جملات زیبا از متن کتاب آدم‌خواران | طاقچه
تصویر جلد کتاب آدم‌خواران

کتاب آدم‌خواران

۴.۲(از ۶۵۷ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر چشمه

قیمت:

۸۷,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
بچه‌ای با تیرکمان دماغ آلن را نشانه رفت. آنتونی صدایش را بلند کرد. «آهای مردم! بیایید از این مرد بینوا حمایت کنید. چه کسی قدم جلو می‌گذارد؟ بیایید جلو این ستم را بگیریم. کی با ماست؟» هیچ‌کس جواب درخواستش را نداد. مردمِ فقیر یک‌صدا پشت‌سرهم می‌گفتند که امپراتور به خاطر این کارشان به آن‌ها پول می‌دهد. پول برای‌شان خیلی مهم‌تر بود. پس بی‌وقفه با مشت به جان آلن می‌افتادند و ضربه‌های‌شان را به شکم و صورت آلن می‌زدند.
misbeliever
۱۸۵
حیوان‌ها، حیوان‌ها! اما نه، نه. حیف نام حیوان که روی شما بگذارند!
کاربر 18720
۱۴۸
«باورم نمی‌شود. والی مملکت‌مان را ببین! قباحت دارد.»
Majid
۱۰۳
«دوست دارم طوری برقصم که انگار فردایی در کار نیست!
سَمَر
۹۷
مردم فهمیده بودند که کشتن یک انسان به راحتیِ برداشتِ محصول است.
Hana
۹۵
چند نفر پرسیدند «او کی بود؟» تمامِ بعدازظهر مشغول کشتن کسی بودند که حتی نمی‌دانستند کیست.
rahgozar
۹۲
من چه‌طور می‌توانم توی چشم پدر و مادری که پسرشان به جای من به جنگ رفته نگاه کنم؟ از خجالت آب می‌شوم
گیسو
۸۶
قتلی که مردم در حال ارتکابش بودند اعلامیه‌ای بود برای عشق به مام وطن.
کاوشگر
۷۲
«دوست دارم توی حباب خودم زندگی کنم و فقط بنویسم.»
ilya
۵۰
آلن به تالار جهنم می‌رفت تا آخرین پردهٔ این تراژدی اجرا شود. حالا او برای بقیه چیزی نبود جز عروسکی کهنه و بی‌ارزش و سوزاندنش نقطه‌ای بود بر پایان جشن.
Hana
۴۱
حماقت چشم‌شان را کور کرده. نمی‌توانند حقیقت را ببینند. نمی‌خواهند به اشتباه‌شان اعتراف کنند.
Majid
۲۴
این‌که انسان تا چه حد می‌تواند تندخو باشد و نابهنجار رفتار کند از مسائلی است که وحشت به جان‌مان می‌اندازد.
mjn668
۲۳
«ما هم روزگاری آدم‌های خوبی بودیم.»
پویا پانا
۲۳
«هنوز توی این کشورِ مترقی آدم بی‌سواد داریم. نصف انجمن شهرمان بلد نیستند اسم‌شان را بنویسند. از کل این منطقه فقط نُه‌تا پسر به مدرسه می‌آیند.» «چه انتظاری دارید، خانم لشو؟ هر بچه‌ای که به مدرسه بیاید یک کارکُن از خانه و مزرعه کم می‌شود. قطعاً متوجه حرفم هستید.»
Hana
۲۰
مردم همدیگر را هُل می‌دادند تا با دست‌شان داغی بر بدن دشمن بزنند. یکی جلو می‌آمد، ضربه‌اش را می‌زد و عقب می‌رفت تا نفر بعدی بیاید و جایش را بگیرد. غریزهٔ جمعیِ کشتارْ احساس مسئولیت را از بین برده بود. خون‌ریزی به نوجوانان و جوانان فرصتی می‌داد تا مردانگی‌شان را ثابت کنند و جای‌شان را در جامعه بین مردم باز کنند.
Hormoz Sohrabi
۱۹
همه‌شان یک حرف را تکرار می‌کردند، «نمی‌دانیم آن روز چه بلایی سرمان آمده بود.» همیشه همین‌طور است. یک روز اتفاقی می‌افتد و همه می‌گویند «درست است ولی فلانی بود که…»
Dina
۱۹
