جملات زیبای کتاب آدم‌خواران | طاقچه
تصویر جلد کتاب آدم‌خواران
off
٪۵۰

کتاب آدم‌خواران

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۶۳۱ رأی)
انتشارات: 
نشر چشمه
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
misbeliever
۱۷۷
بچه‌ای با تیرکمان دماغ آلن را نشانه رفت. آنتونی صدایش را بلند کرد. «آهای مردم! بیایید از این مرد بینوا حمایت کنید. چه کسی قدم جلو می‌گذارد؟ بیایید جلو این ستم را بگیریم. کی با ماست؟» هیچ‌کس جواب درخواستش را نداد. مردمِ فقیر یک‌صدا پشت‌سرهم می‌گفتند که امپراتور به خاطر این کارشان به آن‌ها پول می‌دهد. پول برای‌شان خیلی مهم‌تر بود. پس بی‌وقفه با مشت به جان آلن می‌افتادند و ضربه‌های‌شان را به شکم و صورت آلن می‌زدند.
کاربر 18720
۱۴۳
حیوان‌ها، حیوان‌ها! اما نه، نه. حیف نام حیوان که روی شما بگذارند!
Majid
۱۰۱
«باورم نمی‌شود. والی مملکت‌مان را ببین! قباحت دارد.»
سَمَر
۹۰
«دوست دارم طوری برقصم که انگار فردایی در کار نیست!
Hana
۸۶
مردم فهمیده بودند که کشتن یک انسان به راحتیِ برداشتِ محصول است.
rahgozar
۸۵
چند نفر پرسیدند «او کی بود؟» تمامِ بعدازظهر مشغول کشتن کسی بودند که حتی نمی‌دانستند کیست.
گیسو
۸۳
من چه‌طور می‌توانم توی چشم پدر و مادری که پسرشان به جای من به جنگ رفته نگاه کنم؟ از خجالت آب می‌شوم
کاوشگر
۶۷
قتلی که مردم در حال ارتکابش بودند اعلامیه‌ای بود برای عشق به مام وطن.
ilya
۴۵
«دوست دارم توی حباب خودم زندگی کنم و فقط بنویسم.»
Hana
۳۹
آلن به تالار جهنم می‌رفت تا آخرین پردهٔ این تراژدی اجرا شود. حالا او برای بقیه چیزی نبود جز عروسکی کهنه و بی‌ارزش و سوزاندنش نقطه‌ای بود بر پایان جشن.
پویا پانا
۲۳
«ما هم روزگاری آدم‌های خوبی بودیم.»
mjn668
۲۲
این‌که انسان تا چه حد می‌تواند تندخو باشد و نابهنجار رفتار کند از مسائلی است که وحشت به جان‌مان می‌اندازد.
Majid
۲۲
حماقت چشم‌شان را کور کرده. نمی‌توانند حقیقت را ببینند. نمی‌خواهند به اشتباه‌شان اعتراف کنند.
Hana
۱۹
«هنوز توی این کشورِ مترقی آدم بی‌سواد داریم. نصف انجمن شهرمان بلد نیستند اسم‌شان را بنویسند. از کل این منطقه فقط نُه‌تا پسر به مدرسه می‌آیند.» «چه انتظاری دارید، خانم لشو؟ هر بچه‌ای که به مدرسه بیاید یک کارکُن از خانه و مزرعه کم می‌شود. قطعاً متوجه حرفم هستید.»
Dina
۱۸
همه‌شان یک حرف را تکرار می‌کردند، «نمی‌دانیم آن روز چه بلایی سرمان آمده بود.» همیشه همین‌طور است. یک روز اتفاقی می‌افتد و همه می‌گویند «درست است ولی فلانی بود که…»
niloo_books
۱۷
آن‌ها دور آلن حلقه زدند و شروع کردند به خندیدن به او. دندان‌های کثیف‌شان را به هم نشان می‌دادند و سعی می‌کردند یکدیگر را تحت‌تأثیر قرار دهند. خیلی‌هاشان طرف‌دار ناپلئون سوم بودند. آن‌ها یقین داشتند که هیچ پروسی‌ای نمی‌تواند سرشان را شیره بمالد. درست فکر می‌کردند، فقط مشکل این‌جا بود که آلن پروسی نبود.
