درخت مقدس دوستداشتنی
پس از گشتوگذار در سرزمین افسانهها، حکایتها و داستانها، بازگشت به مدرسه حس خیلی عجیبی دارد. الان همهچیز در چشمم متفاوت دیده میشود. چون من عوض شدهام. یعنی بدون اینکه خودم بفهمم، عوض شدهام.
دیگر به خاطر چیزهایی که قبلاً ناراحت میشدم، ناراحت نمیشوم و به خاطر شوخیهایی که عصبانی میشدم، عصبانی نمیشوم. میدانم که جای دیگری در دنیا وجود دارد: سرزمینی که قشنگتر از اینجاست...
درسهایم را میخوانم، زمان بیشتری را با دوستانم میگذرانم و تا دلت بخواهد، مطالعه میکنم. میدانم وقتی که من در اینجا یک رمان میخوانم، یا در ذهنم خیالات رنگووارنگ میسازم یا شعر و قصه مینویسم، در قارهٔ هشتم یک درخت میروید، یک گل شکفته میشود، یک رودخانهٔ خشکیده پر از آب میشود و یک پرنده آواز میخواند.
حتی اگر کسی اینها را باور نکند، من ایمان دارم که چنین چیزی ممکن است.
شمعدانیگل (دختری که اسمش را دوست دارد!)