
pejman
۷
این دنیای هوسباز آنچه را در تئوری به ما امکان انجامش را میدهد، در عمل بر آن میتازد و از ما میربایدش. خنده تمسخرآمیزش دیر یا زود بر تو غلبه میکند و روح پرشورت را در برمیگیرد، طوری که سرانجام از این عشق پرشور احساس شرم میکنی.
BookishFateme
۶
آیا هر روز، در این دنیای فاسد و رو به زوال تابوتها را نمیبینیم؟
درژاوین
Naarvanam
۴
پوشکین میگوید:
دانش و هنر از هر سرزمینی که برخیزد و متعلق به هر قومی که باشد، از آن همه جهانیان است.
littllib
۴
کوتاه بگویم، روزگار بسیار بدی بود.
هادی
۲
در آن روزگار همه چیز را به بهای ارزان میخریدند و با قیمت بالا میفروختند. مباشری وجود نداشت. کدخدایان آزارشان به کسی نمیرسید. مردم زیاد کار نمیکردند و در ناز و نعمت به سر میبردند. چوپانها گلههایشان را بدون زحمت میچراندند. البته زیاد هم نباید فریب این تصویر دلفریب را خورد. در اندیشه و حسرت قرون طلایی بودن، از ابتدای بشریت تنها دلیل بر آن است که آدمیان هیچگاه از زمان حالشان راضی نبودهاند، به آینده نیز امید چندانی نداشتهاند و همیشه در تصورشان به لحظات غیر قابل برگشت رنگ و لعاب میبخشیدهاند.
littllib
۲
ولی چه میشد اگر به جای رسم متداول احترام به مقام و منصب، رسم دیگری معمول میشد. مثلاً به هرکس به اندازه عقل و شعورش احترام میگذاشتند.
littllib
۲
همین هراسی که در هنگام انجام شیطنتهای جوانی وجود را لبریز میکند، مهمترین بخش لذت جوانی به شمار میآید
یك رهگذر
۲
این اندیشه که تو مرا فراموش خواهی کرد و روزی شیفتگیات پایان خواهد یافت، به هیچوجه مرا آسوده نمیگذاشت. حتی در آن لحظات که به نظر میرسید در این دنیا همه چیز را فراموش کردهام و زمانی که در کنارت به زانو درآمده و از عشق، فداکاریهای گرم و پرشور و محبتهای بیحد و مرزت مست میشدم، باز هم این خیال مرا ترک نمیکرد...
یك رهگذر
۲
به خاطر شما همیشه حاضر بودم جانم را فدا کنم، حاضر بودم تمام عمرم را بدهم تا فقط شما را از دور ببینم، لمس کردن دست شما بزرگترین آرزوی من بود.
littllib
۱
در اندیشه و حسرت قرون طلایی بودن، از ابتدای بشریت تنها دلیل بر آن است که آدمیان هیچگاه از زمان حالشان راضی نبودهاند، به آینده نیز امید چندانی نداشتهاند و همیشه در تصورشان به لحظات غیر قابل برگشت رنگ و لعاب میبخشیدهاند
Naarvanam
۰
من در پاریس هستم.
اینجا انسان تنها نفس نمیکشد، بلکه زندگی میکند.