حسادت زندانی نبود که به اجبارِ فرد دیگری به آن تبعید شود، بلکه مکانی بود که ورود و جا گرفتن در آن اختیاری و داوطلبانه بود؛ در را قفل میکنی و کلید آن را دور میاندازی. و روح کسی هم در این دنیا خبر ندارد که تو در آنجا محبوس شدهای. البته اگر دلش میخواست، میتوانست فرار کند. زندان در حقیقت توی قلبش بود. ولی نمیتوانست این تصمیم را بگیرد. دلش به سختیِ دیواری سنگی بود. اصل و جوهر حسادت همین بود.