
بریدههایی از کتاب دزیره
۴٫۱
(۱۱۳)
خطوط چهرهاش زیر نور ماه خیلی برجسته مینمود. ناگهان به ذهنم رسید او برادرش را دوست ندارد. نه، او ناپلئون را دوست نداشت. حتی از او متنفر هم بود. چون ناپلئون اگرچه برادر کوچکتر بود، شغلی برای او دست و پا کرده و باعث شده بود با ژولی عروسی کند، چون ناپلئون...
آنه
گمان میکنم اگر نمیتوانستم این چیزها را توی دفترم یادداشت کنم، دیوانه می شدم.
چون حرف دلم را به هیچ کس نمیتوانم بزنم. توی دلم میگویم چهقدر در این شهر بزرگ پاریس تنها هستم! در شهر خودم، در شهریکه هم بینهایت خوشبخت بودهام و هم بینهایت تیرهروز.
آنه
وقتی یکنفر ناگهان مرهم روی زخمی میگذارد که از خیلی وقت پیش جوش خورده، آدم چه میکند؟
ـ آن کسی را که دارد مرهم روی این زخم میگذارد مسخره میکند، دزیره!
ـ بله، آدم باید به ریش امپراتور بزرگ فرانسه بخندد.
fatima
«گفتهتان اگر بله است باید بله باشد و اگر نه، نه؛ آنچه به آن افزوده شود ناشی از خبث طینت است»
marie
شب، همهٔ ترسها ابعاد غولآسایی پیدا میکنند، چون آدم با آنها تنها می ماند.
naomi
شبها آدم بیشتر وحشت برش میدارد
°•𝐌𝐢𝐬𝐬 𝐬𝐜𝐚𝐫𝐥𝐞𝐭•°
«تاریخ جهان از سرنوشت همهٔ آدمها تشکیل شده است، نه؟ تنها کسانی که حکم مرگ صادر میکنند، یا درست بلدند توپخانه را کجا کار بگذارند و چگونه شلیک کنند نیستند که تاریخ دنیا را رقم میزنند. بهگمان من دیگران هم ــ منظورم این است که این آدمهایی که سر از بدنشان جدا شد، یا آنهایی که توپ بهطرفشان نشانهگیری شدهاست، و بهطور کلی همهٔ مردها و زنهایی که زندهاند، امیدوارند و آخر سر هم میمیرند، بهنحوی تاریخ جهان را رقم میزنند.»
Aysan
به آن که مرا از گورم برانگیخته
عضوی از قبیله لیلی ها
«چه حماقتی! خطر از جانب آنهایی که پیش از شما بودهاند
متوجهتان نیست، از طرف کسانی است که پس از شما میآیند.»
helen
ملتی جانش را فدا کرده تا حقوق بشر را برقرار کند، و هنگامی که خسته و درمانده توانسته آن را به کرسی بنشاند، تو خیلی ساده آمدهای و سوارشان شدهای.»
کاربر ۴۷۱۲۶۱۷
من خیلی دوست دارم در زندگیام وقایعی غیرعادی پیش بیاید
Elnaz Jamal
فقط موقعی که آدم پدر و مادرش را ازدست میدهد، واقعا جزو آدمبزرگها میشود. آدم تنهایی نگرانکنندهای را حس میکند و میشود جزو آدمبزرگها.
mimdoakht
و اینهمه خون بیگناهان، دخترخانم، نباید بیثمر ریخته شده باشد!
Mehrnaz
وقتی آدم احساس میکند به پایان زندگیاش رسیده، بیتردید برمیگردد بهطرف گذشتهاش، جوانیاش، سالهای امید و انتظارش.
m.alavi
«ملت فرانسه قرنها رنج کشیده است. و از این رنجِ محرومان دو شعله زبانه کشیده: شعلهٔ اجرای عدالت و شعلهٔ کینه و نفرت. شعلهٔ مربوط به کینه و نفرت میان جویهای خون خاموش خواهد شد. ولی آن شعلهٔ دیگر ـشعلهٔ مقدس، دخترم ــ هرگز بهطور کامل خاموش نمیشود.»
raika.note
کشتار دستهجمعی با گلولههای توپ بهنام حقوق بشر.»
Bibliophilia
ناگهان بیهوا گفتم: «و همگی مادرهایی دارند.»
سرهنگ که کنار من بهخواب رفته بود، از جا پرید: «چی فرمودید؟ مادرهایی؟»
تلهایی را که باران، جویمانند رویشان جاری بود نشانش دادم: «این سربازهایی که مردهاند، پسران مادرهایی نبودهاند؟»
miladan
شب، همهٔ ترسها ابعاد غولآسایی پیدا میکنند، چون آدم با آنها تنها می ماند.
