
بریدههایی از کتاب ندای کوهستان
۴٫۱
(۱۰۲)
دنیا درونت را نمیبیند و ذرهای عین خیالش نیست که در زیر این پوست و استخوان و قالب ظاهری چه امیدها و رؤیاها و غمها نهفته است. به همین سادگی و پوچی و بیرحمی است.
*Narges*
معجونی که خاطرات را پاک کرده بود.
narges
طنابی که از سیل نجاتت دهد، میتواند دور گردنت خِفت شود
*Narges*
رفتار آدمها کلافی است سردرگم و پیشبینیناپذیر و ربطی به کنش و واکنش مقارن و متناسب ندارد.
*Narges*
اگر خوشرفتاری خودت را جار بزنی، لطفش از دست میرود. کار خیر را باید در خلوت و باوقار انجام داد. نیکی آن وقت مهم است که پیش عموم برملا نشود.
𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
جنگ. یا به عبارت بهتر جنگها. نه یکی، نه دوتا، بلکه جنگهای بسیار، کوچک و بزرگ، عادلانه و ناعادلانه، جنگهایی با بازیگران متغیر که قهرمان و ضد قهرمان فرض میشوند. که هر قهرمان تازهای آدم را وا میدارد حسرت ضد قهرمان قبلی را بخورد. اسمها عوض میشوند و همینطور چهرهها، اما من از بابت این همه عداوتهای حقیر، تک تیراندازها، مینهای زمینی، بمبارانها، موشکبارانها، قتل و غارت و تجاوز، توی صورت همهشان به طور مساوی تف میاندازم.
بهار قربانی
اگر زیر آوار بهمن گیر کنی، نمیشود بگویی بالا و پایین کجاست. میخواهی برفها را پس بزنی و بیرون بیایی، اما بیشتر فرو میروی و گور خودت را میکنی.
*Narges*
تا من بدیدم روی تو، ای ماه و شمع روشنم
هر جا نشینم خرمم، هر جا روم در گلشنم
هر جا خیال شه بود، باغ و تماشاگه بود
در هر مقامی که روم، بر عشرتی برمیتنم
*Narges*
لازم نبود تمام وقت مواظب حرفهایم باشم که مبادا برنجد
Z.B
آموختم که دنیا درونت را نمیبیند و ذرهای عین خیالش نیست که در زیر این پوست و استخوان و قالب ظاهری چه امیدها و رؤیاها و غمها نهفته است. به همین سادگی و پوچی و بیرحمی است.
شیلا در جستجوی خوشبختی
روزی روزگاری، در ایامی که دیوها و اجنه و غولها در زمین پرسه میزدند
narges
پدرم میگفت همه چیزهای خوب زندگی شکننده و ناپایدارند
Z.B
آموختم که دنیا درونت را نمیبیند و ذرهای عین خیالش نیست که در زیر این پوست و استخوان و قالب ظاهری چه امیدها و رؤیاها و غمها نهفته است. به همین سادگی و پوچی و بیرحمی است.
phoenix
«کابل یعنی...» دنبال جمله مناسب میگردد: «هزار مصیبت در هر کیلومتر مربع.»
کاربر ۷۱۴۹۵۱۰
آموختم که دنیا درونت را نمیبیند و ذرهای عین خیالش نیست که در زیر این پوست و استخوان و قالب ظاهری چه امیدها و رؤیاها و غمها نهفته است. به همین سادگی و پوچی و بیرحمی است.
کاربر ۷۱۴۹۵۱۰
تعریف کردن از زن خودش یک جور هنر است
شیلا در جستجوی خوشبختی
آدم یاد میگیرد با تصور نکردنیترین چیزها بسازد.
شیلا در جستجوی خوشبختی
خلاقیت یعنی تخریب زندگی دیگران و تبدیلشان به شرکای بیمیل و بیخبر. امیال و آرزوها و رؤیاهاشان را کش میروید، نقایص و رنجهاشان را مصادره میکنید. چیزی را برمیدارید که مال شما نیست. تازه این کار را با علم و اطلاع میکنید.
*Narges*
زمان مثل زیبایی است. هرگز آنقدر که دلت میخواهد نصیبت نمیشود.
ریحانه
تمام آن سالها از دیدن حقیقت بزرگتری غافل بودم، حقیقتی که زیر غم و غصهام دفن شد بیآنکه از آن قدردانی و سپاسگزاری کنم. و آن اینکه مادرم هرگز ترکم نکرد. هدیه او به من این بود
Z.B
اگر خوشرفتاری خودت را جار بزنی، لطفش از دست میرود. کار خیر را باید در خلوت و باوقار انجام داد. نیکی آن وقت مهم است که پیش عموم برملا نشود.
Samira
باباایوب گفت: «جانور بیرحمی هستی.»
دیو جواب داد: «وقتی به اندازه من عمر کردی، خواهی دید بیرحمی و خیرخواهی طیفهای یکرنگند.
شیلا در جستجوی خوشبختی
خود را وانهاده میدیدم. غریب در شهر خویش و تبعیدی در وطن.
شیلا در جستجوی خوشبختی
طنابی که از سیل نجاتت دهد، میتواند دور گردنت خِفت شود.
شیلا در جستجوی خوشبختی
زیبایی موهبت بزرگی است که به طور تصادفی و احمقانه و بدون توجه به شایستگی نصیب بعضیها میشود.
کاربر ۷۱۴۹۵۱۰
اگر فرهنگ خانه آدم باشد، زبان کلید در ورودی و در نتیجه اتاقهای خانه است. میگفت بدون این کلید آدم آواره میشود، بیخانمان و بیهویت میشود.
*Narges*
تمام تلاشش را میکند. از مدارسی که گلوله توپ ویرانشان کرده، خوشنشینهایی که در ساختمانهای بیسقف به سر میبرند، از گداها، از گل و لای، برقی که مدام قطع میشود، برایش حکایت میکند، اما مثل این است که بخواهی آهنگی را وصف کنی. نمیتواند در این وصفها جان بدمد. کابل زنده است، با جزئیاتی چشمگیر ــ مثلاً باشگاه بدنسازی در میان خرابهها، عکسی از شوارتز نگر روی پنجره. این جزئیات حالا از دستش دور میشود و توصیفش در نظر خودش کلی، بیمزه و مثل گزارشی معمولی در خبرگزاری آسوشیتدپرس است.
hiba
حالا میفهمم که بعضی آدمها به همان طرز که دیگران عاشق میشوند، احساس اندوه و نارضایی میکنند، یعنی در نهان، به شدت و بیتوسل به کسی.
🍃Anee shirley🍃
«خندهدار است، مارکوس، اما بیشتر کار مردم برعکس است. فکر میکنند با چیزی که میخواهند زندگی میکنند. اما در واقع ترس راهنمای آنهاست. یعنی چیزی که نمیخواهند.»
نسترن
از سالهای پس از آن برایتان چه بگویم، آقای مارکوس؟ خودتان تاریخ اخیر این کشور بلازده را بهتر میدانید. نیازی به بازگویی آن سالهای تیره و تار نیست. همینکه فکر نوشتنش را میکنم، خستگی عارضم میشود، به علاوه، رنج و مصیبت این کشور را به قدر کفایت ثبت کردهاند، آن هم صاحبان قلمهایی بسیار آموختهتر و فصیحتر از من.
کاربر ۴۹۰۹۰۷۰
حجم
۳۷۴٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۲
تعداد صفحهها
۴۴۷ صفحه
حجم
۳۷۴٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۲
تعداد صفحهها
۴۴۷ صفحه
قیمت:
۲۲۳,۵۰۰
تومان