حمیدرضا تنها نوزده سال داشت.
برای او قبل از آنکه به جبهه برود، دختری را عقد کرده بودند؛ هفدهساله. اسمش مینو بود.
میآمد روبهروی حمیدرضا مینشست. حمیدرضا رو برمیگرداند.
ـ زیباست، اما نامحرم است. بگویید برود.
مینو که ناراحت میشد، میرفت. مادر عکس او را جلو حمیدرضا میگذاشت.
پسرم، عزیز دلم، این مینوست؛ همسرت؛ عقدکردهات. تو را به خدا یادش بیاور.
حمیدرضا سر تکان میداد.
ـ خیلی خوشگل است، اما نمیدانم کی هست؟!
یک سال طول کشید تا مینو را شناخت. اما همین که حالش خوب شد، برگشت جبهه.