سایه
با تعجب گفتم: «فراموش؟ آدم میتواند اولین عشقش را فراموش کند؟ ولی به ناپلئون، خداجان، تقریبآ هیچوقت فکر نمیکنم. درعینحال تپشهای قلبم، و خوشبختیای را که آنموقع احساس میکردم، و بالاخره رنجها و ناراحتیهایی را که از آن نصیبم شد هرگز از یاد نمیبرم.»
alone moon
ضعیف و درمانده به دیوار تکیه دادم و با پریشانحالی شروع کردم به گریستن. هقهقکنان به خودم میگفتم: «او هنوز خیلی کوچک است، نمیفهمد معنی این کلمهها چیست، و تو ناپلئون بههمیندلیل هم گفتهای این حرفها را به بچهها یاد بدهند. فقط برای دراختیارگرفتن روح آنها. ملتی جانش را فدا کرده تا حقوق بشر را برقرار کند، و هنگامی که خسته و درمانده توانسته آن را به کرسی بنشاند، تو خیلی ساده آمدهای و سوارشان شدهای.»
کاربر ۹۱۸۱۱۵۶
«آنموقع که بچه بودم، ابتدا خواهران روحانی چیزهایی به من آموختند، بعد که انقلاب شد آنها را یا راندند و یا به زندان انداختند و به ما بچهها یاد دادند که خدایی در کار نیست، بلکه فقط «خرد ناب» وجود دارد. ما بایستی خرد ناب را پرستش میکردیم، حتی روبسپیر دستور داد پرستشگاههایی هم برای آن بسازند. بعد زمانی فرارسید که دیگر کسی کاری به معتقدات دینی مردم نداشت و هرکسی آزاد بود هرطور دلش میخواهد فکر کند. وقتی ناپلئون کنسول اول شد، کشیشهایی پیدا شدند که به جمهوری نه، بلکه به کلیسا سوگند وفاداری یاد کردند. سرانجام ناپلئون پاپ را وادار کرد برای تاجگذاری او از رم به پاریس بیاید و دستور داد آیین کاتولیکی مذهب رسمی کشور شود. و حالا هم جملهای را به آموزشهای مذهبی افزوده است...»
کاربر ۴۷۱۲۶۱۷
ژولی گفت: «اشتباه خیلی بزرگی میکنی دزیره که ناپلئون را جدی نمیگیری.»
ـ تو کاملاً فراموش کردهای که من در این دنیا اولین کسی بودم که او را جدی گرفتم.
alone moon
افتضاح پیانوزدن بهنظر من یک جنایت است.
alone moon
تو کاملاً فراموش کردهای که من در این دنیا اولین کسی بودم که او را جدی گرفتم.
rey
پدرم مرا بغل کرد و گفت: «ملت فرانسه قرنها رنج کشیده است. و از این رنجِ محرومان دو شعله زبانه کشیده: شعلهٔ اجرای عدالت و شعلهٔ کینه و نفرت. شعلهٔ مربوط به کینه و نفرت میان جویهای خون خاموش خواهد شد. ولی آن شعلهٔ دیگر ـشعلهٔ مقدس، دخترم ــ هرگز بهطور کامل خاموش نمیشود.»
زهرا
لوسیین دارد خاطرات پسرم را که در سنتهلن به کنت مونتولون دیکته کرده میخواند. در این خاطرات آمده است: «دزیره کلاری اولین عشق ناپلئون بود.»
زُره✿
وقتی یکنفر ناگهان مرهم روی زخمی میگذارد که از خیلی وقت پیش جوش خورده، آدم چه میکند؟
ـ آن کسی را که دارد مرهم روی این زخم میگذارد مسخره میکند، دزیره!
قاصدک
لحنی ملایم و مهربان یادآور شد که آدم «با کاری سخت و مداوم» میتواند بسیاری چیزها را یاد بگیرد.
raika.note
پرسون حالتی جدی و موقرانه پیدا میکرد و میگفت به من غبطه میخورد چون به ملتی تعلق دارم که چنین افکار شکوهمندانهای را به دنیا هدیه کرده است. سپس به صدای بلند میخواند: «آزادی، برابری، مردمسالاری!»
بعد میگفت: «خونهای زیادی ریخته شده تا این قانونهای جدید به مورد اجرا درآید. و اینهمه خون بیگناهان، دخترخانم، نباید بیثمر ریخته شده باشد!»
maryam20
زمزمه کنان گفت: «چه حماقتی! خطر از جانب آنهایی که پیش از شما بودهاند
متوجهتان نیست، از طرف کسانی است که پس از شما میآیند.»
raika.note
حجم
۷۸۵٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۶
تعداد صفحهها
۳۸۸ صفحه
حجم
۷۸۵٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۶
تعداد صفحهها
۳۸۸ صفحه
قیمت:
۷۹,۰۰۰
تومان