
بریدههایی از کتاب پرنده باز
نویسنده:یاسوناری کاواباتا
مترجم:حبیب گوهریراد
ویراستار:آزاده زارع
انتشارات:انتشارات رادمهر
دستهبندی:
امتیاز
۳.۸از ۴ رأی
۳٫۸
(۴)
یوزو چیزی را به خاطر آورد که پیش از این نیز احساس کرده بود؛ این که نهایت ایثار و نهایت خودخواهی، گاهی اوقات در یکدیگر تنیده میشوند، گاهی اوقات با یکدیگر اشتباه گرفته میشوند. از زیر سؤال بردن خود تا خودپسندی، از نوع دوستی تا انحصارطلبی، از خیرخواهی تا بدجنسی، از خدمت به دیگران تا نگرانی برای موقعیت خود... فوجیکو در عین حال که آرزوی مرگ ناگهانی رقیب را داشته، برای سلامتش هم دعا کرده است
Mehdi Kazemi
همیشه اینجا کرهایهایی را میدید که منتظر بودند به کشورشان برگردانده شوند. آنها به جای اینکه تا رسیدن قطار در جایگاه صف ببندند، روی پلهها به دیوار تکیه میدادند، چمباتمه میزدند، روی چمدانهایشان مینشستند و برخی روی زیراندازهای کثیف دراز میکشیدند. آنها ماهیتابه و لیوان خود را به دستهٔ چمدانشان بسته بودند و اغلب در فکر فرو رفته بودند. آنها باید تمام شب را همینجا گذرانده باشند. خانودههای زیادی در آنجا دیده میشدند. بچههایی که چشمهایی شبیه چشمهای ژاپنیها داشتند و شاید مادرانشان ژاپنی بودند. گاه در این ازدحام و شلوغی، سفیدی یک پیراهن سنتی و سرخی یک کت مردانه، وصلهای ناجور بود. این مردان که در انتظار رجعت به کشور تازه استقلال یافتهٔ خود بودند، بیشتر به پناهندگانی آواره میماندند تا مردان کشوری آزاد.
شهرام صفاری زاده
مرگ یک پرنده واقعهای آرام و بیصداست. معمولاً یک روز صبح از خواب بیدار میشوی و جسد پرنده را در گوشهٔ قفس میبینی.
کاربر حسن ملائی شاعر
زندگی با حیوانات، یعنی تنها عشق ورزیدن، آزادانه و با غرور دوست داشتن...
کاربر حسن ملائی شاعر
جنگ زمانی به پایان رسید که باید به پایان میرسید! آنقدر سریع و ناگهانی که کسی باور نمیکرد. چهار سال برای چنین جنگی زمانی طولانی به حساب میآمد یا کوتاه؟... جنگ باید خود را اثبات میکرد و هرچه که بود، سرانجام به پایان رسید.
jamegrak
چراغ کابین خاموش شد. بوی ماهی زنده و مد آب در کشتی میدوید و لحظه به لحظه شدیدتر میشد. هوا کاملاً تاریک بود. خودم را با گرمای تن همسفرم گرم کردم و اجازه دادم باز هم اشکهایم سرازیر شود. سلولهای مغزم به قطرات آب تبدیل میشدند، آبی که در من جریان داشت و آرامشی شیرینی را در جانم به حرکت در میآورد.
Rahele Kia
این مرد تنها با غرور میاندیشید: «به همین خاطر است که مردم را دوست ندارم. وقتی انسان متأهل باشد، فرزند دارد، برادر دارد و باید مراقب گسستگیهای احتمالی این روابط خانوادگی باشد، باید مدام در برابر زندگی مشترک تسلیم شود، حتی اگر رابطه ای عاری از هرگونه جذابیت و وابستگی در کار باشد. از طرفی هرکس باید «من» خویشتن خویش را حفظ کند.»
Rahele Kia
اگر بار دیگر این زن را ترک میکرد، تمام مشکلات روحی، تمام آن سختیهای روزمره بار دیگر به سویش بازمیگشتند و آغاز این ارتباط شوم کاملاً به تصمیم خود او بستگی داشت. با وجود تمام تلاشش برای خوددار بودن، ناگهان با یک حرکت او را در آغوش گرفت. هرگز مانند آن لحظه احساس نکرده بود که گذشته تا این اندازه حقیقی و ملموس بوده است. حتی تصورش را هم نمیکرد که احساسات میان یک زوج پس از سالها بار دیگر با این شدت متولد شود.
Rahele Kia
«فکر نمیکنید به خاطر بالا رفتن سنم باشد؟!... دیدن آدمها حوصلهام را سر میبرد و مردها زودتر از زن ها خستهام میکنند. هنگام غذا خوردن یا مسافرت همراهی یک زن را ترجیح میدهم.»
jamegrak
در طول جنگ چه اهمیتی دارد که چه کسی کجا و چطور زندگی میکند، چه میپوشد یا چه میخورد؟ من سلامت بودم. من ... خوب هیچ حق شکایت ندارم
jamegrak
حجم
۱۰۱٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۰
تعداد صفحهها
۱۴۷ صفحه
حجم
۱۰۱٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۰
تعداد صفحهها
۱۴۷ صفحه
قیمت:
۵۵,۰۰۰
تومان