جملات زیبای کتاب من و دوست غولم | طاقچه
تصویر جلد کتاب من و دوست غولمsubscriptionAvailable

کتاب من و دوست غولم

نوع کتاب
۴.۳(از ۵۰ امتیاز)
انتشارات: 
نشر کتاب چ

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
بلاتریکس لسترنج
۸۱
چاشنی آسمانی یک تکه از آسمان از میان شکاف سقف یک راست افتاد توی سوپ من، شِلِپ! راستش، من اصلاً سوپ دوست ندارم، امّا، این یکی را تا قطره آخرش خوردم! خوشمزه بود، خوشمزه (بفهمی نفهمی، یک کمی مزه گچ می‌داد) امّا آنقدر خوشمزه، آنقدر لذیذ بود که می‌توانستم یک دریا از آن بخورم جالب است که یک تکه آسمان چه تفاوتی می‌تواند ایجاد کند.
مادربزرگ💝
۵۱
یک گلوله برفی برای خودم درست کردم، آنقدر گرد و خوشگل که فکرش را هم نمی‌توانی بکنی. بعد فکر کردم برای خودم نگهش دارم، و پیش خودم بخوابانمش. برایش لباس خواب درست کردم، یک بالش هم برای زیر سرش. دیشب دیدم گذاشته رفته، امّا پیش از رفتن، جایش را خیس کرده بود!
مادربزرگ💝
۳۸
ببین، اگر پرنده‌ای، پرنده‌ای سحرخیز باش، و کرمی برای صبحانه‌ات شکار کن. اگر پرنده‌ای، سحرخیزترین پرنده باش ـ امّا اگر کرمی، تا دیروقت بخواب.
بلاتریکس لسترنج
۲۸
رفتم تا کوزه طلا را در آن‌جا که رنگین‌کمان به زمین می‌رسد پیدا کنم گشتم، گشتم و گشتم آن قدر گشتم، تا این‌که... آن‌جا بود، لای علف‌ها، زیر یک شاخه کلفت پرپیچ و خم، پیدایش کردم، همه‌اش مالِ خودم، مالِ خودم است... خُب، حالا باید دنبال چی‌بگردم؟
Mohammad
۲۰
ماهی کوچیکه ماهی ریزتره را می‌خورد، ماهی بزرگه ماهی کوچیکه را می‌خورد، پس فقط بزرگ‌ترین ماهی است که چاق می‌شود. آیا تو جماعتی مثل این‌ها را می‌شناسی؟
مادربزرگ💝
۱۹
بعد اسکناس‌ها را گرفتم و در عوضِ سه تا صدتومانی دادمشان به همکلاسی‌ام ـ فکر کنم او خبر نداشت که سه تا بیشتر از دو تا است! همان موقع به پیرمرد کوری برخوردم و درست به همین دلیل که نمی‌توانست ببیند، در عوضِ سه تا صد تومانی‌ام، چهار تا پنجاه تومانی بهم داد و خُب معلوم است، چهار تا بیشتر از سه تا است! بعد آن پایین، توی مغازه پرنده‌فروشی پنجاه تومانی‌ها را دادم به شاگرد مغازه و آن احمق به جای آن‌ها پنج تا بیست تومانی بهم داد و پنج تا هم که بیشتر از چهار تا است! بعد، رفتم خانه و پول‌ها را نشان بابام دادم، با دیدن آن‌ها تمام صورتش سرخ شد، چشم‌هایش را بست و سرش را تکان داد ـ از داشتن بچّه‌ای مثل من چنان احساس غرور کرد که زبانش بند آمد!
بلاتریکس لسترنج
۱۷
ببین، اگر پرنده‌ای، پرنده‌ای سحرخیز باش، و کرمی برای صبحانه‌ات شکار کن. اگر پرنده‌ای، سحرخیزترین پرنده باش ـ امّا اگر کرمی، تا دیروقت بخواب.
بلاتریکس لسترنج
۱۴
ماهی کوچیکه ماهی ریزتره را می‌خورد، ماهی بزرگه ماهی کوچیکه را می‌خورد، پس فقط بزرگ‌ترین ماهی است که چاق می‌شود. آیا تو جماعتی مثل این‌ها را می‌شناسی؟
Mohammad
۱۴
آیا هیچ‌وقت در سرزمین شادی بوده‌ای؟ جایی که همه همیشه خوشحال‌اند، جایی که همه درباره شادترین چیزها شوخی می‌کنند و آواز می‌خوانند، جایی که همه‌چیز محشر است و هیچ خیالی نیست؟ هیچ‌کس هیچ غَمی ندارد، و تا بخواهی لبخند و خنده است؟ من در سرزمین شادی بوده‌ام ـ اگر بدانی چقدر کسل‌کننده است!
