندگی رو راحت‌‌تر می‌کنه.»
نازبانو
۹
اگه بخواهید ورزشکار خوبی بشوید، باید یاد بگیرین چطور بازنده‌ی خوبی باشین
samira
۸
«تو می‌تونی خاطراتت رو پنهان کنی، ولی نمی‌تونی تاریخی رو که به اون‌ها شکل داده، پاک کنی.»
نازبانو
۷
حسادت زندانی نبود که به اجبارِ فرد دیگری به آن تبعید شود، بلکه مکانی بود که ورود و جا گرفتن در آن اختیاری و داوطلبانه بود؛ در را قفل می‌کنی و کلید آن را دور می‌اندازی. و روح کسی هم در این دنیا خبر ندارد که تو در آنجا محبوس شده‌ای. البته اگر دلش می‌خواست، می‌توانست فرار کند. زندان در حقیقت توی قلبش بود. ولی نمی‌توانست این تصمیم را بگیرد. دلش به سختیِ دیواری سنگی بود. اصل و جوهر حسادت همین بود.
hana
۷
مثل آدمی که در طوفان، ناامیدانه به تیرِ چراغ‌برقی بچسبد، به تکرارِ یکنواخت زندگی چسبیده بود.
samira
۶
حسادت زندانی نبود که به اجبارِ فرد دیگری به آن تبعید شود، بلکه مکانی بود که ورود و جا گرفتن در آن اختیاری و داوطلبانه بود؛ در را قفل می‌کنی و کلید آن را دور می‌اندازی. و روح کسی هم در این دنیا خبر ندارد که تو در آنجا محبوس شده‌ای.
فرشید
۶
قبولی در امتحان ورودی و پذیرش در دانشگاه برای تسوکورو به این معنی بود که باید کمربندش را محکم می‌کرد و طوری درس می‌خواند که قبلاً هرگز نخوانده بود.
آرزو
۶
مهم نیست چقدر صادقانه خودت را آشکار کرده باشی، هنوز هم چیزهایی هست که نتوانی بر زبان بیاوری.
samira
۵
«یک چیز دیگه هم طی کار توی شرکت‌ها یاد گرفتم، و اون این بود که اکثریت آدم‌های دنیا با اطاعت از دستورات دیگران مشکلی ندارند. درواقع، اون‌ها از اینکه کسی بهشون دستور بده و بگه چیکار کنند، خوش‌حال هم می‌شوند. ممکنه غُر بزنند، اما این احساس واقعی‌شون نیست. اون‌ها فقط از روی عادت گله می‌کنند و غُر می‌زنند. اگه ازشون بخواهی خودشون فکر کنند و تصمیم بگیرند و مسئول کارهایی که می‌کنند باشند، تبدیل به آدم‌هایی بی‌عرضه و بی‌لیاقت می‌شوند.
samira
۳
«استعداد ممکنه زودگذر باشه و آدم‌های اندکی بتونند استعدادشون رو تا آخر عمر حفظ کنند، ولی استعداد امکان یک جهش روحی عظیم رو ایجاد می‌کنه. استعداد تقریباً موضوعی جهانیه و ربطی به فردیت نداره.»
Farzaneh Parsinejad
۳
«تو زندگی چیزایی هست که اونقدر پیچیده‌اند که نمی‌شه به هیچ زبونی اونا رو توضیح داد.»
mobina
۳
«ما جون سالم به‌در بردیم؛ من و تو. و اون‌هایی که سالم موندند یک وظیفه‌ دارند. وظیفه ما اینه که به بهترین شکل زنده بمونیم و زندگی کنیم. حتی اگه زندگی‌مون ایده‌آل و کامل نباشه.»
آزادیِ آزادی
۲
کسانی که آزادی‌شون گرفته می‌شه، همیشه آخرش از یک کسی متنفر می‌شن. درسته؟ من می‌دونم دلم نمی‌خواد اون جوری زندگی کنم.
mobina
۲
استعداد فقط وقتی کاربرد داره که با تمرکز جسمی و روحی به‌شدت حمایت بشه.
rore
۲
ادامه داد: «ما جون سالم به‌در بردیم؛ من و تو. و اون‌هایی که سالم موندند یک وظیفه‌ دارند. وظیفه ما اینه که به بهترین شکل زنده بمونیم و زندگی کنیم. حتی اگه زندگی‌مون ایده‌آل و کامل نباشه.»
Amir Hossein Karimi Dana
۱
حسادت _ آن‌طور که در خوابش فهمیده بود_ ناامیدانه‌‌ترین زندان در تمام دنیا بود. حسادت زندانی نبود که به اجبارِ فرد دیگری به آن تبعید شود، بلکه مکانی بود که ورود و جا گرفتن در آن اختیاری و داوطلبانه بود؛ در را قفل می‌کنی و کلید آن را دور می‌اندازی. و روح کسی هم در این دنیا خبر ندارد که تو در آنجا محبوس شده‌ای. البته اگر دلش می‌خواست، می‌توانست فرار کند. زندان در حقیقت توی قلبش بود. ولی نمی‌توانست این تصمیم را بگیرد. دلش به سختیِ دیواری سنگی بود.
Farzaneh Parsinejad
۱
مهم نیست زندگی آدم‌ها تا چه اندازه آروم و هم‌رنگ جماعت به‌نظر برسه؛ همیشه یک زمانی در گذشته وجود داشته که آدم رو به بن‌بست رسونده. زمانی که کمی جاهلی کرده. به‌نظر من آدم‌ها به‌ چنین لحظاتی در زندگی‌شون نیاز دارند.
