روزگار بیبامدادی است. این روزها هر واژه از خودش هم فراری شده است، هر واژه حتا میترسد در گوش واژهای دیگر حرفی بزند. این روزها سایهها خواب را از چشم شهر ربودهاند. واژهها هر شب خواب خون، خواب عبارتی تاریک را میبینند. این روزها جهان جامهای تلخ بر تن دارد و شکل همهی رؤیاها زخمی است.این روزها عقربههای ساعت شبیه دو مار، یکی سرخ یکی سیاه در تکرار و تکثیر هراس میچرخند.