بیشتر وقتها به این فکر میافتادم که اگر مرا درون تنهٔ درختی توخالی چپانده بودند که کار دیگری نداشتم جز اینکه فقط گوشهای از آسمان را بالای سرم تماشا کنم، میتوانستم رفته رفته به آن وضع هم عادت کنم. در آن صورت میتوانستم منتظر گذشتن پرندهها بمانم، یا رسیدن ابرها به هم، همانطور که اینجا منتظر دیدن کراواتهای عجیب و غریب وکیلم میماندم، یا اینکه انگار در دنیای دیگری باشم منتظر رسیدن شنبه و در آغوش گرفتن ماری.