جملات زیبای کتاب شراب خام | طاقچه
تصویر جلد کتاب شراب خامsubscriptionAvailable

کتاب شراب خام

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۸۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
اسماعیل فصیح

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
آلوین (هاجیك) ツ
۱۳۲
حالا هم همه چیز خاطره شده. تمام حادثه‌ها بعد از مدتی خاطره می‌شوند... بعد هیچی... ولی آدم پوست‌کلفت و قوی می‌شود. کسانی که رنج برده‌اند و خوب شده‌اند، قوی‌ترند.
پریسا
۴۰
«خداحافظی کردن اندکی مردن است.»
toruk makto
۲۵
آدم‌ها برای مرده‌ها اهمیت بیشتر، توجه بیشتر، پول بیشتر، اشک بیشتر و ارزش بیشتر روا می‌داشتند.
toruk makto
۲۱
«زندگی یک قدم زدن کوتاه شبانه است، در طول کوره راهی تاریک به اسم سرنوشت که آغاز و انتهایش معلوم نیست. امید، ما را سرپا نگه می‌دارد و از سختی‌ها بیرون می‌کشد...»
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۲۰
این مرض کجاس جلال؟ بریدن از آدم‌ها، بودن با خدا، عشق بی‌چون و چرا برای حیوان و نبات، راه رفتن در سایه بهشت، حرف زدن و جواب گرفتن از خود خدا. این مرض کجاس؟
کاربر ۲۱۱۵۵۲۴S99VA2THVB16G
۱۹
هر روز صبح که از خواب بلند می‌شیم، یه کمی متولد می‌شیم، هر شب که می‌خوابیم یک درجه به مرگ نزدیک‌تر می‌شیم.
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۸
«وقتی که به بهشت رفتم اولین کاری که می‌کنم اینه که از خدا خواهش می‌کنم کاری بکنه که دیگه آدما نتونن حیوونا رو بکشن.»
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۸
«بعضی وقت‌ها به کله‌م می‌زنه برم تو یه دهکده. یک کلبه چوبی برای خودم درست بکنم اونجا فقط سی خودم باشم.» «و فایده‌ش؟» «می‌نویسم و ساده زندگی می‌کنم.»
toruk makto
۱۵
«نصف دنیا دیوانه و بدبختند و نصف دیگر هم خواهی نخواهی خودشان را دیوانه و بدبخت می‌کنند که دلیل جنون و بدبختی را بفهمند».
khorasani
۱۵
وای به حال آدمی که نخواهد دنیایی را که او را ترک نموده، ترک کند.
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۱
گفتم دنیا سالن ترانزیته
toruk makto
۱۰
ایران فقط قبر به او بخشید. در پاریس بود که چشمانش زیادتر از آنچه چشم یک ایرانی باید باز شود، باز شد. زیادتر از آن چه باید آرزو کند، آرزو کرد. نطفه مرگ و نابودیش در جای دیگر بسته شد، بخت بد او را به اینجا کشید و ما او را از آن قبر به این قبر کشاندیم.
کاربر ۳۲۸۰۷۴۶ شهره مهدی
۱۰
«یادم می‌یاد یه روز تو مدرسه کتابچه پاکنویس حسابم رو نیاورده بودم. معلم ریاضی واداشت یکی از بچه‌های زرنگ پاشه و یک سیلی تو گوش من بزنه. پسره شش دفعه دستش را بالا آورد، منم شش دفعه دستش را تو هوا گرفتم و انداختم. معلم از کوره در رفت و داد زد: بذار بزنه... نگذاشتم. بالاخره خودش بلند شد آمد و محکم کوبید تو صورتم. در تمام عمرم سیلی به اون محکمی نخورده‌ام. چشمانم پر از آب شد. ولی خوشحال بودم. غرور من حفظ شده بود. همه فهمیدند که اگر کسی بخواد منو بزنه باید بزرگ باشه و استاد باشه. نه یه جقله. خلاصه از این دیوونه بازی‌ها و سرسختی‌ها زیاد داشتیم.»
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۹
می‌خواست نویسنده هنرمندی باشد. زندگی را یا این طوری می‌خواست یا هیچی را نمی‌خواست.
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۹
چرا خدا ما آدمها رو این جوری خلق کرده که با چوب کله موش بیچاره رو سوراخ کنیم؟» گفتم: «خوب آره، این کار خیلی ظالمانه‌ایه که کسی کله موش بدبخت رو با چوب سوراخ کنه. ولی بعضی وقت‌ها مردم مجبورند جانورهای موذی رو از خانه و از زندگی خود دور کنند.
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۹
«زندگی یک قدم زدن کوتاه شبانه است، در طول کوره راهی تاریک به اسم سرنوشت که آغاز و انتهایش معلوم نیست. امید، ما را سرپا نگه می‌دارد و از سختی‌ها بیرون می‌کشد...»
دنیای کتاب
۹
«از این که ادبیات ایران خشکش زده، شکی درش نیست. مث باغ و گلستانیه که روزگاری پر از سنبل و سبزه بود و حالا زمین‌های خشکش ترک ترک ور داشته. امروز ما چی داریم؟ یک مقدار فرار، یک مقدار تقلید، یه مشتم تنبلی و خفقان نیروهای خلاقه و استعدادهای خوب.»
