شب بود و زمین از آسمان پُر شده بود
|ݐ.الف
ای کاش دوباره قصه آغاز شود
با سازِ دگر جهان همآواز شود
ابلیس بگرید و خدا آه کشد
گر دفتر جُرمِ آدمی باز شود
حنیفا
شب، چشم گشود: بند از بند گسست
شب، سنگ پراند شیشهی عرش شکست
شب، خونِ همه ثانیهها را نوشید
شب، جمجمهی روز گرفتهست به دست
شاهواری
شب، از نفس سرد زمان میخواند
از روحِ مِهآلود جهان میخواند
بر سردرِ هر خانه سری آویزان
شهری که در آن مرگ اذان میخواند
مریم
ما را ز طلوع صبح غافل کردند
شب را نفس گرم محافل کردند
درویش به نان فروخت ایمانش را
سهراب کجاست؟ آب را گل کردند
ناصر
اینجاست که انتها از آغاز شب است
با بُهت دقیقهها همآواز شب است
این واقعه را چگونه تعبیر کنم
خورشید در آسمان ولی باز شب است
Niyaz.h
هر راه، معمای جهان بود و سفر
هر راه، دوراهی چرا بود و اگر
: ای راه،
نگاه کن
به آغاز
به من
ای راه تو را نشان دهم راه دگر
مریم
ما را ز طلوع صبح غافل کردند
شب را نفس گرم محافل کردند
درویش به نان فروخت ایمانش را
سهراب کجاست؟ آب را گل کردند
|ݐ.الف
در پیچوخم باد نشانی گم شد
سهراب کجاست؟ خانهی دوست کجاست؟
|ݐ.الف
بیمرگ جهان زندان است
reyhan
روزگار بیبامدادی است. این روزها هر واژه از خودش هم فراری شده است، هر واژه حتا میترسد در گوش واژهای دیگر حرفی بزند. این روزها سایهها خواب را از چشم شهر ربودهاند. واژهها هر شب خواب خون، خواب عبارتی تاریک را میبینند. این روزها جهان جامهای تلخ بر تن دارد و شکل همهی رؤیاها زخمی است.این روزها عقربههای ساعت شبیه دو مار، یکی سرخ یکی سیاه در تکرار و تکثیر هراس میچرخند.
Niyaz.h
هر واژه زنی دچار شاید باشد
یک وسعت در حصار شاید باشد
هر واژه اتاقی از جهان تنهاتر
هر واژه طناب دار شاید باشد
Niyaz.h
هربار نسیم، باورِ توفان یافت
هربار رسیدم، نرسیدن جان یافت
من جای قطار
راهآهنها را
آنقدر دویدم که جهان پایان یافت
Niyaz.h
شاید که زمان، توهّمِ دانشِ ماست
افسانهی هستونیست، از ریشه خطاست
شاید سفریست عمر، از هیچ به هیچ
شاید که کسی نیست، همان نیست خداست
Niyaz.h