وقتی به زندگیام و رنگ پنهانیاش نگاه میکنم، احساسی مانند لرزیدن اشک توی چشمها به من دست میدهد. درست مثل این آسمانی که الان دارد با این شدت اشک میریزد. همزمان هم باران در آن وجود دارد و هم آفتاب، هم ظهر و هم نیمهشب. آه، زاگرو، به لبهایی فکر میکنم که بوسیدهام، به کودک تنگدستی که بودهام، به جنون زندگی و جاهطلبی که گاه بر من غلبه میکند. من همزمان همهٔ اینها هستم. مطمئن هستم که لحظههایی وجود دارند که شما دیگر نمیتوانید مرا بهجا بیاورید. بینهایت تیرهروز، بهطرزی غیرعادی خوشبخت، نمیتوانم بگویم کدامیک.