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۸
فکر می‌کنی حالا به سر اون موش که گذوشتی اونجا زیر خاک چی میاد؟ تا ابد لطیف و نازک و خونالود می‌مونه؟ حالا که گربه نخوردش کرم‌های زیر خاک می‌خورندش و کیف می‌کنند. بعد کرم‌ها می‌میرن و سبزه قشنگ از خاک بیرون میاد. بعد بره بی‌گناه میاد و آن را می‌خوره و بره را هم آدم می‌گیره، می‌کشه، کباب می‌کنه و می‌خوره
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۸
«بدبختی همین جاس. چیزهای زیبای زندگی همون وقت که زیبا و خوبند، نمی‌میرند. باید پیر و تلخ و زشت و عبوس و ظالم شوند. آدم وقتی بچه‌س، زندگی رو، ولو این که تلخ و سخت هم باشه، دربست قبول داره، چون امید داره، ولی وقتی آن دوره گذشت، دیگه تمام الکل دنیا و تمام منطق بشر فایده‌ای نداره.»
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۷
من نمی‌تونم هم یه چیز حسابی بنویسم، هم توی اداره مستطاب پستخانه یا شهرداری یا هر قبرستون دیگه از صبح تا شب کار کنم. جلال، باید به یه چیز بچسبی. من نمی‌تونم روح لامسبم رابه بیهودگی و هرزگی وادارم
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۷
گفتم که اگر آدم بخواهد دلیل تمام کثافت‌کاری‌های بنی‌آدم را در این دنیا بفهمد، بدبخت روزگار می‌شود. باید آرام بود، و ساخت. پرسید: «آخه چرا داداش؟... چرا؟»
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۷
باور کن که اگر کوچکترین زیبایی و لطفی در دنیا هست، همین مرگه. یعنی یک خوبی زندگی به همین رفتن و دوباره به وجود آمدنه. گل‌های پژمرده باید بیفتن و بمیرن تا دوباره بهار بیاد و درخت‌ها شکوفه بزنن...
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۷
«از این که ادبیات ایران خشکش زده، شکی درش نیست. مث باغ و گلستانیه که روزگاری پر از سنبل و سبزه بود و حالا زمین‌های خشکش ترک ترک ور داشته. امروز ما چی داریم؟ یک مقدار فرار، یک مقدار تقلید، یه مشتم تنبلی و خفقان نیروهای خلاقه و استعدادهای خوب.»
کاربر ۴۵۶
۷
زندگی با یک جیغ شروع می‌شود و به یک فاجعه پایان می‌پذیرد. و آن‌چه هم بین تولد و مرگ است یک سری حادثه است. هیچ حادثه‌ای هم در اصل خالی از هیجان و هول نیست. هر روز که می‌گذرد، یک حادثه است، و ما یک روز به مرگ نزدیک‌تر می‌شویم. هر نفسی که می‌کشیم، ممکن است حادثه نفس آخرمان باشد.
سارا
۶
بین سال‌های ۱۹۴۲ و ۱۹۴۶ کشتی‌های جنگی امریکایی از سواحل مختلف امریکا به نقاط دور دست اقیانوس‌های اطلس و کبیر مأموریت پیدا می‌کردند ولی هدف مأموریت آن‌ها در پاکتی مهر و موم شده نزد ناخدا بود. حتی شخص ناخدا نیز اجازه نداشت که قبل از زمان معین، و قبل از رسیدن به نقطه معین، پاکت را باز کند و هدف مأموریت را بفهمد. برای من، این کشتی‌ها که با دستورهای مهر و موم شده حرکت می‌کردند، سمبل حیات آدم‌ها هستند. ما همه با پاکت‌های مهر و موم شده حرکت می‌کنیم و نمی‌دانیم چه باید بکنیم و چه بر سرمان خواهد آمد. و تمام کشتی‌های عالم امروز، یک حباب کوچک هواست، یک واحد کف است، که در اقیانوس خروشان و عظیم، در یک ثانیه، جلو خورشید پفی می‌کند و می‌ترکد و نابود می‌شود.
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۶
اگر بدبختی‌های جوونی جونمون رو نگیره مرض و پیری می‌گیره. ما همه در حال ترانزیتیم.
حمید اکبری
۶
«آنچه ما امروز هستیم، نتیجه تمام حوادثی است که در گذشته برای ما اتفاق افتاده، به اضافه تمام تاریخ بشر.»
کاربر ۱۳۲۱۱۷۷
۵
«زندگی یک قدم زدن کوتاه شبانه است، در طول کوره راهی تاریک به اسم سرنوشت که آغاز و انتهایش معلوم نیست. امید، ما را سرپا نگه می‌دارد و از سختی‌ها بیرون می‌کشد...»
arghavan
۵
زن‌ها، مخصوصاً زن‌هایی که زیاد سختی کشیده‌اند، حرف هیچ کس را باور نمی‌کنند. حتی چیزهایی را که با چشم خودشان می‌بینند، تمامش را باور نمی‌کنند. فقط وقتی غریزه درونی آن‌ها چیزی به آن‌ها بگوید، قبول دارند. فقط به آهن آبدیده درون سخت و دیر باور خودشان اعتماد دارند.
کاربر ۴۲۶۱۱۸۸
۵
این جمله سقراط را یادمون باشه که «به اندازه کافی، کافیه.» خندید و دست مرا فشار داد. «به اندازه کافی لازمه.» «بیا حد وسط‌ش را بگیریم: به اندازه لازم کافیه.»