دستش را گذاشت روی شانهام و سرش را آورد نزدیک سرم. گفت: «اگه دوستم نداشت، براش مهم نبود که دیشب تا دیروقت کدوم گوری بودهم.»
razieh.mazari
۲
زن گفت: «یه چیزی ازت میپرسم، میخوام راستشو بهم بگی.»
«بگو!»
«فکر میکنی دوستت داره؟»
دختر همانطور که خیره شده بود به سقف، گفت: «نمیدونم. فکر کنم داره. تا حالا که چیزی نگفته.»
«هیچوقت هیچی نمیگن. ممکنه عاشقت باشن، ولی یه کلمه حرف نمیزنن.»
razieh.mazari
۲
گفت: «نویسندهها باید تو مملکت خودشون زندگی کنن. فقط اونجاس که میتونن بنویسن.»
«پس تو فکر میکنی من، خبر مرگم، برای چی رفتم زن گرفتم؟ برای همین روزها، برای وقتی که آدم میخواد یه خاطرهای کوفتی چیزی رو برای یه نفر دیگه تعریف کنه.»