من با تو قدیمیترین میشوم
رفاقتمان شأن رفیق میگیرد
کوچهها کاهگلی میشوند
پرچیندارِ انارهای ترکخورده
من با تو حافظِ شیراز میشوم
ناب میشوم
بیست وُ چند سالی دلشوره میشوم
مثل آن موقعها که معالیآباد هنوز آباد نبود
چشمهات را که به خنده وا میدارم
فاتحترین جنگجوی تاریخ میشوم
با تو که حرف میزنم
هر لحظه منتظرم ساعدی درِ کافه را باز کند
و کافهچی صدایم کند تلفن دارید آقا
با چشمهام بپرسم و آهسته جواب دهد
خانوم فرخزاد...
من با تو غریقِ نجاتِ خاطراتی میشوم
که بیتو لحظهای امانم نمیدهند