Hormoz Sohrabi
۱۷
مردم همدیگر را هُل می‌دادند تا با دست‌شان داغی بر بدن دشمن بزنند. یکی جلو می‌آمد، ضربه‌اش را می‌زد و عقب می‌رفت تا نفر بعدی بیاید و جایش را بگیرد. غریزهٔ جمعیِ کشتارْ احساس مسئولیت را از بین برده بود. خون‌ریزی به نوجوانان و جوانان فرصتی می‌داد تا مردانگی‌شان را ثابت کنند و جای‌شان را در جامعه بین مردم باز کنند.
mjn668
۱۷
تمامِ بعدازظهر مشغول کشتن کسی بودند که حتی نمی‌دانستند کیست.
کِــــلارآ
۱۷
اصلاً به دنیا آمده‌ای که دل ببری. همیشه شادی. هیچ‌وقت لبخند از روی لب‌هایت پاک نمی‌شود. چشمانت هم که مثل آسمان است.»
Hana
۱۶
زندگی آرام و خاطرات خوشِ گذشته‌اش به‌سرعت از جلو چشمانش عبور کردند. او از عرشِ وقار به زمینِ بی‌مقدار افتاده بود. زمینی که حالا او را روی خاکش می‌کشاندند تا ببرند و اعدامش کنند.
saaadi_h
۱۴
مردم امسال، به‌رغم خنده‌هاشان، انگار فقط وانمود می‌کنند که خوشحال‌اند.
masm
۱۳
«دوست دارم طوری برقصم که انگار فردایی در کار نیست
Husayn Parvarde
۱۲
«چرا آقای دو مونِی را کشتید؟» «چون مردم گفتند که او شعار زنده‌باد پروس سر داده.» «خبر داشتید که او برای جنگ نام‌نویسی کرده و قرار بود به جنگ با پروسی‌ها برود؟» «جدی؟ کسی چیزی به من نگفت.» «بله. او قرار بود به جبهه برود.»
Arno
۱۲
نفس کشیدن برایش سخت شده بود اما حضور همین چند نفر دوست به او امید اندک اما تازه‌ای بخشید.
لونا لاوگود
۱۰
بوتودون گفت «باورم نمی‌شود. والی مملکت‌مان را ببین! قباحت دارد.» آنتونی گفت «یعنی هیچ کاری نمی‌خواهید بکنید؟» «چرا. باید بروم ناهارم را تمام کنم!»
omidariobarzan
۹
جمعیت همه شادوشنگول بودند. سوختنِ آدم زمان زیادی می‌برد. خورشید، در افق، خون گریه می‌کرد. منظرهٔ مخوفی بود. باد خاکسترِ آلن را به همه طرف می‌پراکند. قدری از این گرد سیاه به زیر پای مردمی رفت که دهان‌های چرب‌شان را با آستین‌های چرک‌شان پاک می‌کردند. آن‌ها سیر و خوشحال بودند.
PARNIAN
۹
ژان تولی رمان آدم‌خواران را براساس این وقایع تاریخی نوشته است. او برای نوشتن داستانش به گزارش‌های پلیس و دادگاه بسنده نکرده و شخصاً به روستای اوتفای رفته و آن‌قدر مردم آن دهکده را سؤال‌پیچ کرده که تهدیدش کرده بودند اگر باز هم به آن‌جا برگردد او قربانیِ جدید خواهد بود! نثر ژان تولی در این کتاب گاه بسیار غنی و شاعرانه و گاهی در حد یک گزارش بی‌روحِ پلیس افت‌وخیز می‌کند. و البته این از خصوصیاتِ نوشته‌های اوست که با زبان بازی می‌کند. ژان تولی عاشق بازی کردن با مفاهیم انسانی هم هست و با وارونه کردن عرف و معانی، دید تازه‌ای به خواننده می‌دهد که معمولاً برایش تازگی دارد.
amirkhan
۹
«طوری بزنیدش که خدا خوشش بیاید و برای‌مان باران بفرستد!»
niloufar
۹
«چرا فکر کرده‌اند من پروسی‌ام؟» دوبوا گفت «حماقت چشم‌شان را کور کرده. نمی‌توانند حقیقت را ببینند. نمی‌خواهند به اشتباه‌شان اعتراف کنند. فکر می‌کنند با کتک زدنِ تو دارند به فرانسه و امپراتور خدمت می‌کنند.»
helya.B
۸
آدمخواران نویسنده: ژان تولی مترجم: احسان کرم‌ویسی نشر چشمه