چشمها را بست.
هزاران هزار صندلی پشت هزاران برهوت میز قرچی کردند و از هر چه دوش در دنیا بود، آخرین قطرهها چکید و هزاران دست کوچک بر شانهاش نشست و بر موهایش و بر نَم چشمهایش، دستهدسته نور از کنجی به کنجی دوید. درِ تمام تراسهای دنیا بههم خورد و هزاران تکه کاغذ سپید بارید و بویی بین عرق خوشبوی بدن و عطری که سه چهار روز پیش زده باشی، بینیاش را پُر کرد و سیاهی چسبناک غلیظ شبْ به پوستش ماسید.