بلاتریکس لسترنج
۱۰
من جوجه‌ام، در این تخم زندگی می‌کنم امّا، نمی‌خواهم از تخم بیرون بیایم، نمی‌خواهم از تخم بیرون بیایم. مرغ‌ها همه‌اش قدقد می‌کنند. خروس‌ها همه‌اش التماس می‌کنند، امّا من از تخم بیرون نمی‌آیم که نمی‌آیم. آن بیرون صحبت از جنگ است و آلودگی داد و فریاد مردم است و غرّش هواپیماها این است که می‌خواهم همین‌جا بمانم، جایی که امن و گرم است، و من نمی‌خواهم از تخم بیرون بیایم!
Mahya
۹
می‌گویند هویج برای چشم‌هایت خوب است، قسم می‌خورند که هویج دید چشم‌ها را بهتر می‌کند، پس چرا من بدتر از دیشب می‌بینم. به نظر شما، یعنی ممکن است درست از آن‌ها استفاده نکرده باشم؟
کاربر
۸
آیا هیچ‌وقت در سرزمین شادی بوده‌ای؟ جایی که همه همیشه خوشحال‌اند، جایی که همه درباره شادترین چیزها شوخی می‌کنند و آواز می‌خوانند، جایی که همه‌چیز محشر است و هیچ خیالی نیست؟ هیچ‌کس هیچ غَمی ندارد، و تا بخواهی لبخند و خنده است؟ من در سرزمین شادی بوده‌ام ـ اگر بدانی چقدر کسل‌کننده است!
Mahya
۸
شل سیلور استاین شاعر، قصه‌پرداز و نقاش است. آواز می‌خواند و گیتار می‌نوازد. او عمقِ لطافت و زیبایی، شیرینی، سادگی و صداقت دنیای کودکان را درک می‌کند
Elham jannesari
۷
زمانی به زبانِ گل‌ها سخن می‌گفتم، زمانی هر کلمه‌ای را که کرم‌ابریشم می‌گفت می‌فهمیدم، زمانی در خفا به وراجی‌های سارها می‌خندیدم، و در رختخوابم با مگسی گپ می‌زدم. زمانی به تمام سئوال‌های جیرجیرک‌ها گوش می‌دادم و به تمام آن‌ها جواب می‌دادم، و با گریه هر دانه برفِ در حال مرگ که فرو می‌افتاد همدردی می‌کردم. زمانی به زبانِ گل‌ها سخن می‌گفتم... چه شد که این‌ها همه از یادم رفت؟ چه شد که این‌ها همه از یادم رفت؟
Ghazal
۵
درون تو صدایی هست که تمام روز در تو زمزمه می‌کند: «حس می‌کنم این درسته، می‌دانم این یکی امّا، غلطه.» نه معلّم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هیچ آدم عاقلی نمی‌تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط تنها به صدای درونت گوش کن.
نون صات
۴
آیا هیچ‌وقت در سرزمین شادی بوده‌ای؟ جایی که همه همیشه خوشحال‌اند، جایی که همه درباره شادترین چیزها شوخی می‌کنند و آواز می‌خوانند، جایی که همه‌چیز محشر است و هیچ خیالی نیست؟ هیچ‌کس هیچ غَمی ندارد، و تا بخواهی لبخند و خنده است؟ من در سرزمین شادی بوده‌ام ـ اگر بدانی چقدر کسل‌کننده است!
روزبه
۴
نه معلّم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هیچ آدم عاقلی نمی‌تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط تنها به صدای درونت گوش کن.
کاربر
۴
رفتم تا کوزه طلا را در آن‌جا که رنگین‌کمان به زمین می‌رسد پیدا کنم گشتم، گشتم و گشتم آن قدر گشتم، تا این‌که... آن‌جا بود، لای علف‌ها، زیر یک شاخه کلفت پرپیچ و خم، پیدایش کردم، همه‌اش مالِ خودم، مالِ خودم است... خُب، حالا باید دنبال چی‌بگردم؟
کاربر ۳۵۲۶۱۹۱
۴
عمویم گفت: «چند سالته؟» گفتم: «نُه سال و نیم» بادی به غبغب انداخت و گفت: «من وقتی هم‌سنِّ تو بودم، دَه سالم بود.»
