فصل ۱
به خانه که برگشتم، اولش کسی در را به رویم باز نکرد.
هی زنگ زدم و زنگ زدم، اما بیفایده بود و از خانه هیچ صدایی نمیآمد. بعدش خانه را دور زدم و تندتند به در تراس مشت کوبیدم، اما همچنان هیچ خبری نشد.
یواشیواش داشتم از کوره درمیرفتم. به نظرم این یک کار را دیگر میشد از مامان انتظار داشت؛ اینکه دستکم وقتی از مدرسه میآیم، خانه باشد و در را به رویم باز کند! خداییاش این یک کار را که میتوانست بکند، مامانخانمی که دیگر دست به هیچ کاری نمیزد و این اواخر، مدام آبرویم را پیش مردم میبرد...