گنجشکی بودم که دهان باز میکردم و خوراک در دهانم میگذاشت. کبوتری بودم که برشانهاش مینشستم و گرمیی نفسش را حسّ میکردم. برّهیی بودم که پشتم از احساس نوازش دستانش کش میآمد. آغوشش حصار اَمنَم بود. هرگاه که رعد میغرّید به این حصار امن میگریختم و او بالهٔ عبای بَرَک را روی دوشم میکشید و مرا به سینه میفشرد و اشکم را با دستمال نازک سفیدش میسترد. به نظر من آغوش مردی که عاشق است، چنین است.