جملات زیبای کتاب اگر باران نیستی نازنین، درخت باش | طاقچه
تصویر جلد کتاب اگر باران نیستی نازنین، درخت باش

بریده‌هایی از کتاب اگر باران نیستی نازنین، درخت باش

نویسنده:محمود درویش
انتشارات:انتشارات سخن
امتیاز
۴.۳از ۱۲ رأی
۴٫۳
(۱۲)
دلتنگِ نانِ مادرم می‌شوم و قهوه مادرم و نوازشِ مادرم ... و روز به روز طفولیت نیز در من بزرگ می‌شود و به ایامِ عمْرم عشق می‌ورزم زیرا اگر بمیرم از اشک مادرم خجل می‌شوم!
...💙
چشمانِ تو خاری است در دل که به دردم می‌آورَد اما من آن را می‌پرستم
...💙
تابِ ایستادن ندارم من کهنسال شده‌ام، تو ستاره‌های خردسالی را برگردان
...💙
بالای صفحه نخست بنویس که من نه از مردم تنفّر دارم و نه دستِ تعرّض به دارایی کس می‌برم اما ... چون گرسنه شوم گوشتِ تنِ غاصبِ خود را می‌خورم برحذر باش ... برحذر باش از گرسنگی من و از خشمِ من!!
.ً..
در پسِ پنجره ما روز است
شباهنگ
آه ای زخمِ ترحّم‌ناپذیرم وطنم جامه‌دانِ سفر نیست و من مسافر نیستم من عاشقم و خاک معشوقِ من است!
داریوش
سخت است که در مرگِ عزیزم بنگرم و زمین را در سبدِ خس و خاشاک نریزم ...
YaSaMaN
بنویس من عربم و تو تاکستان‌های اَجدادم را غصب کردی و زمینی را که من و جمله فرزندانم در آن کشت می‌کردیم و برای ما ... برای همه نوه‌هایم نیز جز این سنگ‌ها نگذاشتی. آیا چنان که می‌گویند دولتِ شما این‌ها را نیز خواهد برد؟! پس بالای صفحه نخست بنویس که من نه از مردم تنفّر دارم و نه دستِ تعرّض به دارایی کس می‌برم اما ... چون گرسنه شوم گوشتِ تنِ غاصبِ خود را می‌خورم برحذر باش ... برحذر باش از گرسنگی من و از خشمِ من!!
شباهنگ
باری شعرْ خون است قلب را نمک است نان را آب است چشم را
داریوش
ای به چشمان و خالْ فلسطینی ای به نامْ فلسطینی ای به رؤیاها و اندوهْ فلسطینی ای به دستار و پاها و تنْ فلسطینی ای به کلمات و سکوتْ فلسطینی ای به صدا فلسطینی ای به میلاد و مرگْ فلسطینی تو در دفترهای قدیمم آتشِ اشعارِ من بودی و در سفرهایم زادِ راه و به نامِ تو به دره‌ها بانگ برآوردم که اسبانِ رومیان را می‌شناسم
Maliheh Fakhari Razi
و ده دقیقه، پیش از مرگ، پزشک را می‌خوانم ده دقیقه کافی است تا من اتّفاقی زنده بمانم و تا امیدِ عدم را ناامید کنم. من کیستم که امیدِ عدم را ناامید کنم؟
reihane ghandi
می‌خواهمت وقتی که می‌گویم نمی‌خواهمت ...
|ݐ.الف
بالای صفحه نخست بنویس که من نه از مردم تنفّر دارم و نه دستِ تعرّض به دارایی کس می‌برم اما ... چون گرسنه شوم گوشتِ تنِ غاصبِ خود را می‌خورم برحذر باش ... برحذر باش از گرسنگی من و از خشمِ من!!
ابوالفضل
سوگند یاد می‌کنم که از مژگانِ چشم دستار خواهم دوخت و بر آن شعری برای چشمانت نقش خواهم زد و نامی را که وقتی از دلی آب‌شده از نغمه‌سرایی آبش می‌دهم شاخسارِ رَزبُنان می‌گسترَد. جمله‌ای خواهم نوشت گرامی‌تر از شهدا و بوسه‌ها: «فلسطینی بوده است ... و همچنان هست!»
شباهنگ
چشمانِ تو خاری است در دل که به دردم می‌آورَد اما من آن را می‌پرستم و از باد در امان می‌دارم و در فراسوی شب و درد ... در نیام می‌گذارم زخمش چراغ‌ها را می‌افروزد و فردایش اکنونِ مرا بر من از جان عزیزتر می‌کند
