
٪۵۰
ماراتن
۹
به من. گفت: «چهقدر عوض شدهٔ!»
«پیر شدهم؟»
«نه، یهجور دیگه شدهٔ.»
شعبدهباز واژگان
۶
«باور میکنی هنوزم با تموم وجودم دوستش دارم! اصلاً انگار هر چی میگذره، بیشتر دیوونهش میشم.»
ماراتن
۵
«همهجارو گشتهٔ؟»
«آره، تا حالا سابقه نداشته.»
«شاید رفته خونهٔ دوستی کسی.»
razieh.mazari
۳
دستش را گذاشت روی شانهام و سرش را آورد نزدیک سرم. گفت: «اگه دوستم نداشت، براش مهم نبود که دیشب تا دیروقت کدوم گوری بودهم.»
razieh.mazari
۲
زن گفت: «یه چیزی ازت میپرسم، میخوام راستشو بهم بگی.»
«بگو!»
«فکر میکنی دوستت داره؟»
دختر همانطور که خیره شده بود به سقف، گفت: «نمیدونم. فکر کنم داره. تا حالا که چیزی نگفته.»
«هیچوقت هیچی نمیگن. ممکنه عاشقت باشن، ولی یه کلمه حرف نمیزنن.»
razieh.mazari
۲
گفت: «نویسندهها باید تو مملکت خودشون زندگی کنن. فقط اونجاس که میتونن بنویسن.»
شعبدهباز واژگان
۲
«میدونی برای چی غذا میخورم؟»
«برای چی؟»
«برای اینکه بعدش سیگار بکشم. خیلی میچسبه.»
razieh.mazari
۱
«پس تو فکر میکنی من، خبر مرگم، برای چی رفتم زن گرفتم؟ برای همین روزها، برای وقتی که آدم میخواد یه خاطرهای کوفتی چیزی رو برای یه نفر دیگه تعریف کنه.»