جملات زیبای کتاب اگر باران نیستی نازنین، درخت باش | طاقچه
تصویر جلد کتاب اگر باران نیستی نازنین، درخت باش

کتاب اگر باران نیستی نازنین، درخت باش

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۱۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
محمود درویش، موسی اسوار
انتشارات: 
انتشارات سخن
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
...💙
۵۸
دلتنگِ نانِ مادرم می‌شوم و قهوه مادرم و نوازشِ مادرم ... و روز به روز طفولیت نیز در من بزرگ می‌شود و به ایامِ عمْرم عشق می‌ورزم زیرا اگر بمیرم از اشک مادرم خجل می‌شوم!
...💙
۴۵
چشمانِ تو خاری است در دل که به دردم می‌آورَد اما من آن را می‌پرستم
...💙
۲۹
تابِ ایستادن ندارم من کهنسال شده‌ام، تو ستاره‌های خردسالی را برگردان
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲۸
بالای صفحه نخست بنویس که من نه از مردم تنفّر دارم و نه دستِ تعرّض به دارایی کس می‌برم اما ... چون گرسنه شوم گوشتِ تنِ غاصبِ خود را می‌خورم برحذر باش ... برحذر باش از گرسنگی من و از خشمِ من!!
شباهنگ
۲۲
در پسِ پنجره ما روز است
داریوش
۲۰
آه ای زخمِ ترحّم‌ناپذیرم وطنم جامه‌دانِ سفر نیست و من مسافر نیستم من عاشقم و خاک معشوقِ من است!
شباهنگ
۱۶
بنویس من عربم و تو تاکستان‌های اَجدادم را غصب کردی و زمینی را که من و جمله فرزندانم در آن کشت می‌کردیم و برای ما ... برای همه نوه‌هایم نیز جز این سنگ‌ها نگذاشتی. آیا چنان که می‌گویند دولتِ شما این‌ها را نیز خواهد برد؟! پس بالای صفحه نخست بنویس که من نه از مردم تنفّر دارم و نه دستِ تعرّض به دارایی کس می‌برم اما ... چون گرسنه شوم گوشتِ تنِ غاصبِ خود را می‌خورم برحذر باش ... برحذر باش از گرسنگی من و از خشمِ من!!
Maliheh Fakhari Razi
۱۲
ای به چشمان و خالْ فلسطینی ای به نامْ فلسطینی ای به رؤیاها و اندوهْ فلسطینی ای به دستار و پاها و تنْ فلسطینی ای به کلمات و سکوتْ فلسطینی ای به صدا فلسطینی ای به میلاد و مرگْ فلسطینی تو در دفترهای قدیمم آتشِ اشعارِ من بودی و در سفرهایم زادِ راه و به نامِ تو به دره‌ها بانگ برآوردم که اسبانِ رومیان را می‌شناسم
YaSaMaN
۱۲
سخت است که در مرگِ عزیزم بنگرم و زمین را در سبدِ خس و خاشاک نریزم ...
داریوش
۱۲
باری شعرْ خون است قلب را نمک است نان را آب است چشم را
reihane ghandi
۷
و ده دقیقه، پیش از مرگ، پزشک را می‌خوانم ده دقیقه کافی است تا من اتّفاقی زنده بمانم و تا امیدِ عدم را ناامید کنم. من کیستم که امیدِ عدم را ناامید کنم؟
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۷
می‌خواهمت وقتی که می‌گویم نمی‌خواهمت ...
شباهنگ
۶
چشمانِ تو خاری است در دل که به دردم می‌آورَد اما من آن را می‌پرستم و از باد در امان می‌دارم و در فراسوی شب و درد ... در نیام می‌گذارم زخمش چراغ‌ها را می‌افروزد و فردایش اکنونِ مرا بر من از جان عزیزتر می‌کند
ابوالفضل
۶
بالای صفحه نخست بنویس که من نه از مردم تنفّر دارم و نه دستِ تعرّض به دارایی کس می‌برم اما ... چون گرسنه شوم گوشتِ تنِ غاصبِ خود را می‌خورم برحذر باش ... برحذر باش از گرسنگی من و از خشمِ من!!
