
٪۵۰
Kourosh Daneshvarnejad
۱
الان که فکر میکنم یهجورهایی تنها چیز نکبت اونجا من بودم. عین یه جوشِ قلوهای بودم که عدل رو دماغ مرلین مونرو دراومده باشه. یا مثل رد نارنجک چهارشنبهسوری وسط نقاشی دیواری سر سلیمونیه. یه چیز اینطوریها.
Kourosh Daneshvarnejad
۱
همیشه همینطوریه دیگه. وقتی به قول خودش آدم ایدز عاطفی گرفته باشه، هر وری بره کلی خاطره داره که بزنه تو خط دلتنگی و اکههی همین جا بود که باهم فلان کوفت رو خوردیم و چی شد که این فنتی شد و اینها. اگه هم یه پسوپسلهای گیر بیاره که هیچجوره به اون موقعها ربط نداشته باشه، همهش تو فکر اینه که چرا دوتایی گذارشون نیفتاده اینوری و اینکه اگه باهم اومده بودن داستانش چهطور میشد. دوسَرباخته یعنی دیگه.
