
٪۵۰
کتاب شهری که در آن مرگ از آن میخواند؛ مجموعه رباعی
پدیدآورندگان:
ایرج زبردستانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
حنیفا
۲۲
ای کاش دوباره قصه آغاز شود
با سازِ دگر جهان همآواز شود
ابلیس بگرید و خدا آه کشد
گر دفتر جُرمِ آدمی باز شود
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۴
شب بود و زمین از آسمان پُر شده بود
Niyaz.h
۴
اینجاست که انتها از آغاز شب است
با بُهت دقیقهها همآواز شب است
این واقعه را چگونه تعبیر کنم
خورشید در آسمان ولی باز شب است
ناصر
۲
ما را ز طلوع صبح غافل کردند
شب را نفس گرم محافل کردند
درویش به نان فروخت ایمانش را
سهراب کجاست؟ آب را گل کردند
حیدر
۲
شک، شکلِ دهانِ ناتمامی در من
شک، زخمِ سیاهِ انتقامی در من
یک سایه درونِ من
سراپا در خون
برپاست همیشه قتلِعامی در من
شاهواری
۱
شب، چشم گشود: بند از بند گسست
شب، سنگ پراند شیشهی عرش شکست
شب، خونِ همه ثانیهها را نوشید
شب، جمجمهی روز گرفتهست به دست
مریم
۱
شب، از نفس سرد زمان میخواند
از روحِ مِهآلود جهان میخواند
بر سردرِ هر خانه سری آویزان
شهری که در آن مرگ اذان میخواند
مریم
۱
هر راه، معمای جهان بود و سفر
هر راه، دوراهی چرا بود و اگر
: ای راه،
نگاه کن
به آغاز
به من
ای راه تو را نشان دهم راه دگر
reyhan
۱
بیمرگ جهان زندان است
Niyaz.h
۱
شاید که زمان، توهّمِ دانشِ ماست
افسانهی هستونیست، از ریشه خطاست
شاید سفریست عمر، از هیچ به هیچ
شاید که کسی نیست، همان نیست خداست
NANAOO
۱
بر سردرِ هر خانه سری آویزان
شهری که در آن مرگ اذان میخواند
کاربر ۶۳۱۹۲۰۹
۱
این روزها جهان جامهای تلخ بر تن دارد و شکل همهی رؤیاها زخمی است.
کاربر ۶۳۱۹۲۰۹
۱
هربار نسیم، باورِ توفان یافت
هربار رسیدم، نرسیدن جان یافت
من جای قطار
راهآهنها را
آنقدر دویدم که جهان پایان یافت
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۰
ما را ز طلوع صبح غافل کردند
شب را نفس گرم محافل کردند
درویش به نان فروخت ایمانش را
سهراب کجاست؟ آب را گل کردند
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۰
در پیچوخم باد نشانی گم شد
سهراب کجاست؟ خانهی دوست کجاست؟
Niyaz.h
۰
روزگار بیبامدادی است. این روزها هر واژه از خودش هم فراری شده است، هر واژه حتا میترسد در گوش واژهای دیگر حرفی بزند. این روزها سایهها خواب را از چشم شهر ربودهاند. واژهها هر شب خواب خون، خواب عبارتی تاریک را میبینند. این روزها جهان جامهای تلخ بر تن دارد و شکل همهی رؤیاها زخمی است.این روزها عقربههای ساعت شبیه دو مار، یکی سرخ یکی سیاه در تکرار و تکثیر هراس میچرخند.
Niyaz.h
۰
هر واژه زنی دچار شاید باشد
یک وسعت در حصار شاید باشد
هر واژه اتاقی از جهان تنهاتر
هر واژه طناب دار شاید باشد
Niyaz.h
۰
هربار نسیم، باورِ توفان یافت
هربار رسیدم، نرسیدن جان یافت
من جای قطار
راهآهنها را
آنقدر دویدم که جهان پایان یافت
atena
۰
به حکیمِ سخن ابوالقاسم فردوسی
میگفت خِرد بالوپر انسان است
خوشبخت کسی که با خردمندان است
افروخت چراغِ عبرت و حکمت را
این مرد شناسنامهی ایران است
atena
۰
فهمید خدا کودکیِ آدمهاست
atena
۰
آدمها... روحِ زخمیِ شک بودند
آدمها... قصهی مترسک بودند
شهری تاریک
کودکانی در خون
سرهای بریده بادبادک بودند
atena
۰
شب
بارشِ ترس
چشمهایی پنهان
هر سمت، تنی بدونِ سر آویزان
یک مسجد مِهگرفته
تاریکیِ سرخ
گردن زدنِ مؤذنی در باران
atena
۰
کابوس...
دهانِ مرگ...
خون...
تیغ...
گلو...
دستانِ کبودِ فاجعه از همهسو
افتاده زنی بیسر و از پستانش
آویخته بیبدن سرِ کودکِ او
atena
۰
زن، هضمِ سقوط
درد، زن را میبرد
زن، زیرِ شکنجههای ماندن میمرد
زن، سیبِ سیاه
جیغِ هذیان
تبِ وهم
زن، کودک مردهی خودش را میخورد
گلیتا
۰
۲
اینجاست که انتها از آغاز شب است
با بُهت دقیقهها همآواز شب است
این واقعه را چگونه تعبیر کنم
خورشید در آسمان ولی باز شب است
یك رهگذر
۰
فهمید نگاه پاکش از درد، تَر است
تا صبح نخوابیده و چشمش به در است
شد خاک و گلی سرخ ز خاکش رویید
فهمید هنوز مادرش منتظر است
یك رهگذر
۰
بیواژه، کسی درونِ ما میمیرد
بیواژه، جهان در انزوا میمیرد
هر واژه هواست
شاعر، احساسِ خداست
شاعر که دهان بست خدا میمیرد
NANAOO
۰
هر واژه زنی دچار شاید باشد
NANAOO
۰
از بَعد که رد شدیم
بَعدی دیگر آمد
و هزار بَعد از بَعد گذر کردند
تمام بَعدها بَعد شدند
بیبَعد
من و تو
بَعد کردیم سفر...
NANAOO
۰
ای راه کجاست آخر ثانیهها؟!