اصلاً به دنیا آمده‌ای که دل ببری. همیشه شادی. هیچ‌وقت لبخند از روی لب‌هایت پاک نمی‌شود. چشمانت هم که مثل آسمان است.»
کِــــلارآ
۱۹
تمامِ بعدازظهر مشغول کشتن کسی بودند که حتی نمی‌دانستند کیست.
mjn668
۱۸
آن‌ها دور آلن حلقه زدند و شروع کردند به خندیدن به او. دندان‌های کثیف‌شان را به هم نشان می‌دادند و سعی می‌کردند یکدیگر را تحت‌تأثیر قرار دهند. خیلی‌هاشان طرف‌دار ناپلئون سوم بودند. آن‌ها یقین داشتند که هیچ پروسی‌ای نمی‌تواند سرشان را شیره بمالد. درست فکر می‌کردند، فقط مشکل این‌جا بود که آلن پروسی نبود.
niloo_books
۱۷
مردم امسال، به‌رغم خنده‌هاشان، انگار فقط وانمود می‌کنند که خوشحال‌اند.
saaadi_h
۱۷
زندگی آرام و خاطرات خوشِ گذشته‌اش به‌سرعت از جلو چشمانش عبور کردند. او از عرشِ وقار به زمینِ بی‌مقدار افتاده بود. زمینی که حالا او را روی خاکش می‌کشاندند تا ببرند و اعدامش کنند.
Hana
۱۶
نفس کشیدن برایش سخت شده بود اما حضور همین چند نفر دوست به او امید اندک اما تازه‌ای بخشید.
Arno
۱۴
«چرا آقای دو مونِی را کشتید؟» «چون مردم گفتند که او شعار زنده‌باد پروس سر داده.» «خبر داشتید که او برای جنگ نام‌نویسی کرده و قرار بود به جنگ با پروسی‌ها برود؟» «جدی؟ کسی چیزی به من نگفت.» «بله. او قرار بود به جبهه برود.»
Husayn Parvarde
۱۳
«دوست دارم طوری برقصم که انگار فردایی در کار نیست
masm
۱۳
بوتودون گفت «باورم نمی‌شود. والی مملکت‌مان را ببین! قباحت دارد.» آنتونی گفت «یعنی هیچ کاری نمی‌خواهید بکنید؟» «چرا. باید بروم ناهارم را تمام کنم!»
لونا لاوگود
۱۲
«طوری بزنیدش که خدا خوشش بیاید و برای‌مان باران بفرستد!»
amirkhan
۱۱
جمعیت همه شادوشنگول بودند. سوختنِ آدم زمان زیادی می‌برد. خورشید، در افق، خون گریه می‌کرد. منظرهٔ مخوفی بود. باد خاکسترِ آلن را به همه طرف می‌پراکند. قدری از این گرد سیاه به زیر پای مردمی رفت که دهان‌های چرب‌شان را با آستین‌های چرک‌شان پاک می‌کردند. آن‌ها سیر و خوشحال بودند.
omidariobarzan
۹
ژان تولی رمان آدم‌خواران را براساس این وقایع تاریخی نوشته است. او برای نوشتن داستانش به گزارش‌های پلیس و دادگاه بسنده نکرده و شخصاً به روستای اوتفای رفته و آن‌قدر مردم آن دهکده را سؤال‌پیچ کرده که تهدیدش کرده بودند اگر باز هم به آن‌جا برگردد او قربانیِ جدید خواهد بود! نثر ژان تولی در این کتاب گاه بسیار غنی و شاعرانه و گاهی در حد یک گزارش بی‌روحِ پلیس افت‌وخیز می‌کند. و البته این از خصوصیاتِ نوشته‌های اوست که با زبان بازی می‌کند. ژان تولی عاشق بازی کردن با مفاهیم انسانی هم هست و با وارونه کردن عرف و معانی، دید تازه‌ای به خواننده می‌دهد که معمولاً برایش تازگی دارد.
PARNIAN
۹
«چرا فکر کرده‌اند من پروسی‌ام؟» دوبوا گفت «حماقت چشم‌شان را کور کرده. نمی‌توانند حقیقت را ببینند. نمی‌خواهند به اشتباه‌شان اعتراف کنند. فکر می‌کنند با کتک زدنِ تو دارند به فرانسه و امپراتور خدمت می‌کنند.»
niloufar
۹
آدمخواران نویسنده: ژان تولی مترجم: احسان کرم‌ویسی نشر چشمه
helya.B
۸