
کتاب از آسمان سبز
پدیدآورندگان:
سلمان هراتیانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
R.Khabazian
۲۰
آنان
در همیشهای از بهار ایستادهاند
بیمرگ
i_ihash
۱۱
بیا روشن، بیا بیکینه باشیم
چو آه ساکتی در سینه باشیم
برای کثرت خورشید در خویش
بیا مثل دل آیینه باشیم
khorasani
۱۰
سجادهام کجاست؟
میخواهم از همیشهٔ این اضطراب برخیزم
این دلگرفتگی مداوم شاید
تأثیر سایهٔ من است
که اینسان
گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستادهام
سجادهام کجاست؟
hadiizadi
۵
که درد بیغمی درد کمی نیست
i_ihash
۳
بهجز وسواس ما را همدمی نیست
غمی و غصهای و ماتمی نیست
خدایا از چه من دلشاد باشم
که درد بیغمی درد کمی نیست
R.Khabazian
۳
و انسانی که
در بزرگداشت جنایت هورا میکشد
و سقوط را
با همان لبخندی که بر سرسره مینشیند
جاهل است
انسانی که
راهکورههای مریخ را شناخته است
اما هنوز
کوچههای دلش را نمیشناسد
حنیفا
۳
انسانی که
راهکورههای مریخ را شناخته است
اما هنوز
کوچههای دلش را نمیشناسد
کنتس مونت کریستو
۲
بیرون این معین محدود
رودی از ستاره جاریست
رودی از شهید
با سکوت همصدا شو
تا بشنوی
پشت آسمان چه میگذرد
سایه
۲
وقتی جنوب را
بمباران کردند
تو در ویلای شمالیات
برای حل کدام جدول بغرنج
از پنجره به دریا
نگاه میکردی
khorasani
۱
این را فرشتهها حتی میدانند
که نیمی از تو هنوز
نامکشوف مانده است
از خلأ نامعلومتری
دستهایی که با نیت مکاشفه
در تو سفر کردند
حیران
در شیب جمجمه ایستادند
khorasani
۱
تو آن انعطافی
که پیشاپیش باران میروی
khorasani
۱
آن کس که تو را نسراید
بیمار است
khorasani
۱
و یاد آن روز چقدر شیرین است
که تو را در پستو دفن کنیم
و در هوای آفتابی پر از فراوانی
به خدا فکر کنیم
R.Khabazian
۱
دنیا به عشق محتاج است و نمیداند
R.Khabazian
۱
تو آمدی
سادهتر از بهار
مثل تلاوت آیههای قیامت
با بعثتی عظیم در پی
و ما از خویش پرسیدیم
زیستن یعنی چه؟
و یاد گرفتیم بگوییم
توکلت علی الله
R.Khabazian
۱
باید عطش و سنگلاخ را تجربه کرد
آسایش از مقصد دورمان میدارد
R.Khabazian
۱
سجادهام کجاست؟
میخواهم از همیشهٔ این اضطراب برخیزم
این دلگرفتگی مداوم شاید
تأثیر سایهٔ من است
که اینسان
گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستادهام
سجادهام کجاست؟
R.Khabazian
۱
بهار با تو درختی است بینهایت سبز
دریغ و درد از این بادهای پاییزی
ث
۱
بیزارم از آن حنجره کو زارت خواند
چون لاله عزیز بودی و خارت خواند
پیغام تو ورد سبز بیداران است
بیدار نبود آنکه بیمارت خواند
ث
۱
یک روز مرا از این بیابان ببرید
از خالی بهت شورهزاران ببرید
تا محضر سبز آب را دریابم
چشمان مرا به باغ باران ببرید
ث
۱
ای مجمعالجزایر گلها، خوبیها!
ای مظلوم مجروح
از جنگل، دستمالی خواهم ساخت
تا بر زخم تو گذارم
و دنیا را میگویم
تا از تو بیاموزد ایستادن را
حنیفا
۱
هفتاد و دو آفتاب
به ادامهٔ انتشار کهکشان
از روشنان مشرق عشق
برآمدند
حنیفا
۱
و ما که آفتاب را
بر بلندای این خاک میبینیم
چگونه میتوان به انکار عشق برخاست
و یاسها را از عطرافشانی بازداشت
مگر میشود به چشمه فرمان توقف داد
حنیفا
۱
آه ای پیشوای اقیانوسهای شورش
شبنشینی دنیا به طول انجامید
طوفان را رها کن
و اسب آشوب را
افسار بگسل!
حنیفا
۱
ای پهناوری که
عشق و شمشیر را
به یک بستر آوردی
bent_heydar
۱
غم عشقی که در خود مینهفتم
شبی آن را به چشم خسته گفتم
دل من مثل ابری گریه سر داد
سحر شد مثل خورشیدی شکفتم
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
وقتی جنوب را
بمباران کردند
تو در ویلای شمالیات
برای حل کدام جدول بغرنج
از پنجره به دریا
نگاه میکردی
بهار میپرسد
که باغ را با کدام چشم تماشا کردی
رعنا
۰
دلم برای جبهه تنگ شده است
چقدر جادههای هموار کسالتآورند
از یکنواختی دیوارها دلم میگیرد
میخواهم بر اوج بلندترین صخره بنشینم
آن بالا به آسمان نزدیکترم
و میتوانم لحظههای تولد باران را
پیشبینی کنم
دلم برای جبهه تنگ شده است
آنجا معنویت بهدرکنیامده بسیار است
آنجا ما مقابل آسمان مینشینیم
و زمین را مرور میکنیم
و به اندازهٔ چندین چشم معجزه میبینیم
چقدر تماشای دورها زیباست
دلم برای جبهه تنگ شده است
کنتس مونت کریستو
۰
زمین فقط
پنج تابستان به عدالت تن داد
و سبزی این سالها
تتمهٔ آن جویبار بزرگ است
که از سرچشمهٔ ناپیدایی جوشید
وگرنه خاک را
بی تو جرئت آبادانی نیست
کنتس مونت کریستو
۰
زمین فقط
پنج تابستان به عدالت تن داد
و سبزی این سالها
تتمهٔ آن جویبار بزرگ است
که از سرچشمهٔ ناپیدایی جوشید
وگرنه خاک را
بی تو جرئت آبادانی نیست