
Mohammad
۸۱
در برابرِ آینه میایستم
نه برای آنکه خود را ببینم
بل تا یقین پیدا کنم:
آیا بهراستی این که میبینم منم؟
Mohammad
۶۳
زمانْ بادی است
که از سمتِ مرگ میوزد.
Mohammad
۲۰
بهراستی که زندگی را خانهای است که همه چیز در او میگنجد، و مرگ را خانهای است که تنها یک چیز در او میگنجد: مرگ.
YaSaMaN
۹
رؤیا اسبی است
که ما را به دوردست میبرد
بیآنکه از جای خود تکان بخورد.
YaSaMaN
۷
چین و چروکها ـ
چاکهایی است در رخسار
حفرههایی در دل.
YaSaMaN
۶
پس از فرازْ فرود است؟ باور نمیکنم؛
بلند همیشه به بلندتر راه میبَرَد.
جو مارچ
۶
بگو، ای آیینه
از کجا آوردهای این تاریکی را
که جز نور را منعکس نمیکند؟
YaSaMaN
۵
به هر جا که سفر کنی، به هر سو که رو نهی:
اعماقِ تو دوردستترین جاهاست.
جو مارچ
۵
سفر به من آموخته است
که وقت را
هنگامی که دستِ ابر آن را مینویسد بخوانم.
YaSaMaN
۳
تشنهام
و عطشم را فرونمینشاند
جز آبی که به آن نتوانم رسید.
YaSaMaN
۳
روشنایی نه درخواست میکند و نه چیزی میگیرد:
همیشه عطا میکند.
جو مارچ
۳
هنوز پشتِ سرِ کودکی راه میروم
که همچنان در اندامهای من راه میسپارد؛
ali73
۲
از هر چیز میتوانی پوشیده بمانی
جز از زمان.
جو مارچ
۲
حقایق را بهندرت میپذیریم
مگر از لبانی که مرده باشد.
