جملات زیبای کتاب شهری که در آن مرگ از آن می‌خواند؛ مجموعه رباعی | طاقچه
تصویر جلد کتاب شهری که در آن مرگ از آن می‌خواند؛ مجموعه رباعی

بریده‌هایی از کتاب شهری که در آن مرگ از آن می‌خواند؛ مجموعه رباعی

نویسنده:ایرج زبردست
انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۳.۳از ۱۵ رأی
۳٫۳
(۱۵)
ای کاش دوباره قصه آغاز شود با سازِ دگر جهان هم‌آواز شود ابلیس بگرید و خدا آه کشد گر دفتر جُرمِ آدمی باز شود
حنیفا
شب بود و زمین از آسمان پُر شده بود
|ݐ.الف
شب، چشم گشود: بند از بند گسست شب، سنگ پراند شیشه‌ی عرش شکست شب، خونِ همه ثانیه‌ها را نوشید شب، جمجمه‌ی روز گرفته‌ست به دست
شاهواری
شب، از نفس سرد زمان می‌خواند از روحِ مِه‌آلود جهان ‌می‌خواند بر سردرِ هر خانه سری آویزان شهری که در آن مرگ اذان می‌خواند
مریم
ما را ز طلوع صبح غافل کردند شب را نفس گرم محافل کردند درویش به نان فروخت ایمانش را سهراب کجاست؟ آب را گل کردند
ناصر
این‌جاست که انتها از آغاز شب است با بُهت دقیقه‌ها هم‌آواز شب است این واقعه را چگونه تعبیر کنم خورشید در آسمان ولی باز شب است
Niyaz.h
هر راه، معمای جهان بود و سفر هر راه، دوراهی چرا بود و اگر : ای راه، نگاه کن به آغاز به من ای راه تو را نشان دهم راه دگر
مریم
ما را ز طلوع صبح غافل کردند شب را نفس گرم محافل کردند درویش به نان فروخت ایمانش را سهراب کجاست؟ آب را گل کردند
|ݐ.الف
در پیچ‌وخم باد نشانی گم شد سهراب کجاست؟ خانه‌ی دوست کجاست؟
|ݐ.الف
بی‌مرگ جهان زندان است
reyhan
روزگار بی‌بامدادی است. این روزها هر واژه از خودش هم فراری شده است، هر واژه حتا می‌ترسد در گوش واژه‌ای دیگر حرفی بزند. این روزها سایه‌ها خواب را از چشم شهر ربوده‌اند. واژه‌ها هر شب خواب خون، خواب عبارتی تاریک را می‌بینند. این روزها جهان جامه‌ای تلخ بر تن دارد و شکل همه‌ی رؤیاها زخمی است.این روزها عقربه‌های ساعت شبیه دو مار، یکی سرخ یکی سیاه در تکرار و تکثیر هراس می‌چرخند.
Niyaz.h
هر واژه زنی دچار شاید باشد یک وسعت در حصار شاید باشد هر واژه اتاقی از جهان تنهاتر هر واژه طناب دار شاید باشد
Niyaz.h
هربار نسیم، باورِ توفان یافت هربار رسیدم، نرسیدن جان یافت من جای قطار راه‌آهن‌ها را آن‌قدر دویدم که جهان پایان یافت
Niyaz.h
شاید که زمان، توهّمِ دانشِ ماست افسانه‌ی هست‌ونیست، از ریشه خطاست شاید سفری‌ست عمر، از هیچ به هیچ شاید که کسی نیست‌، همان نیست خداست
Niyaz.h
به حکیمِ سخن ابوالقاسم فردوسی می‌گفت خِرد بال‌وپر انسان است خوشبخت کسی که با خردمندان است افروخت چراغِ عبرت و حکمت را این مرد شناسنامه‌ی ایران است
atena
فهمید خدا کودکیِ آدم‌هاست
atena
آدم‌ها... روحِ زخمیِ شک بودند آدم‌ها... قصه‌ی مترسک بودند شهری تاریک کودکانی در خون سرهای بریده بادبادک بودند
atena
شب بارشِ ترس چشم‌هایی پنهان هر سمت، تنی بدونِ سر آویزان یک مسجد مِه‌گرفته تاریکیِ سرخ گردن زدنِ مؤذنی در باران
atena
کابوس... دهانِ مرگ... خون... تیغ... گلو... دستانِ کبودِ فاجعه از همه‌سو افتاده زنی بی‌سر و از پستانش آویخته بی‌بدن سرِ کودکِ او
atena
زن، هضمِ سقوط درد، زن را می‌برد زن، زیرِ شکنجه‌های ماندن می‌مرد زن، سیبِ سیاه جیغِ هذیان تبِ وهم زن، کودک مرده‌ی خودش را می‌خورد
atena
۲ این‌جاست که انتها از آغاز شب است با بُهت دقیقه‌ها هم‌آواز شب است این واقعه را چگونه تعبیر کنم خورشید در آسمان ولی باز شب است
گلیتا

حجم

۵۴٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۹۱ صفحه

حجم

۵۴٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۹۱ صفحه

قیمت:
۷۰,۰۰۰
۳۵,۰۰۰
۵۰%
تومان