Farzaneh Parsinejad
۱
قلب انسان مانند پرنده شب بیدار است. بی‌صدا منتظر چیزی می‌‌ماند و زمانی که وقتش رسید، مستقیم به سمتش پرواز می‌کند.
Farzaneh Parsinejad
۱
هیچ قلبی، فقط به واسطه‌ی هماهنگی به قلب دیگر متصل نمی‌شود. در عوض آن‌ها عمیقاً به واسطه‌ی زخم‌های‌شان به هم پیوند خورده بودند. درد به درد پیوند می‌خورد، آسیب‌به‌آسیب؛ تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنا ندارد و تا خونی ریخته نشود، بخشش معنی پیدا نمی‌کند و رضایتی وجود ندارد اگر شکستی عمیق را تجربه نکنی. این چیزی است که ریشه در هماهنگی واقعی دارد.
🌊tanin
۱
در عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودش فهمید هیچ قلبی، فقط به واسطه‌ی هماهنگی به قلب دیگر متصل نمی‌شود. در عوض آن‌ها عمیقاً به واسطه‌ی زخم‌های‌شان به هم پیوند خورده بودند.
آرزو
۱
آن‌ها دیگر حرفی نمی‌زدند. حالا دیگر کلام قاصر بود. مثل زوجی رقصنده که وسط رقص، یک پا بر زمین و یک پا در هوا دارند، به سادگی و در آرامش هم در آغوش گرفته بودند و اجازه داده بودند زمان بگذرد؛ زمانی که گذشته و حال را در برگرفته بود و حتی تکه‌ای از آینده را.
samas62
۱
«دنیا به این راحتی زیرورو نمی‌شه، این مردم هستند که هر روز زیرورو می‌شوند
فرشید
۰
به‌نظر راضی شده بودند. دست در دست به سمت میدان دویدند. باد دامن‌های‌شان را تکان می‌‌داد و آن‌ها خوش‌حال آنجا را ترک ‌‌کردند؛ مثل بوته‌های خاری که باد می‌غلتاندشان و با خود می‌بردشان؛ بی‌جمله‌ای قصار یا حرفی حکیمانه در مورد زندگی.
فرشید
۰
یک مازِ پیچ‌درپیچ و سرگیجه‌آور.
Farzaneh Parsinejad
۰
همه‌چیز در یک ساک رو دوشی جای گرفت. او حتی دوربین را هم برنداشت؛ عکس به چه کارش می‌آمد؟ چیزی که دنبالش بود یک آدم واقعی بود با کلماتی واقعی.
Farzaneh Parsinejad
۰
هیچ قلبی، فقط به واسطه‌ی هماهنگی به قلب دیگر متصل نمی‌شود. در عوض آن‌ها عمیقاً به واسطه‌ی زخم‌های‌شان به هم پیوند خورده بودند. درد به درد پیوند می‌خورد، آسیب‌به‌آسیب؛ تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنا ندارد و تا خونی ریخته نشود، بخشش معنی پیدا نمی‌کند و رضایتی وجود ندارد اگر شکستی عمیق را تجربه نکنی. این چیزی است که ریشه در هماهنگی واقعی دارد.
Farzaneh Parsinejad
۰
هیچ قلبی، فقط به واسطه‌ی هماهنگی به قلب دیگر متصل نمی‌شود. در عوض آن‌ها عمیقاً به واسطه‌ی زخم‌های‌شان به هم پیوند خورده بودند. درد به درد پیوند می‌خورد، آسیب‌به‌آسیب؛ تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنا ندارد و تا خونی ریخته نشود، بخشش معنی پیدا نمی‌کند و رضایتی وجود ندارد اگر شکستی عمیق را تجربه نکنی. این چیزی است که ریشه در هماهنگی واقعی دارد.
Farzaneh Parsinejad
۰
«تو می‌تونی خاطراتت رو پنهان کنی، ولی نمی‌تونی تاریخی رو که به اون‌ها شکل داده، پاک کنی.»
ponio
۰
حسادت _ آن‌طور که در خوابش فهمیده بود_ ناامیدانه‌‌ترین زندان در تمام دنیا بود. حسادت زندانی نبود که به اجبارِ فرد دیگری به آن تبعید شود، بلکه مکانی بود که ورود و جا گرفتن در آن اختیاری و داوطلبانه بود؛ در را قفل می‌کنی و کلید آن را دور می‌اندازی. و روح کسی هم در این دنیا خبر ندارد که تو در آنجا محبوس شده‌ای. البته اگر دلش می‌خواست، می‌توانست فرار کند. زندان در حقیقت توی قلبش بود. ولی نمی‌توانست این تصمیم را بگیرد. دلش به سختیِ دیواری سنگی بود. اصل و جوهر حسادت همین بود.
آرزو
۰
«خب... بگذار فکر کنیم تو یک ظرف خالی هستی. خب که چی؟ چه اشکالی تو این موضوع هست؟ تو همچنان یک ظرف جذاب و فوق‌العاده‌ای. و در ضمن فکر می‌کنی همه می‌دونند چی هستند؟ خب چرا نباید یک ظرف زیبا باشی تا چیزهای با ارزش‌شون رو توش بگذارند.»