کاربر
۳
زمانی به زبانِ گل‌ها سخن می‌گفتم، زمانی هر کلمه‌ای را که کرم‌ابریشم می‌گفت می‌فهمیدم، زمانی در خفا به وراجی‌های سارها می‌خندیدم، و در رختخوابم با مگسی گپ می‌زدم. زمانی به تمام سئوال‌های جیرجیرک‌ها گوش می‌دادم و به تمام آن‌ها جواب می‌دادم، و با گریه هر دانه برفِ در حال مرگ که فرو می‌افتاد همدردی می‌کردم. زمانی به زبانِ گل‌ها سخن می‌گفتم... چه شد که این‌ها همه از یادم رفت؟ چه شد که این‌ها همه از یادم رفت؟
Ghazal
۳
یک گلوله برفی برای خودم درست کردم، آنقدر گرد و خوشگل که فکرش را هم نمی‌توانی بکنی. بعد فکر کردم برای خودم نگهش دارم، و پیش خودم بخوابانمش. برایش لباس خواب درست کردم، یک بالش هم برای زیر سرش. دیشب دیدم گذاشته رفته، امّا پیش از رفتن، جایش را خیس کرده بود!
Ghazal
۳
وای که چه بچّه خوبی است این هانا هاید، وای که چه عاقل، چه مهربان است او، که کلاهی خریده که لبه‌اش چنان پهن است، که قورباغه‌ها و کرم‌ها و موش‌ها هم بتوانند در سایه‌اش بیارامند.
1qaz2wsx
۳
نمی‌توانم بگویم نشنیدم، طنین آن صدای تسخیرکننده را نشنیدم شنیدم، شنیدم، به‌وضوح هم شنیدم... امّا، ترسیدم که در پی‌اش بروم.
کاربر
۲
می‌گویند هویج برای چشم‌هایت خوب است، قسم می‌خورند که هویج دید چشم‌ها را بهتر می‌کند، پس چرا من بدتر از دیشب می‌بینم. به نظر شما، یعنی ممکن است درست از آن‌ها استفاده نکرده باشم؟
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲
آن بیرون صحبت از جنگ است و آلودگی داد و فریاد مردم است و غرّش هواپیماها این است که می‌خواهم همین‌جا بمانم، جایی که امن و گرم است، و من نمی‌خواهم از تخم بیرون بیایم!
قاتل کتاب
۲
جرج گفت: «اگر در رختخواب مانده بودم زنبور نیشم نمی‌زد.» زنبوری فِرِد را نیش زد، صدای نعره‌اش بلند شد که: «چه کرده‌ام که باید به این روز بیفتم.» زنبوری لیو را نیش زد، شنیدم که می‌گفت: «امروز یه چیزی درباره زنبورها یاد گرفتم.»
فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی
۲
چرا می‌خواهی کاری کنی که من خونسرد و با حوصله شوم؟
ســحــر
۲
تمام (باید، ها و (شاید، ها و (خواهد، ها توی آفتاب لمیده بودند و درباره کارهایی که باید بکنند و شاید بکنند و می‌خواهند بکنند سخن‌سرایی می‌کردند. امّا، به محض این که سر و کله یک (کردم، کوچولو پیدا شد، تمام آن (باید، ها و (شاید، ها و (خواهد، ها پا به فرار گذاشتند و هفت سوراخ قایم شدند.
Mar__yam
۲
و این‌جا ما یک پسر نامرئی می‌بینیم که توی خانه قشنگ نامرئی‌اش به یک موش کوچولوی نامرئی تکه پنیری نامرئی می‌دهد. وای، چه نقاشی قشنگی! تو هم دوست داری یک نقاشی نامرئی بکشی؟
She
۲
آیا هیچ‌وقت در سرزمین شادی بوده‌ای؟ جایی که همه همیشه خوشحال‌اند، جایی که همه درباره شادترین چیزها شوخی می‌کنند و آواز می‌خوانند، جایی که همه‌چیز محشر است و هیچ خیالی نیست؟ هیچ‌کس هیچ غَمی ندارد، و تا بخواهی لبخند و خنده است؟