شباهنگ
۵
سوگند یاد می‌کنم که از مژگانِ چشم دستار خواهم دوخت و بر آن شعری برای چشمانت نقش خواهم زد و نامی را که وقتی از دلی آب‌شده از نغمه‌سرایی آبش می‌دهم شاخسارِ رَزبُنان می‌گسترَد. جمله‌ای خواهم نوشت گرامی‌تر از شهدا و بوسه‌ها: «فلسطینی بوده است ... و همچنان هست!»
نیکان
۴
مرا در پناهِ چشمانت گیر مرا هرجا که باشی مرا هر سان که باشی با خود ببر تا رنگِ رخسار و تن را و روشنای دل و دیده را و نمک نان و نغمه را و طعمِ خاک و وطن را به خود بازگیرم! مرا در پناهِ چشمانت گیر
Solmaz&Sanaz Sadeghi
۴
زمین بر ما تنگ شود یا نشود، ما این راهِ دراز را تا آخرِ کمان خواهیم سپرد. بگذار گام‌های ما چون تیر در چلّه نشینند. آیا ما از لختی پیش اینجا بوده‌ایم و لختی دیگر به تیرِ آغاز خواهیم رسید؟ باد بر ما چرخید و چرخید، پس تو چه می‌گویی؟ گویم: من این راهِ درازِ دراز را تا آخرم ... و تا آخرش خواهم سپرد.
هیعون
۳
و مژگانم خوشه‌های گندمی است که از شب و تقدیر می‌نوشند
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳
در پاییزِ کوتاهِ شاخه‌ها یا بهارِ بلندِ ریشه‌ها روزگارِ من است.
reihane ghandi
۲
مرا بزای تا شیرِ سرزمین را از تو بنوشم، و بر دستانت کودک بمانم و تا ابد کودک بمانم. چیزهای بسیار دیده‌ام مادر. مرا بزای تا بر کفِ دستانت بمانم. آیا هنوز هم که مرا دوست داری زمزمه سر می‌دهی و از برای هیچ گریه می‌کنی؟
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱
اگر بتوانیم زندگی را دوست می‌داریم. و هرجا مقیم شویم گیاهی زودرُو می‌نشانیم، و هرجا مقیم شویم یکی مقتول درو می‌کنیم
soto
۱
و الهامْ بختِ تنهایان است
Solmaz&Sanaz Sadeghi
۱
دوستم، برادرم، ای بازپسین عزیزِ من آیا سزای ما نبود که زمزمه آواز سر دهیم برای دو چشمِ میشی که میانِ ما و یزدان عهدنامه صلح تقریر کرده است؟ آیا سزای ما نبود که دوست بداریم، و بر اورشلیم نفرین بفرستیم هرگاه که پیامبرِ تاریکی در آن دعوی دروغین کند؟ زیرا چه بسا پیامبران دروغ بربافند و ای بسا که شاعران راست گویند ...
Solmaz&Sanaz Sadeghi
۱
اگر از گندم و آب محروم شدید، از مهرِ ما بخورید و از اشک ما بنوشید.
Solmaz&Sanaz Sadeghi
۱
شهید برای من توضیح می‌دهد: در ورای افق من از پی باکره‌های جاوید نرفتم، زیرا که من زندگی را بر زمین، میان درختانِ صنوبر و انجیر، دوست دارم. اما مرا راهی به آن نبود، پس با واپسین چیزی که داشتم به جست‌وجوی آن برآمدم: با خون در تنِ لاجورد.
Solmaz&Sanaz Sadeghi
۱
سرزمینِ ما، که زنی اسیر است، آزادی مرگ دارد، در اشتیاق و در احتراق. و سرزمینِ ما، در شبِ خونینِ خود گوهری است که بر دوردست بر دوردست می‌تابد بیرون را روشن می‌کند ... اما، در درونِ آن، ما بیشتر خفه می‌شویم
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۰
اگر بتوانیم زندگی را دوست می‌داریم. و از کرمِ ابریشم یکی تار می‌دزدیم تا از برای خود آسمانی بنا کنیم و پَرچینِ این سفر را بنشانیم.
rostani
۰
رؤیای زیتون‌بُنی را دیدم که به چند پشیزِ اندکش نفروشند
Solmaz&Sanaz Sadeghi
۰
در دریا ناوی است که سرگرمِ شکارِ راه‌روندگان در ساحل است: چهار، پنج، هفت تن بر ماسه‌ها می‌افتند، و دختر کمی نجات پیدا می‌کند زیرا دستی از جنسِ مِه دستی الهی به کمک او شتافت،