شباهنگ
مرا در پناهِ چشمانت گیر مرا هرجا که باشی مرا هر سان که باشی با خود ببر تا رنگِ رخسار و تن را و روشنای دل و دیده را و نمک نان و نغمه را و طعمِ خاک و وطن را به خود بازگیرم! مرا در پناهِ چشمانت گیر
نیکان
و مژگانم خوشه‌های گندمی است که از شب و تقدیر می‌نوشند
هیعون
در پاییزِ کوتاهِ شاخه‌ها یا بهارِ بلندِ ریشه‌ها روزگارِ من است.
|ݐ.الف
زمین بر ما تنگ شود یا نشود، ما این راهِ دراز را تا آخرِ کمان خواهیم سپرد. بگذار گام‌های ما چون تیر در چلّه نشینند. آیا ما از لختی پیش اینجا بوده‌ایم و لختی دیگر به تیرِ آغاز خواهیم رسید؟ باد بر ما چرخید و چرخید، پس تو چه می‌گویی؟ گویم: من این راهِ درازِ دراز را تا آخرم ... و تا آخرش خواهم سپرد.
Solmaz Sadeghi
مرا بزای تا شیرِ سرزمین را از تو بنوشم، و بر دستانت کودک بمانم و تا ابد کودک بمانم. چیزهای بسیار دیده‌ام مادر. مرا بزای تا بر کفِ دستانت بمانم. آیا هنوز هم که مرا دوست داری زمزمه سر می‌دهی و از برای هیچ گریه می‌کنی؟
reihane ghandi
اگر بتوانیم زندگی را دوست می‌داریم. و هرجا مقیم شویم گیاهی زودرُو می‌نشانیم، و هرجا مقیم شویم یکی مقتول درو می‌کنیم
|ݐ.الف
و الهامْ بختِ تنهایان است
soto
دوستم، برادرم، ای بازپسین عزیزِ من آیا سزای ما نبود که زمزمه آواز سر دهیم برای دو چشمِ میشی که میانِ ما و یزدان عهدنامه صلح تقریر کرده است؟ آیا سزای ما نبود که دوست بداریم، و بر اورشلیم نفرین بفرستیم هرگاه که پیامبرِ تاریکی در آن دعوی دروغین کند؟ زیرا چه بسا پیامبران دروغ بربافند و ای بسا که شاعران راست گویند ...
Solmaz Sadeghi
اگر از گندم و آب محروم شدید، از مهرِ ما بخورید و از اشک ما بنوشید.
Solmaz Sadeghi
شهید برای من توضیح می‌دهد: در ورای افق من از پی باکره‌های جاوید نرفتم، زیرا که من زندگی را بر زمین، میان درختانِ صنوبر و انجیر، دوست دارم. اما مرا راهی به آن نبود، پس با واپسین چیزی که داشتم به جست‌وجوی آن برآمدم: با خون در تنِ لاجورد.
Solmaz Sadeghi
سرزمینِ ما، که زنی اسیر است، آزادی مرگ دارد، در اشتیاق و در احتراق. و سرزمینِ ما، در شبِ خونینِ خود گوهری است که بر دوردست بر دوردست می‌تابد بیرون را روشن می‌کند ... اما، در درونِ آن، ما بیشتر خفه می‌شویم
Solmaz Sadeghi
اگر بتوانیم زندگی را دوست می‌داریم. و از کرمِ ابریشم یکی تار می‌دزدیم تا از برای خود آسمانی بنا کنیم و پَرچینِ این سفر را بنشانیم.
|ݐ.الف
رؤیای زیتون‌بُنی را دیدم که به چند پشیزِ اندکش نفروشند
rostani
در دریا ناوی است که سرگرمِ شکارِ راه‌روندگان در ساحل است: چهار، پنج، هفت تن بر ماسه‌ها می‌افتند، و دختر کمی نجات پیدا می‌کند زیرا دستی از جنسِ مِه دستی الهی به کمک او شتافت،
Solmaz Sadeghi

حجم

۱۴۳٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۲۹۲ صفحه

حجم

۱۴۳٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۲۹۲ صفحه

قیمت:
۷۵,۰۰۰
تومان